سلام . این روزا واقعا احوال خوشی ندارم . سرکار نمیرم . نمیتونم برم . فکرم خیلی مشغوله . خیلی زیاد ... ما کنار هم شاید خوشبخت میشدیم . اما و اگرهائی اومد - حرفائی شد و اتفاقاتی افتاد که دیگه هر دو به خود قبولوندیم که باید شرایطو بپذیریم . دوستای مهربونم ... در پست قبلی به دلایلی کمی ناراحت بودم ... عشق همیشه بین ماست ... عشق همیشه در دلهای ماست . اما چاره ای نداریم جز پذیرش حقایق موجود . ما هر دو واقعا عاشقانه به هم در این سالها عشق ورزیدیم . میدونم این عشق هرگز از دلهای ما پاک نمیشه . حالا مرد آرزوها بهم قول داده تا روزی که ازدواج میکنم تنهام نذاره و کاش که به قولش وفادار بمونه ... نگید موندن کنارش وابستگی میاره که دوروز خواستم نباشم و در این دوروز مرگو به چشام دیدم . برادرم و بقیه معتقدن نباید یکدفعه رابطمون قطع شه . من این روزا منتظر یک موقعیت خوبم که مرد آرزوهامو به خدا بسپارم و از کنارش با عشق فراوون برم . ما این روزا هنوز هم خیلی عاشقونه همو دوست داریم . اما میدونیم و ایمان پیدا کردیم که هرگز نمیتونیم کنار هم باشیم ... خیلی حرفا تو دلم هست که میامو همشو براتون مینویسم ... برای مرد آرزوهای منم دعا کنید . عزیزدوست داشتنی من ... خیلی دوست دارم ... دوستای گلم یه روزی میام و از تک تکتون تشکر میکنم بخاطر لطفو محبتاتون که تا ابد یادم میمونه . سرگیجه دارم زیاد نمیتونم بشینم . دعا کنید زودتر به شرایط عادی برگردم و بتونم در زندگیم تحولاتی ایجاد کنم ... برای زندگیم باید تصمیماتی جدید و محکم بگیرم . تا زنده م باید زندگی کنم ... برای آرامش و خوشبختیم با دلای خیلی مهربونتون دعا کنید

همتونو دوست دارم ... خیلی زیاد ... خدانگهدار

پی نوشت : ساعت 11/35شب ... یک دنیا عشقو مهربونی - یک دنیا آرزو - آمال واهداف رفت . تموم شد . شد یه قصه . یه قصه ناتموم .ما همو- مال هم برای هم همیشه از هم میدونستیم . ما باهم زندگی کردیم . باهم خوردیم - خندیدیم - اشک ریختیم - بیمار شدیم ... و هنوز هم درنهایت عجب و ناباوری به اتفاقات عجیبو غریب این روزا فکر میکنم . بهار چهار سال از عمرشو - چهار سال از بهترین روزهای زندگیشو در کنار مردی سپری کرد که بودن در کنارش همیشه آرزوش بود . نمیدونم چراو چی مارو از هم جدا کرد ؟ این روزا اتفاقاتی افتاد که هرگز وقوعش در مخیلم نمیگنجید . من فقط در پی خوشبختی و عشق بودم . در پی پاکی و زندگی سالم . همیشه از خداخواستم که این آشنائی و ارتباطو به صلاحم قرار بده . به هر حال در این اتفاق حکمتی بود که حتما گذر زمان برام روشنش میکنه. اما باور کنید بد شکستم و میدونم با کمک خداوند و خودم و شما میتونم دوباره بایستم و زندگی کنم ... و بخندم و باز هم برای خوشبختی و سعادت خودم و مرد آرزوها که حالا نمیدونم چی باید خطابش کنم دعا کنم ...

