یه وقتائی یه لحظه هائی تو زندگی آدما هست که کلافن . درگیرن . حتی با خودشون . با زمینو زمان جنگ دارن . الانم من تو یه چنین موقعیتی قرار گرفتم . شاید همین الانشم ریشه خیلی از مشکلاتم این باشه . همین حسی که مامان باعث شده در من بوجود بیاد .

(همیشه از خودت و منافعت برای دیگران بزن . فقط گذشت کن . از خودت - آسایشت آرامشت برای راحتی و رفاه مردم . تو اومدی به دنیا که فقط خیرت به آدما برسه . اومدی فقط خوبی کنی ...)
آخه مامان جان پس خودم چی ؟ اصلا باشه حرف شما درست . اما چرا میخوای به من بقبولونی بایددددد برای همه آدما چنین گذشتائی بکنم . یعنی همه آدما لیاقت همه نوع گذشتو دارن ؟ 

چقدر عصبیم خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .......................

دیگه خسته شدم ... ازین همه قانونهای عجین شده با روحم خسته  شدم .
خدایا این قانون عشقه در قلب من یا همون قانون و قاعده زندگی مامان که عمری منو باهاش بزرگ کرده . خطاهای دیگرانو نبین . بخشنده باش . عفو کن . سعی کن صفات خوب خدارو در خودت پرورش بدی .
اما آخه خدا خشم هم میکنه . خدا به یه بنده هائیش بی تفاوت هم میشه . خدا در هر شرایطی که به همه خیرو خوبی نمیرسونه ...


چرا مامان ؟؟؟ چرا منو یه موجود صد در صد عاقل که احساس هیچ نقشی در زندگیش نداره بار نیاوردی ؟؟!!! بابا تو هم مثل مامان ... اما نه به قدر اون .

خدایا شکرت که نعمت اشک ریختنو بهم دادی . تنها چیزی که آرومم میکنه .
یادم میاد هر وقت تو این وضعیت قرار میگرفتم طرفم در لحظه ای آرومم میکرد . باهاش اشک میریختم و خیلی زود آروم میشدم .میشدم همون آدم شاد قبلی ...
اما حالا اون نیست . نیست . میگه هستم اما نیست . اما تنهام گذاشته . اون عملا نیست . فقط در کلام میگه هستم و همه تلاشمو برای آینده باهم بودن میکنم .


نمیتونم همه گذشتمو خاطرات مشترکمونو فراموش کنم . نمیتونم خونه رویاهامون و تصمیمات و برنامه های آیندمون که ازشون میگفتو فراموش کنم . نمیتونم به راحتی به خودم بقبولونم خانوادش منو نپذیرفتن . نمیتونم بقبولونم اونم به راحتی از من گذشت . نمیتونم باور کنم اشتباه کردم ...

هیچی مهم نیست . بهار ... هیچی مهم نیست . بهت پیشنهاد میکنم برای خودت یه عهدنامه بنویسی و هر روز صبح مرورش کنی تا یه چیزائی در باورت تغییر کنه . توباید بتونی با اراده خودت همه شرایطو تغییر بدی .

و اما یه چیز دیگه ... تصمیم گرفتم برای مقطع فوق بخونم . یکی از کتاباشو تهیه کردم و چند صفحه ایشو خوندم . واقعا برام سخت و نامفهومه . اما به خودم میگم باید بقول مربی  یانگوم  همشو حتی شده نفهمیده حفظ کنم . عزمم جزمه . من باید سال آینده در شهر و رشته ای  که میخوام قبول بشم . اما نیاز به تلاش زیادی داره . فعلا که هر یه خط میخونم نیم ساعت فکر میکنم . امیدوارم بتونم تمرکزمو بدست بیارم ...

برام دعا کنید . این یه جمله تکراری و همیشگیه در پستای من . خیلی حرفا تو دلم برای نوشتم دارم .
خدایااااااااااااااااااااا

خدایا میدونم تا الان بهترینا رو برام خواستی . میدونم این سختیا همش یه حکمتی داره . تا حالا هر رنجی که کشیدم بی حکمت نبوده و الان خیرشو میفهمم . امیدوارم در همه این دلتنگیها و موارد پیش اومده هم روزی خیر و مصلحتتو ببینم ...

