دوستای عزیزم ... این سه روز فقط اشک ریختم . فقط ناله کردم . فریادهائی آرام در گلو کشیدم ... چشام شد یه کاسه خون . قلبم شد یه تیکه آتیش . دوستای گلم ... چقدر به نظراتتون نیاز دارم . خیلی احساس ضعف میکنم . نمیدونید تو چه شرایط  بدی هستم .

همه چیز برعکس شده . چیزی که اصلا فکرش رو هم نمیکردیم . همه چیز تغییر کرده . خانواده نازنینم با این ازدواج مخالفن . دیشب برادرامون با هم صحبت کردن . حرف کلی برادرش این بود که این دو نفر از هیچ لحاظ با هم تناسبی ندارن.گفتن که خانواده هامون با هم خیلی متفاوتند . برادرم گفت  ما چند ماه قبل که خدمت خانواده تون رسیدیم همه این مواردو برای مادرتون گفتیم . ایشون نظرشون این بود که مهم خود این دو نفرن . ما خانواده ها سالی یکبار همو میبینیم  رعایت میکنیم . حالا چطور همه چیز تغییر کرده ؟ و بعد کلی برادرش صحبت کرد که من مطمئنم با توجه به شناختی که از برادرم دارم و چیزی که از خواهر شما دیدم زندگی اینا به دوماه نرسیده از هم جدا میشن . برادرم پرسید : شما این مواردو  برای برادرتون توضیح میدید چه نظری دارن ؟ گفتن : برادر من سکوت میکنه .

و در پایان برادرم گفت : لطفا شما این مواردو برای خواهر من توضیح بدید . بهرحال اونم حق داره اینها رو بشنوه و متقاعد بشه . و امروز ساعت شش عصر قراره من تلفنی با برادرشون صحبت کنم .    

------------

دیشب از دست مهربونم دلم شکست . همه در بهت بودیم . داداشم و خانومش میگفتن یعنی واقعا یک مرد ۳۶ساله نمیتونه با اقتدار و ایمان از تو و خواسته ش دفاع کنه ؟

دیشب چه شبی بود . چه حالی داشتم . وای خدای من ... یعنی باور کنم ؟ یعنی تو از من گذشتی ؟

تا امروز ظهر که باهاش تماس گرفتم . گفت : تو نمیدونی من دیروز با خانواده م چه برنامه ای داشتم . مامانم اشک میریزه . میگه نمیخوام پشیمونیتو ببینم . میگه خانواده م میگن چون پدرش مخالفه آینده به مشکل برمیخوری و ...

واقعا هنوز دقیقا نمیدونم مورد چیه تا امروز با برادرش صحبت کنم . 

دوستای گلم ... شما که عشقو تجربه کردید میدونید عاشق اصلا نمیتونه باور کنه بدی عشقشو . من طاقت دوریشو ندارم . نمیدونم چه باید بکنم . میگه من دوباره تنها برمیگردم و بهشون گفتم اصلا قید ازدواجو زدم . اما میدونم آینده شاید بگه بخاطر مادرم ازدواج هم میکنم .

برام دعا کنید . چه سرنوشتی بود ... چرا اینجوری شد ؟  من چه بکنم ؟ دلم میخواد قرص خواب بخورم و دیگه هیچی نفهمم . دوستای گلم تنهام نذارید ... من خیلی تنهام ...

مهربونم منو تنها نذاری . من طاقتشو ندارم . خدایا ... چقدر آشفته و  غمگینم ...

ثمین جونم - مرضیه گلم - رهاجون - مژی عزیزم - صبای مهربون و وفادارم ... همتون واقعا مهربونید . خیلی دوستون دارم . شما کسائی هستید که منو خوب میفهمید  چون در تک تک مراحل کنارم بودید .

