دیشب شب عجیبی بود . اونقدر بیقرار و نا آرام بودم که دور اتاقم میچرخبدم و منتظر بودم تا مرد آرزوهام باهام تماس بگیره .بهار شکستن واقعیو دیشب احساس کرد. دیشب احساس کردم همه وجودم - تک تک سلولهای بدنم شکستن . ساعت شش بعد از ظهر با برادرش صحبت کردم . کسی که نمیخوام دیگه حتی به حرفاش فکر کنم . بعد از یک ربع متوجه شدم دارم با کسی صحبت میکنم که فقط داره در محدوده یک دایره کوچیک بدون اینکه توجهی به مسایل پایه ای و عمیق تر داشته باشه حرف میزنه .

کسی که خودشو به من لیسانس فلسفه و دکترای رشته پزشکی معرفی کرد . کسی که ادعا کرد تونسته منو در عرض پنج دقیقه بشناسه. کسی که بخاطر برخوردهای زیادش با خانومها اونقدر به خودش مطمئن بود که فکر نکرد دنیا خیلی بزرگتر و آدمها خیلی متفاوت تر از چیزی هستن که ایشون تصور میکنن .

آره ... من واقعا شاید ایده آل ترین گزینه برای هر کسی باشم . بخصوص برای این خانواده که بخاطر احساس عمیق و لطیفم - بخاطر وجودش در زندگیم به عنوان اولین عشق میتونستم و توانائی اینکه خارج از قالب انسانیتم - فرشته وار کنارش باشم و به اوج خوشبختی برسونمش .

من دختری سازگار با شرایط ها که در همه زندگیم خواستم نیک باشم و نیکو عمل کنم . ولی افسوس در شروع راه با در نظر نگرفتن یک مورد چهار سال از بهترین سالهای عمرمو به کسی دادم که خانواده محترمش نخواستن حتی راجع به من و خانواده م که اینقدر ازشون گریزانن حتی تحقیق کنن .

وقتی دوستای نزدیکم من و مرد آرزوهامو با هم دیدن ساعتها برام گفتن . گفتن تو موقعیت و شرایطی خیلی بهتر در انتظارته . گفتن و گفتن و گفتن و من فقط گوش کردم . چون همیشه معنقد بودم اونها فقط ظواهر رو میبینن و من بعد از چهار سال روح و فکر و احساس رو میبینم و درک میکنم . پرده حجاب بیرونی اون برای من کنار رفته و من با درونش زندگی کردم .

در تمام این مدت حتی اندازه یک درصد فکر نمیکردم خانواده ش با پذیرفتن من مشکلی داشته باشن.

مادر مرد آرزوهای من : شاید گفتن این حرفا برای هر دختری سخت باشه . برای منم تا حدی هست . اما ما دو نفر از بودن کنار هم اونقدر خودمونو در اوج احساس میکنیم که من درجایگاه خودم حاضرم بخاطر حفظش و ابدی کردنش هر تلاشی بکنم . ولو اگر این تلاش از نظر دیگران تحقیر خودم باشه .

من چهار سال با فرزند شما زندگی کردم . چهار سال تمام - قطعه قطعه سنگهای خونمونو - کاشونه ای که میخواستیم عشق و دوست داشتن توش حرف اولو بزنه با هم ساختیم. منو پسر شما حالا اومدیم تا همه اون تفکرات - همه اون آرزوها و آمالی که چهار سال ازشون گفتیم و در ذهنمون ساختیم رو به مرحله عمل برسونیم. ما چهار سال از بهترین روزهای زندگیمونو با صرف سرمایه بزرگ زندگیمون -وقت- برای شناخت بیشتر هم پشت سر گذاشتیم وحالا نتیجه همه اون سالها و لحظه ها اینه که من به این قدرت برسم تا از شما خواهش کنم با تمام توانتون به ما کمک کنید تا فرصت بودن کنار همدیگه رو داشته باشیم . خواهش میکنم کاخ آرزوها و آمالمونو خراب نکنید ...

و شما برادر گرامی ... کاش اینقدر به صحت و درستی علمتون ایمان مطلق نداشتید. کاش میدونستید زندگی میدان تجربه هائی مداومه و این تنها خداوند عالم و تواناست که بر همه چیز آگاه مطلقه . امیدوارم در معادی که در چشم برهم زدنی همه ما دراون همو ملاقات میکنیم متوجه نشید که عامل شکسته شدن چه پیوند بزرگ و آسمانی و مقدسی شدید . من ازشما بعنوان برادر بزرگترم انتظار داشتم با استفاده از همین قدرت بیانی که اگه اراده کنه و بخواد ممکنه بتونه ناممکنها رو ممکن کنه از حق من و برادرتون دفاع کنید. شما دقیقا به این مسیله بطور محدود در جهت مخالف پدرم فکر کردید .

