نمیدونم چی بگم؟ نمیدونم چی میشه ؟ فعلا خبری نیست . تا خواستگارا نیان  و بهشون نه  نگم برادرم بر مصمم بودن تصمیم من پی نمیبره . اون فکر میکنه چون مورد ایده آلیه من میپذیرمش . یعنی همه  این فکرو میکنن اما پاسخ من از ابتدا یک چیز بوده : نه !

این روزا کشمکش و جدال عجیبیه بین روحم با عقلم . بین دو نفر که وجود هر دوشون برام مهمه دارم خورد میشم . پدر به احتمال زیادی شاید رضایت نده و نازنینم از من انتظار داره تا از حق هر دومون دفاع کنم .

مهربونم . ازت خواهش میکنم منو بفهم . بخدا من محدودم . نمیتونم از تو از خودم از احساسمون برای پدری که نمیتونه چنین حسیو در دخترش بفهمه و باور کنه دفاع کنم . اگر بخوام لب به سخن باز کنم و از عشق و علاقه موجود بینمون براش چیزی بگم ؛ یا برای همیشه از دستش میدم یا باید عمری به زندگی جهنمی که برام میسازه تن بدم . همیشه فکر میکردم عشق تاوانی جز سوز فراق نداره و اگر غیر ازین باشه هرگز عشقی وجود نداشته .

نازنینم ... منو بفهم . من از ابتدا بهت گفتم ناچارم به هر آنچه خواست پدره عمل کنم . هنوز هم چیزی معلوم نیست . هنوز یکی دو مرحله دیگه مونده تا بشه قطعا  نظر بابا رو فهمید . اما ما باید از حالا خودمونو برای هر حقیقتی آماده کنیم . اینو بدون بعد از تو من مبدل به انسانی خواهم شد که از حیات و زیستن تنها سهمم نفس کشیدنه . اینو بدون که در قلبم جز سوزعشق چیزی حس نمیکنم . اما در همون قلب خموش و خسته همیشه نام یک مرد ، یاد یک مرد و خوبیهای یک مرد واقعی خواهد بود . بغض آزارم میده . میدونم که نمیتونم تحمل کنم .

امیدوارم قبل ازینکه پدر منو ازت بگیره خداوند اینکارو بکنه . امیدوارم هرگز شرمنده تو و نگاه پاک و مردونت نشم . امیدوارم هرگز مورد سرزنش بهترینم واقع نشم . امیدوارم  ...20.gif

  مهربونم ... هنوز هم دعا میکنم که خداوند مثل همیشه بهمون کمک کنه و بتونیم

روزی برای همیشه کنار هم زندگی کنیم ...

خدایا خودت خیرو صلاح ما رو در خواستمون قرار بده و قلب پدرو  راضی کن . آمین

/ 7 نظر / 3 بازدید
نيلوفر(نيلوفر ومهدي)

بهارجون،دختر خوب اين حرفا چيه كه زدي اخه.اون كسي كه داره مي ياد خواستگاري از يزي خبر ندارهبدون هيچ پيش داوري براندازش كن. مي دونم سخته اما يكم منطقي باش عزيزم.اما اگه مي بيني نمي توني مرد و مردونه با خانواده ات صبت كن و تا پاي جون سر حرفت بمون.اگر مطمئني.

ليلا

سلام راستش نمی دونم چی بگم فقط می دونم هر چی صلاح از خدا بخواه اميدوارم به هم برسين به منم سر بزن بای

گلسا

سلام عزيزم می دونم که خيلی لحظات سختی داری اميدوارم تو اين خواستگار اومدن خانوادت نخوان به زور شوهرت بدن چون مطمئنا با اينهمه عشقی که تو دلت هست ديگه جايی برای مرد بعدی نمونه و می دونم که هرگز اون نرد رو دوست نخواهی داشت.حالا دليل نارضايتی پدرت چيه تا حالا گفته يا اينکه فقط گفته نه؟ اميدوارم به اونی که دوست داری برسی ادم می تونه برای عشقش هر کاری بکنه اما اميدوارم پشيمون نشی

دختري از جنس بهار

من مسافرم ، اي بادهاي همواره! مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد. مرا به كودكي شور آب ها برسانيد. و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد. دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد. و اتفاق وجود مرا كنار درخت بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك. و در تنفس تنهايي دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد. روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد. حضور "هيچ" ملايم را به من نشان بدهيد."

مستانه

امروز تقريبا برا همه دوستام اينو نوشت به خدا نگو مشکلات بزرگی داری به مشکلات بگو خدای بزرگی داری

مژده

سلام خانومی. ماجرای تو خيلی شبيه ماجرای منه ها! منتها با اين تفاوت که مخالفت ها و بدبختی ها در مورد من از طرف خانواده لی لی بود. اما توروخدا اينجوری نگو که نمی تونی پدرتو راضی کنی. بلايی که لی لی سر من آورد رو تو سر عزيزت نيار. مقاومت کن. بجنگ..... يعنی فکر می کنی عزيزت اونقدر ارزش نداره که بخوای جلوی پدرت وايسی و خواسته ات رو بطلبی؟ يعنی واسش ارزش قائل نيستی؟ تازه اگه بابات دليل قانع کننده ای داشت بازم می گفتيم خوب به صلاحت نيست اما وقتی همه چيز روبراهه و شما اينقد همو می دوستين!!!! دليلی نداره که کوتاه بيای. من فک می کنم عزيزت انتظار زيادی ازت نداره. حق رو به اون ميدم. تو بايد از اون جلو پدرت دفاع کنی. ببخشيد کامنتم خيلی جدی شد. اما چون منم به درد عزيز تو گرفتار بودم يه زمانی و همين ماجرا من و اونو از هم جدا کرد دلم می گيره که در مورد کس ديگه ای اين اتفاق بيفته.