من واقعا اعتماد به نفسمو از دست دادم . من هیچی کم ندارم میدونم . در یک خانواده اصیل و سرشناس زندگی میکنم . تحصیلات دارم . ظاهر به نسبت معمولی دارم و به قلب و روح خودم کاملا ایمان دارم . اما اون جزئی از من شده . فراموش کردنش کار آسونی نیست . من آدم معمولی نیستم .میدونم شاید از نظراتی بهترین موقعیتها هم نصیبم بشه . اما نمیتونم . قلب من - همه سرمایه و هستی من متعلق شده به کسی که نمیتونم به راحتی از خودم دورش کنم . وقتی بهش گفتم نفسم واقعا نفسمه .در قالب حرف بیانش نکردم .عدم حضورش منو خفه میکنه . کمکم کنید . تورو خدا تنهام نذارید . خواهش میکنم هر روز برام بنویسید . بهتون نیاز دارم ...

/ 20 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ثمين

نميدونمممممممم بايد چی برات بنويسم ! چندبار از صبح کانکت شدم شايد بشه باهم حرف بزنيم ولی نبودی ! از يه طرف حست رو درک ميکنم و از طرف ديگه روی بعضی حرفات خط ميکشم ! عزيزدلم عادت کردن به هرچيزی بده وخطرناک ... تو هم عادت کردی و الان اين ترس از ترک اعتياده که عذابت ميده ! نميگم حست عشق نيست ! چرا عشقه وعلاقه ولی عادت هم قاطيش شده ! گاهی اوقات بايد روی بعضی خواستنيها خط کشيد وازشون گذشت بهار جونم حرفام زياده ولی نمی خوام قبل از داشتن اگاهی حداقل نسبی حرفی بزنم چون فکر ميکنم شايد چيزايی هست که من نميدونم ولي يه مسئله کاملا روشنه واون اينکه اصلا طبيعی نيست که يه آدم ۳۶ ساله نتونه به اونچه خواسته قلبشه برسه ! بيشتر فکر کن بنظر من الان خونواده ها مقصر نيستن ! الان مقصر اصلی خود اين آقاست که نميتونه قاطع باشه ! لگدمال کردن احساسات تو اصلا قابل قبول نيست و ايشون نبايد به خودش اجازه بده که اينطور با احساس تو بازی کنه ! آشنايی شما يکی دوروزه که نيست ،بايد از اول به اين چيزا فکر ميکرد ونه حالا! عزيزدلم آروم باش و يه ذر

ثمين

اگه خواستی ميتونيم با هم حرف بزنيم ! خوشگلم قوی باش خيلی قوی .... من مدام به فکرتم وواقعا از خوندن اين پستهات ناراحت شدم ! قدر وارزش تو خيلی بيشتر ازين حرفاست بهارجونم ! اصالت و معرفت و انسانيت کالايی نيست که بشه توی هر بازاری پيداش کرد !

دختري از جنس بهار

بهار..منم مثل تو خيلی احساسيم..ولی تو سنت خيلی بيشتر از منه..بايد منطقی باشی..اولا که هر چی صلاح باشه همون ميشه..دوما به نظرت عشقی که يه طرفه باشه به کجا ميرسه؟ باور کن هر شب برات دعا ميکنم..ولی هيچ وقت دعا نميکنم به عزيزت برسی...هر شب دعا ميکنم هر چی صلاحته همون بشه..به نظر من تو الان تو شرايطی هستی که فکر ميکنی اگه نشه دنيا به آخر رسيده..ولی گذر زمان همه چيز را حل ميکنه..فراموش نميشه ولی کم کم خيلی کمرنگ ميشه..تنها کاری که بايد بکنی صبر..ببينيم ازدواجي که زوری باشه به دلت ميشينه؟اگر ازدواج کنی اين فکر راحتت ميزاره که عزيزت تو اين روز ها چجوری داشت پشتت را خالی ميکرد؟ منطقی باش بهار گلم..زندگی همش عشق نيست..

