۸روز دیگه

سلام عزیزم . الان که مینویسم آخرین دقایق روز جمعه ۱۸اسفند ماه هشتادو پنجه .

با اینکه الان صدای همو میشنویم اما بدجوری برات دلتنگم . دلتنگ خودت - دستات - حرفات - صدات - نگاهت - دلتنگ دلتنگ ...

فردا که اصلا نمیشه ببینمت . روز یکشنبه شاید آخرین روزی باشه که بشه باهم باشیم . دوشنبه من احتمالا میرم تهران برای دیدار با مامانت . آخر هفته هم که برگردم تو سخت مشغول کارات هستی برای اومدن ... دلم میخواد برات یه چیزائی بنویسم .

نمیدونی چقدر دوست دارم عزیزم ... نمیدونی وجودت برام مثل نفس حیاتیه . نمیدونی بدون تو و حضورت زندگی برام چقدر سختو بد میگذره ... عزیزدلم ... حتی تفکر به اینکه پدر بخواد نپذیره و نظرش منفی باشه برام وحشتناکه . من جدا طاقتشو ندارم . میدونم نمیتونم ادامه حیات بدم . میدونم حتی نمیتونم تصمیمیو که دوستم برای فرار از دلتنگیهاش - برای آرامش خودش و عشقش گرفت داشته باشم .

عزیزم تو گلوم بغضه که این روزا از هم دورتر میشیم . اما خوب خودمو دلخوش میکنم به اومدنت. هرچند که باز هم شاید نتونیم همو به راحتی ببینیم . اما به هرحال این اومدنت فقط برای روشن شدن تکلیفمونه . برای روشن شدن پایان انتظاری که امیدوارم دیگه پایانش باشه و به وصال ختم بشه .  

نمیدونی چقدر آرزو میکنم دستامو تو دستات بگیری - مال هم بشیم . برای هم بشیم ... عزیزم خیلی خوبی - بهترینمی . کاش پدر بتونه درک کنه دخترش چه حسی داره ؟ کاش سخت گیریهای بیموردشو کنار بذاره ...  فقط میخوام بگم طاقت بی تو بودنو ندارم . چون تو حالا برام مثل آبو غذا حیاتی شدی . چون حضور مردونه - مهربون و مقتدرته که به زندگیم آرامش و عشق میده ... امیدوارم ماه دیگه اینموقع این بغضو ابهامو سوال جاشو به امنیت عشق آرامش و شادی بده ...

                                                                    آمین  

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ثمين

من قربون دل تو بشم با اون شمارش روزهات خانومی...ميدونم انتظار خيلی سخته اما داری نزديکککککککککک ميشی بهارجونم

رزسفيد

وااااااااااااای بهار بغضم گرفت.الهی بميرم برای اون دلت که الان پر از التهابه.قربونت برم بسپر به خدا.ايشالله که همه چيز درست ميشه. اميدوارم امسال خدا يه عيدیه بهت بده که هيچ عيدیه نتونه با اون برابری کنه.يه عيديه مخصوص. هميشه برات دعا می کنم.بهار باورت ميشه منم هرروز توی شمارش معکوست باهات شريکم؟ خيلی مواظب خودت باش.اميدوارم همه چيز ختم به خير بشه. آرامشت رو حفظ کن گلم

شهرزاد

با اين نوشته ات اينقدر سرم پر از افکار مثبت و منفی شد که نمی دونم چی بنويسم. هم به انصاف خدا شک می کنم هم از حکمتش دهنم بسته ميشه. اميدوارم کاری رو که خدا با من کرد با تو نکنه. چون حست عين حس روزهای گذشتهء منه. روزهای بی دوام لبخندم... از ته دلم هم صدا باهات می گم: آمين...

سحر

سلام بهار جونم.احساستو درک می کنم.می دونم نگرانی ولی به خودت مسلط باش.ايشالا همه چی خيلی راحتتر از اونی که فکر می کردی درست ميشه.آروم باش عزيزم و به خدا توکل کن برات دعا می کنم.خيلی مواظب خودت باش

رها

بهار نازمممم بهار عزیزم اینجوری خودتو اذیت نکن عزیزم میدونم الان چه شوری توی دلته همه این لحظه هاتو من داشتم لحظه به لحظه حس کردم ترس به دلت راه نده بهار خانومی خدا باهاتونه همونطور که با من و عشقم بود. منتظر لحظه های نابی باش که کنار هم خواهید داشت از دستشون ندیا بهترین استفاده رو از لحظه ها بکن تا بعد مثل من حسرتشو نخوری هرچند که منم سعی کردم بهترین لحظه ها رو داشته باشم اما خیلی کوتاه بود. امیدوارم خبر ازدواجتونو تا چند روز دیگه اینجا بخونم و از صمیم قلب بهت تبریک بگم و براتون آرزوی خوشبختی کنم. اونوقت میای همین جا نزدیک خودم و منم میام میبینمت دوست جون مهربونم. به خدا توکل کن و فکرای منفی نکن.

ثمين

برات يه ميل زدم لطفا چكش كن وخبرش رو به من بده عزيزدلم

شاپرک

بهار جونم! خيلی خوشحالم که انتظارت داره به سر ميرسه. به خدا توکل کن و به عشقت ايمان داشته باش. حتمن همه چی همونطور پيش ميره که تو ميخوای. فقط يادت نره که باور داشته باشی. با همه وجودت.

optimist

سلام بهار ناز ! خوبی ؟؟؟؟ آمین . همه چی درست می شه . اینقدر هم خودت را اذیت نکن ، آقای پدر هم صلاح تو را می خواد ، نه مگه ؟؟ دلم می خواست ، وقتی می آمدی تهران می دیدمت ، مراقب خودت باش و سعی کن از پیش برنامه ریزی نکنی که چی بگی و چی نگی ، اجازه بده همه چی به روال خودش طی بشه . سلامت باشی و شاد .