پارسال 28فروردين بود كه برگشتي ... هيچوقت اون شبو فراموش نميكنم

 چه اشكها ريختم . چه گريه ها كردم . تهران بودم .من صبح همون روز ساعت پنج و سي بليط هواپيما داشتم و تو چهارو سي صبح . يادته ؟ تا لحظه آخري كه تو فرودگاه برات امكان داشت تلفني با هم صحبت كرديم . من در رختخواب اشك ميريختم . چه شب وحشتناكي بود . صبح ساعت چهار و سي با بابا وارد فرودگاه شديم درست همون لحظه اي كه تو پرواز كردي . هواباروني بود . يه بارون تند و شديد . انگار كائنات هم با من همدردي ميكردن ...

و امشب باز داره رفتنت از ايران تكرار ميشه . اما يه تفاوت اساسي با دفعه قبل وجود داره . من خالي از هر احساسيم . نه شادم نه غمگين . تهي از هر حس و حالتي ... فقط در تماساي تلفني بهت يه چيز ميگم ... ( چطور ميتوني چهار سال عشقو انتظارو فراموش كني و پايانشو به جدائي و فراق خاتمه بدي ؟ چطور تونستي به من بگي بايد منطقي باشم و حقيقت رو بپذيرم ... تو ميگي حقيقت ؟ كدوم حقيقتو ؟ اينكه خانوادت با ازدواجمون مخالفن ؟ آخه چرا ؟؟ چرا من نبايد دليل مخالفتشونو بدونم . چرا با من رو راست نيستي . چرا نميگي خودت مردد شدي ؟ چرا نميگي حرفاي خانواده و اطرافيانت روت تاثير گذاشته ؟ چرا ازمن ميخواي بپذيرم مامانت مخالفت كردن ؟ اصلا چطور چنين چيزي ممكنه ؟ كي باور ميكنه تو يك مرد سي و هفت ساله نتوني براي زندگيو انتخابت تصميم بگيري ؟ چرا به من نميگي خودم نخواستم .

 من كه اينو باور كردم و قلبم آرومه . به خودم قبولوندم كه (بهار تورو نخواست و زندگي - انتخاب وعشق هم تحميل و اجبار نيست.) فقط اشتباه بزرگي كرد و چهار سال ذره ذره وجود منو به خودش وابسته كرد . منو به آينده اميدوار كرد - برام از روزائي گفت كه اگه حدس ميزد يك درصد بهش نميرسيم نبايد با اون اقتدار و قدرت ازشون ميگفت ...

و فردا شب اين موقع تو به اميد خدا خونه خودتي ... اصلا نميدونم خداوند برام چه سرنوشتي رقم زده . فقط سرمو ميذارم سجده و هزار بار شكرش ميكنم كه غصه نميخورم . اون حالت افسردگي شديد و غم تلخ كه روحو از بدنم جدا ميكرد و از اعضا و جوارحم هر حسيو ميگرفت در وجودم نيست . خودمو كاملا به خداي مهربونم - به خداي خوبيهام به خداي عزيزم سپردم .

خداي خوبم تو با من بودي . در لحظه لحظه اين چهار سال ... هيچ خطا و اشتباهي مرتكب نشدم . از هيچ تلاشي هم مضايقه نكردم . فقط ازت ميخوام خوشبختم كني و بهم دوباره فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن رو بدي البته ابدي ماندگار و جاويد. عشق و احساسي كه در يك ارتباط عاشقانه بين دو نفر ايجاد ميشه نعمتيه كه وقتي حسش ميكني سخته بدون اون بتوني ادامه حيات بدي . خدايا مثل هميشه ازت ميخوام تنهام نذاري .

اميدوارم امشب تا صبح آسوده و آرام بخوابم . هنوز كلي سوال و ابهام در ذهنم وجود داره كه بايد رفعشون كنم . فردا صبح ساعت پنج و سي از ايران ميري خدا كنه باز من فردا حس معلق بودن نداشته باشم و مثل همين حالا بي احساس باشم و آرام ... سفرت بي خطر ... خدانگهدار

/ 53 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

سلام بهار عزيزم.اميدوارم که کم کم ارامش از دست رفته رو تو زندگيت پيدا کنی.عزيزم خدا رو شکر کن به خاطر خانواده خوبی که بهت داده و قدرشونو بدون.بيا بنويس حالت چطوره؟خوشحالم که حالا مثل سال قبل احساسی نسبت به اون نداری و خدا رو شکر که بيشتر از اين احساسات پاکت به بازی گرفته نشد.عزيزم قدر خودتو بدون.تو لايق بهترينهايی.روی حرفای همه دوستان تامل کن عزيزم.منتظر اپ جديدت هستم

شهرزاد

کجايی بهار جون؟؟ يه خبری از خودت بده قربونت برم

optimist

سلام بهار جان ! خوبی ؟؟؟؟ کجایی ؟؟؟؟ یه خبری از خودت بده . سلامت باشی و شاد .

سهيلا

قسم به اون صداقتت به گريه های راحتت به اون نگاه بی ريا به اون کلام با خدا به بهار و به پدرش به لحظه ها به شبنمش به بارون از جنس دعا بباره از چشمای ما تا حل بشه مشکل شما

سهيلا

خدايا بکن ياری ندارم جز تو همراهی خدايا تو تنهايی که نمها نمی مانی

سهيلا

سلام بهار نازنينم ممنونم که بهم سر زدی من برات دعا می کنم که هر چه زودتر خودت رو پيدا کنی و ردپای نااميدی ها از ذهنت پاک بشن.

سهيلا

بهار عزيزم من لينک وبلاگت رو به پيوندهام اضافه می کنم تا بتونم زود به زود بهت سربزنم و ازت خير بگيرم.

شادي

بهار عزيز ميدونم شرايط سختي هست و همه ما به نوعي تو زندگي اين شرايط يا شرايط مشابه را پشت سر گذاشتيم اما يه چيزي كه هست اينه كه نبايد چون و چرا كرد شايد يه روز به اين حقيقت برسي كه چقدر خدا دوستت داشته كه باعث اين جدايي شده . مطمئن باش هر اتفاق خوب و بدي كه دورو برمون مي افته يه حكمتي توش هست فقط بايد صبور باشي و خودتي به خدا بسپاري نمي گم براي قسمت و خوشبختيت تلاش نكن اما براي چيزي كه ممكن به صلاحت نباشه اصرار نكن شايد ازدواج شما تبديل به بزرگترين بدبختي زندگيت ميشد. به هر حال اميدوارم خوشبخت بشي . اگر ميدونستي آشنايي و ازدواج منو همسرم چقدر عجيب و باور نكردني بود كه مطمئن ميشدي هيچ چيز جز قسمت و نصيب نمي تونه چنين ماجرايي رو بوجود بياره .صبور باش عزيزم برات آرزوي خوشبختي ميكنم

رویا ناز

سلام بهار خوبم ،نوشته هاتو خوندم ، خوشحال باش که به وصالش ترسیدی ، کاش من هم نمیرسیدم ، رسیدن به کسی که می پرستیدمش باعث شده که دیگه دوسش نداشته باشم ، مردا عادت دارن قبل از ازدواج اونجور که تو دوست داری باشن اما بعدش اونجور که خودشون می خوان . اگه بهش نرسیده بودم یه عشق می موند تا آخر اما حالا همه حرمتها شکسته شده . دلم داره می ترکه ...بهارم خوش به حالت

حسين

سلام خوبی وب زیبا و جالبی داری مطالبت هم قشنگه به من هم سر بزن منتظرم