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

هر لحظه تو فکرمی بهارررررررررر

saba

فقط اينکه زيادی خوبی ... من تو هر چیزی خوب خواستم٬هرگز نتونستم واسه اميد تو روابط عاطفی حوب بخوام. و آرزوم اينه که يکی همين کار رو باهاش بکنه٬ کسی که با تمام وجود عاشقش باشه .امید زجر بکشه از نا مردي اون٬نه راه پس داشته باشه نه راه پيش٬درست مثل من ... به نظر من کندن تدريجی مثل مرگ تدريجيه.مثل زخمی که تا مياد بسته شه روش تيغ ميکشن ... رفتنی هر چه زودتر بره بهتره٬زجرشم کمتره ... شايد تو يه پريود زمانی وحشتناک باشه ٬ اما زودتر تموم ميشه آدم زجر کش نميشه ... دوستت دارم خواهر گلم ...

مرضيه(مامان ياسمين)

اغلب به يادت هستم و برات آرزوی بهترين ها را دارم

optimist

بهار جان سلام خوبی ؟؟؟؟ کاش همین طور باشه . خوبه که یکدفعه نمی خوای همه چی را تمام کنی ، اما خیلی هم نباید ادامه دار باشه .... برام آف بذار که چه ساعتی هستی . مواظب خودت باش . سلامت باشی و شاد .

ثمين

ديروز اولين کامنت رو من گذاشتم وحالا ميبينم که اثری ازش نيست !!....عزيزم برات آف گذاشتم منتظرتم خانوم گل

غريبه

مرديکه هيچ غلطی نتونه برات بکنه ارزش اين حرفارو نداره. خودتو گول نزن دختر. اون هيچ نتونست از تو برابر خانواده اش دفاع کنه اون وقت ارزش داره اينهمه ازش می نويسی؟ وقت زياد داری؟ خود دانی.........تو هنوز با خودتم به نتيجه نرسيدی!

نازنين/عادت می کنيم

سلام نمی دونم چی بگم اما با اينکه اين احساس الان برات خوب نيست اما چون حالتو بهتر کرده بازم خوبه مواظب خودت باش

مژده

اميدوارمکه زود زود حالت جا بياد و از اين فرسودگی در بيای.

دختری

جالبه که هنوز هم وقتی حرف علاقه ميشه از <ما> استفاده ميکنی..يعنی هنوز باورت نشده که اون تو رو هرگز دوست نداشته؟ نميدونم عزيزم منظورت از اينکه پذيرفتين که نميتونين باهم باشين چيه...مشکلی در بين نبود و خانواده و اينا همه بهانه ست اون خودش تورو نميخواست اگر نه فکر کردی برای چی به برادرش اجازه داد که بیاد با تو حرف بزنه و منصرفت کنه؟ هر پسری که حرفای منو بخونه دربست تایید میکنه. مرد اگر کسی رو بخواد هیچکی جلودارش نیست و خانواده اونم اگر اهل دخالت و فضولی تو کار پسرشون بودن حتما تا حالا زنش میدادن و عزب تو خارج ولش نمیکردن که بره هر کیو میخواد بگیره. اون خودش از خانوادش خواسته که مخالفت کننند . نميخوای دست از ساده بودن برداری بهار؟؟؟...اينا حرفای تلخی بود که قبلا گفتم نميگم اما وقتی ميبينم هنوز اينقدر ساده ای دلم نمياد بهت نگم ميدونم اين حرفا تيزه اما شايد بائث بشه تو تکون بخوری..از بين تمام کامنتها حرفهای غريبه رو دوباره و صدباره بخون بلکه با خودت به نتيجه برسی...موفق باشي

مامی هاني

بهار جون بار اوليه که نوشته هات رو خوندم .راستش ارزو کردم که کاش همچین اتفاقی برای من افتاده بود و الان این همه مشکل نداشتم.. عزيزم مطمئن باش حکمتی تو اين کار بوده و به همچين مردي نمی تونی تکيه کنی. من وقتی ازدواج کردم مثل تو فکر ميکردم خوانواده مهم نيست و مهم ما دو تاييم ولی الان بعد از ۱۰ سال هنوز همين خوانواذه مهمترين مشکل ما هستند. راستش نمی دونم الان که شناختیش چه ادم ضعیف و بی اراده ایی چرا میخوای هنوز به عنوان دوست قبولش کنی. من اگه جای تو بودم فقط بهش میگفتم تو لیاقت منو نداری. به سلامت......