خدایا منو ببخش بخاطر گناهانی که باعث میشن خدائی ناکرده نعمتها رو ازم بگیری ...
                                                                                                                     
                                                        آمین                              

/ 15 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پريا

سلام بهار.خوشحالم که تصميم گرفتی با اين موضوع کنار بيای.و درس بخونی.بهترين کار همينه.از همه چی دور ميشی.يهو ميبينی که همه چی تموم شد.همه چی يادت رفته. خيلی خوشحالم کردی.مواظب خودت باش.

لاله

افرين... سر خودتو گرم کن با درس... تو که انقدر اراده ات قويه ميتونی اراده کنی و اون اقا رو هم فراموش کنی. مواظب خودت باش

آيلين

سلام. هر بار که به اين وبلاگ ميام تنها به اين اميد که يه نوشته باشی داری سرو سامون میگیری یا به زندگی برگشتی ولی هر بار بغضم ميگيره وقتی پستت رو ميخونم. يه پيشنهاد دارم برای بهبود حالت اميدوارم که انجام بدی و نتيجه بگيري. اونم اينه که بالاخره توی اين مدت چهار سالی که باهم بودين خاطرات خوب و بد تلخ و شيرين زياد داشتين . لحظه های عاشقونه و قهر و آشتی هم داشتين که بالاخره يادتون مونده. با خودت رو راست باش از آشناييتون تا به امروز تمام خاطرات و لحظه هایی رو که در ذهن داری روی کاغذ بنويس . اینکارو که میگم انجام بده و تمام خاطرات و لحظه های مشترکی رو که داشتین و یادت هست رو مو به مو بنویس و بعد از نوشتن اگه خواستی یه مرور کن و همه اون خاطرات چند صفحه ایت رو بسوزون یا پاره کن. اولش شاید اشک بریزی و گریه کنی ولی بعدش متوجه میشی که چقدر ساده میشه فراموش کرد. چقدر ساده میشه همه چیز رو دور ریخت . من نميدونم تصميمت چيه آيا ميخوای به اين وضع ادامه بدی يا نه فقط اميدوارم که واقعيت رو بپذيری و باهاش کنار بيای پس تنها راه حلش هم فراموشيه.

آيلين

خدا يه نعمت بسيار بزرگ به همه بنده هاش داده به نام فراموشی. خيلی مهمه که از اين نعمت چطوری استفاده ميکنی. بالاخره این احساس یا میمونه یا تبدیل به نفرت میشه من با شناخت مختصری که طبق نوشته هات از طرف مقابلت دارم دلیلی برای ادامه نمیبینم ولی اگه حداقل از اون رابطه به عنوان یه تجربه ای که احساست بهش دیگه عشق و دوست داشتن نیست یاد کنی برای خودت بهتره و راحت تر با این موضوع میتونی کنار بیای. برای کسی اشک بریز که ارزش اشک های تو رو داشته باشه و کسی که چنین ارزشی داره هرگز باعث گریه تو نمیشه. امیدوارم که بخوای و اراده کنی که به خودت کمک کنی تنها خودت میتونی . من برات دعا میکنم

نفيسه

اين حرفتو بخون: چرا مامان ؟؟؟ چرا منو یه موجود صد در صد عاقل که احساس هیچ نقشی در زندگیش نداره بار نیاوردی ؟؟!!! بابا تو هم مثل مامان ... اما نه به قدر اون .... ببينم تو فکر می کنی ۱۰۰٪ عاقلی و احساس در زندگيت نقش نداره؟ وب لاگت و نوشته هاش که اينو نميگن عزيزم....... برات دعا می کنم......

پرديس

سلام خيلی خوش حالم که آروم تری . مطمئنم که در اين سيری که پيش می ری به زودی روزهای شادی رو تجربه خواهی کرد

رها

بهاررررررررررر کجائیییییییییییییییییی

رها

بهارررررررررر بیااااااا دلم برات تنگ شده دختر تو کجائی

شاپرک

بهار عزيزم! فکر خوبی کردی که ميخوای برای ارشد درس بخونی. نااميد نشو و همه سعيت رو به کار بگير. حتمن موفق ميشی. فرصت کافی برای خوندن داری. اين راه خوبيه تا بتونی از جنگ درونت موفق بيرون بياي. مراقب خودت باش.

مينا«ياور هميشه مومن»

سلام بهار جونم........ دعات می کنم عزيزم.......... اذيت نکن اينقدر خودتو............. مطمئن باش زمان همه چيز رو حل می کنه........ توکلت به خدا باشه............ و يه کم بيشتر به فکر خودت باش.......... تصميم خوبی گرفتی....... نمی دونم رشته ت چيه، ولی هر چی که خوندی و می خوای بخونی، ايشالا که موفق باشی............