دختري از جنس بهار

يکبار يکی بهم گقت عشقی که اينجوری پرشور باشه مثل برگی ميمونه که سريع آتيش ميگيره و بلافاصله خاموش ميشه..به خودت تلقين نکن که بدون اون زندگی محاله..به قول خودت مگه چی کم داری؟؟ مگه قبل از اينکه عزيزت تو زندگيت قدم بزاره خوشبخت نبودی؟..ببين من قبول دارم خيلی سخته..ولی اينم جزوی از زندگيه..اينم يکی از سختی های زندگيه..تو عاشقی..عشق باعث شده چيزی از بدی ها نبينی..به نظر من بزار برو..برو مسافرت با دوستات.سرت را گرم کن...نشين زانوی غم بغل بگير..به اين فکر کن که لياقت احساس پاک تورو نداشته..من معذرت ميخوام که انقدر رک دارم اين چيزا را ميگم...ولی واقعيته..ببين من که اون آقا را نميشناسم..ولی همين که تو انقدر دوستش داری و اون داره انقدر راحت از کنار قضيه ميگذره همه چيز را نشون ميده...بهار پرستيدن هيچ کس جز خدا جايز نيست ! اينو يادت نره

مرضيه(مامان ياسمين)

سلام گلم اميدوارم که حالت بهتر شده باشه.آخه همه چيز بستگی به جهان بينی ما داره.يادت باشه عزيزم کسی که نمی تونه برای زندگی خودش تصميم بگيره اون هم تو اين سن و سال بعدا هم تحت تاثير اطرافيان خواهد بود.توی اين دنيايی که شده دهکده جهانی صحبت از شهر و محل نمی تونه حرف آدمهای با معرفت باشه...خيلی فکر کن خواستن توانستنه اگه تو کنار بکشی اون جلو مياد...من اينو خيلی ديدم و تجربه هم کردم.

مرضيه(مامان ياسمين)

اين هم بگم که اصلا درست نيست بازی کردن با احساس يه دختر خيلی نازنين و پاک مثل تو.....ولی این ما هستيم که تايين کننده رفتار ديگران هستيم.....دعا کن که خدا چشم دلت رو باز کنه تا همه چيز برات روشن بشه.خيلی به يادت هستم و برات دعا ميکنم. انشااله وقتی که مادر شدی ياد امروز کن ..اون موقع احساس پدرت رو درک خواهی کرد که چرا این همه دلواپس توست در ضمن که مرده و جنس مردا رو خوب میشناسه..این نکته مهمیه.مواظب خودت باش وسعی کن آروم باشی به ثمین عزیز هم گوش کن که بسیار راهنمای خوبی است..............

صبا

salam bahar azizam harki nadoone man midonam cheghadr sakhte adam ghabool kone behtarinesh behtarin nist cheghadr sakhte ghabul kone hame chy faghat ye bazy boode va khodesh bazi khorde badtare hame ine ke adam hes kone baaz ham oon adam ro doost daare ... inha ro mifahmam bahar,chon shayad ghazie ma mesl ham naboode,shayad be jahaty aks ham ham boode,ama to in chizha moshtarek boode

صبا

ama bahar joonam oon chizi ke moheme ine ke in bazi khordan yeja bayad ghat she,va hamishe oni bazandast ke asheghe ... adam aval fekr mikone tarafesh ke nist nemitone zendegy kone,meslk oon shab ke ghors khordam,ama mifahmi bayad zendegy koni,majboory ... nemigam opon pak mishe,nemishe,ama kamrang mishe,yad migiry kenar omadan ba naboodesho,zaman mikhad va ye moshavere delsooz faghat baezi oghat,monasebata khili aziat mishy.ama adat mikoni ... bahar,khanevade ha bahanan,shak nakon ke khodesh nemikhad pas toam bikhialesh sho zendegy hamash eshgh nist ... midooni bahar,man motaghedam ghesmate adama maloome,bery bala biai paeen be oni ke ghesmatete bayad beresy,hata age yebar talagh begiri ghabol kon ghesmate to nabode kash alan iran bodam baham harf mizadim ama man ke bahatam,age ghabel bedooni khili movazeb khodet bash boooos booooos

صبا

hame halatat tabie hast,negaran nabash ama chon gozarondam,migam behbood hast shak nakon,faghat bayad bekhay :* va tasmim ajoolane nagir.aslan alan bara khodet o zendegit tasmim nagir ,be hich vajh TC HONEY

رزسفيد

عزيز دلم آروم باشايميلت رو چک کن.برات ايميل زدم