برام خیلی مهم بود که حافظ قراره چی بهم بگه ...

     صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را                که سر به کوه و بیابان تو داده ای مارا

 بعضی هستند که بر تو حسد میبرند.با خبر باش که همیشه بدی تورامیخواهند. بدانکه مدتی مانند جناب یعقوب بفارقت گرفتار شده ای . از جهت زنی غم میخوری . دعای عقد اللسان و محبت با خود نگاه دار . راز خودت را به کسی مگو تا کارت بالا گیرد و غم مخور که به مقصد برسی انشااله ...

شاهد فال :  
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور     کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
                                                          ................................
روزگار رنج و حرمان تمام میشود و دوران خوشی و شادکامی به زودی فرا میرسد . امروزه اگر دچار رنج و سختی شده ای فردا نتیجه مطلوب را به دست خواهی آورد . صبرو تحمل کلید خوشبختی توست . به خداوند امید داشته باش و دعا را فراموش نکن ...
------------------------------------------------------------------------------------------
یهو احساس تنهائی کردم . کسی که باهاش از همه راحت تر بودم و میتونستم صمیمانه همه حرفامو بهش بزنم برای همیشه با اتفاقاتی که افتاد از صحنه زندگیم خارج شد و بیرون رفت . خیلی خوب همو درک میکردیم. خیلی خوب احساسات همو میفهمیدیم . نمیدونم چرا اما قسمت شد تا بخاطر یک اشتباه بچه گانه از طرف هردومون رابطمون برای همیشه منجر به نابودی بشه .

امسال یه سال خیلی عجیب بود برام . دلم نمیخواد زیاد به گذشته ای که از ابتدای سال بهم گذشت فکر کنم . میدونم خیلیا منو سرزنش میکنن . خیلیا میگن بهار تمومش کن . فراموشش کن . خیلیا میگن عاقل باش ... اما ... میخوام همه بدونن منم همه سعی و تلاشم فراموشیه . منم همه تلاشم تغییر شرایطه . اما چه کنم . انسانم و واجد احساس . احساسات یه وقتائی مثل تند باد به قلبم هجوم میارن و بهم میریزم .
خوشبختانه این روزا بیشتر دقایق روزانه زندگیمو با دوستان - مطالعه و تفریحات پر میکنم .

الان دلم گرفته . فقط خواهش میکنم کسی سرزنشم نکنه . یه کم درد دله .نخونید ...فقط برای دل خودمه . بخدا خیلی کم بهشون فکر میکنم . اما یهو خودشون میان تو ذهنم . با دیدن یه نشونه هائی یهو یاد گذشته میفتم ...

خودمو برای زندگی مشترکمون آماده کرده بودم . خیلی خنده داره اما فکر میکردم سال دیگه این موقع باید فرزندم تو آغوشم باشه . پسر کوچلو و قشنگی که اسمشم انتخاب کرده بودم .
دلم به حال خودم میسوزه . نمیدونم چرا یهو تا به شرایطم فکر میکنم گریه م میگیره .
خداجونم ... منم بنده تو هستم . بنده ای که هرکاری تو گفتی سعی کرده انجام بده . بنده ای که خواسته در همون مسیری قدم برداره که تو خواستی . خدایا آخه من چه گناهی کردم که باید این دردو سختی عمیقو تجربه میکردم ؟
 خداجونم کجای کار من غلط بود . تو که با من بودی . تو که دیدی من چطوری از چه راههائی سعی کردم بفهمم انتخابم درسته . خدایا چرا اگه واقعا قرار بود این مورد به صلاحم نباشه گذاشتی در دقیقه نود - درست در روزائی که من خودمو برای با هم شدنمون آماده کرده بودم این اتفاق بیفته .از این سالا حالا که به اینجا رسیدم دیگه برای من جز اتلاف وقت چیزی نداشت. فقط ازش برام یه زخم عمیق و دردناک موند که خودمو به زمین و زمان میزنم ترمیمش کنم . خدا جونم . تا الانش که تنهام نذاشتی . تا الانش همش لطفو خوبیتو دیدم . واقعا با محبتائی که بهم کردی حضورتو کنار خودم احساس کردم . اما بازم یه وقتائی این درد تو سینه آزارم میده . به عظمت و کرم و قدرتت قسمت میدم بهم کمک کنی بتونم زودتر به بهترین شرایط برسم . من میتونم خوشبخت باشم ...
خدایا پر پروازمو از خودت میخوام ... از این اتاق که جای جای اون منو یاد آرزوهای از دست رفتم میندازه خستم . نجاتم بده ...

 
 

/ 19 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شيدا

چقدر تلخه که آدم تمام چيزهايی رو که يه روزی بهشون عشق ميورزيده فراموش کنه...ميدونی من خيلی خوب احساستو درک ميکنم چون هنوز چندماه هم از داغون شدن احساس و هر چی که داشتم نميگذره...اما باور کن تنها کسی که ميتونه بهت کمک کنه خودت هستی...به فردا فکر کن...حتما فردا روز بهتريه...

رزسفيد

سلام عزيزم.خوبی؟ سخته.همش دنبال ساختن روياهات باشی و يهو همش به هم بريزه.می دونم که خيلی سخته. کم کمک زندگی روی روال می افته.همه اينها برات تجربه هستن.تجربه هايی که با بهای گرون به دست ميان.اميدوارم که اوضاع و احوالاتت رو به راه بشه. خدا کنارته. مواظب خودت باش و سرت رو گرم کن

رها

بیا آپ کن تنبل خانوم

رها

اینو مدیون توام بهار....خودت میدونی یه دنیا ممنونم ازت

نيلوفر

سلام بهار جون.چطوری خانومیفکر می کنم نست به اون روزا خيلی ارومتر شده باشی.خدا رو شکرمراقب خودت باش

صبا

mifahmamet bahary,faghat omidvaram on bara to,omid vase man,taraf vase optimist,va ali vase mozhde va ... hal beshe ... vaghean omidvaram ...

رها

بهار من خوبی عزیزم؟ واااااااای من دیگه تحمل ندارم بیام مشهد ببینمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

رها

خانم شما نمیخوای از رو بری بیای آپ کنی آیا؟

مينا «ياور هميشه مومن»

وقت رفتن، تو چشماش نگاه نکردم آسمون چشماشو ابری نکردم با یه قلب پاره پاره، برمی گشتم از دیارش به یاد اون گُل سرخی که می داد به دست یارش قلب من براش می تپید، اون ولی چیزی نمی گفت توی قلب ساده ی من، باز گُل عاشقی می شکفت توی دنیایی که داره، آسمون پر از ستاره اس من ولی دنیایی دارم، که شباش فقط خاطره اس خاطراتی پُرِاز عشق، پُرِ از شادی و خنده همه لحظه های نابی که دیگه برنمی گرده همه واژه های این شعر بمونه به یادگاری شاید یک روزی شقایق، بخونه برای یاری