هردو با اصل این رابطه و شروعش مخالفید و جالب اینکه هرکدومتون به علت عاملی دقیقا در جهت عکس هم . شما معتقدید ما برای شناخت هم باید شش ماه از نزدیک همو ملافات کنیم و پدر من معتقده باید بدون داشتن تجربه آشنائی که شما مد نظرتونه در گذشته فرد جسنجو کرد باهاش به صحبت نشست و تصمیم نهائی رو گرفت .

و کاش که خداوند به داد ما برسه و کاش حالا که بنده هاش برای درک ما دونفر ناتوان عمل میکنن خودش با دست معجزه گر و قدرتمندانه ش بهمون کمک کنه . هرچند بهار با قلب شکسته ش امیدی براش نمونده ...

/ 40 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

سلام بهار عزيزم.ببخشين من مسافرت هستم و نتونستم زود بهت سر بزنم.امروز که فرصت پيدا کردم اولين وبلاگی که اومدم سراغش اينجا بود.اين پستت و پستای قبليتو خوندم و از شدت ناراحتی اشک تو چشام جمع شد.بهارم عزيزم تو داری چيکار می کنی؟؟؟؟؟؟مردی که ۳۶ سال سن داره و هنوز قدرت نداره که خانوادش رو برای پذيرفتن دختر پاک و صادقی که ۱۳ سال از خودش کوچيکتره راضی کنهچی بگم اصلا تو مغزم نمی گنجه.درست گفتم ديگه بهار.اره؟سنتو ميگم.عزيزم تو رو خدا فکر کن.من احساستو دقيقا درک ميکنم.ميدونم که نمی تونی ولی...

سحر

بهار عزيزم تو که انقدر به خدا ايمان داری ازش بخواه که اونچه به صلاحته اتفاق بيفته.بهارم آروم باش عزيزم.خواهش ميکنم.اونا لايق احساس پاک و قلب مهربون تو نيستن.آخه چرا نازنينت نميتونه از تو دفاع کنه؟...

نيلوفر(نيلوفر ومهدي)

سلام بهار عزيزم.واقعا متاسف که چشمای قشنگ و مهربونت تو اين روزای باری بارونی شدن.برات يه ايميل می زنم خواهش می کنم بخون و خوب روش فکر کن. موفق باشی عزيزم

نفيسه

بهار عزيزم....... اين راه تورو من چند سال پيش رفتم و چه اشگها که نريختم از اينکه نگذاشتن بهش برسم.فکر می‌کردم بهترين انتخابمو دارن ازم ميگيرن و حالا چه خوشحالم که اون انتخابو ازم گرفتم....... و من چه خوشبخترم!!!!!!! دنيا عزيز من به انتها نرسيده و مرد ۳۶ ساله ايی که نتونه تصميم بگيره و خانواده اش براش تصميم ميگيرن بهتره که نباشه حامی تو اونم نو غربت! عاقلانه فکر کن عزيزم

دختری

بهار نازنينم ؛ خيلی چيزاست که دلم ميخواد برات بنويسم اما هی به خودم ميگم آخه من که اونجا نيستم از کجا معلوم که حدسياتم درست باشه و خلاصه لازم نمی بيينم که دل نازک و مهربونتو با حرفای تلخ بشکنم..فقط يک چيز رو ميگم اونم اينه که زمان همه چيز رو کهنه ميکنه پس به خودت برای التيام اين درد زمان بده و از خدا کمک بخواه. حتما خدا برات تقدير خيلی بهتری در نظر گرفته. اميدوارم چند سال ديگه به فکرای امروزت بخندی...هميشه خندان و شاد و در پناه حق باشی.

نفس

من دوست توام و دوستت دارم و می دونی من کی هستم . خيلی وقته دارم فکر می کنم . بهار : روی اين مرد بيشتر تحقيق کن من چيزهائی از او می دانم که اطمينان دارم تو نمی دانی می دانم که نمی دانی شناخت روحی و خلقيات، شرط لازم است اما يادت باشه کافی نيست . بهارجان صادقانه بگم بهت . فراموشش کن

optimist

بهار ؟؟؟؟ آف لاين ها را هم جواب ندادی ........... خوبی ؟؟؟؟؟؟

نفس

اگر نان خودم را نفس معرفی کردم به خاطر اينه که بدونی مثل نفست مثل هر دم و هر بازدمت با تو آشنا هستم

مرضيه(مامان ياسمين)

بهاررررررررررررررررر

بيتا مامان كيان و كيارش

بهار جونم واقعا شرايط سختي رو ميگذروني، سال نو رو خيلي با استرس شروع كردي، ولي بنظر من اگه قراره اون آقا به همين راحتي از تو بگذره و نتونه در مقابل خانوادش از تو حمايت كنه (بعنوان يه مرد 36 ساله كه ديگه بزرگ شده و بچه نيست) بهتره تو هم فراموشش كني ، ميدونم خيلي سخته، خيلي خيلي خيلي سخته ولي چاره‌اي نيست. تو هنوز خيلي وقت داري.