خودمم نمیدونم دارم با خودم چه میکنم ! فقط حس میکنم این راهیه که مدتها برای رها شدن از مرداب دنبالش بودم . تو این مدت خودمو به هر دری زدم تا بتونم بدون دغدغه فکری و آسودگی خیال زندگی کنم . بدون اندوه بدون غم ...


اتفاق کوچیکی در زندگیم نیفتاده ... یه فاجعه رخ داده ... این پنج سال همه سرنوشت منو تغییر داد و نمیدونم تا پایان چه تقدیری برام رقم خورده .
خودمو به بهونه های مختلف سرگرم کردم . برای خودم اهدافی در نظر گرفتم . مسافرتای مختلف رفتم و ... اما یه چیزی هست که مثل خوره روحمو آزار میده .

 
دیگه نمیتونم شرایط   موجودو   تحمل کنم . وقتی یکی از نزدیکان آدم میمیره - وقتی عزیز آدم برای همیشه تنهاش میذاره همه دلداریش میدن - باهاش همدردی میکنن - در صورت امکان از اون جو و شرایط حاکم بیرون میارنش و در محیط زندگیش تغییر اساسی ایجاد میکنن ...

من باید از این اتاق برم . اتاقی که از وقتی اومدم توش خودم بودم - عشقم - و آینده م  ... اتاقی که جای جای اون پره از گلای خشکیده ای که به یاد عشقم میگرفتم ... اتاقی که در و دیوارش شاهد و گواهن بر عشقی که تمام وجود منو لبریز از احساس خواستن و بودن  کرد ... ساعتی که قلبم با صدای تیک تاکش طپید تا لحظه اومدنش بشه ... تقویمی که برگ زدن هر فصلش در قلبم نویدی از وصال و خوشبختی بود ...

بیشتر راه ها رو امتحان کردم - برای رهائی ... رها شدن از مردابی که منو هر روز در خودش میکشه و نابود میکنه ... 

حالو روزم به نسبت گذشته خیلی بهتر شده . به دلایلی که نمیتونم تو وبلاگ بنویسمشون .  اما باز هم ...
باید برم ... باید برای همیشه برم ... امیدواریهات  برام آزاردهنده ن . تصمیم گرفتم روی مواردی که دارم فکر کنم . با اینکه برام صد در صدایده آل نیستن اما میدونم حداقل چیزی که در وجودشون هست تعهده ...  میدونم باید با خیلی موارد وتفاوتهای رفتاری و اخلاقی بسازم و شاید بسوزم اما میدونم کسی که اومده طرفم منو برای یک عمر زندگی برگزیده .  تا حد زیادی مطمئنم که متعهده و ...

بخاطر تصمیمات جدید و مهمی که برای زندگیم گرفتم یه لحظاتی در روز کمی به هم میریزم . باید سعی کنم کمتر در دنیای خودم باشم ...


بیست و یکم تیر ماه سالگرد آشنائی ماست ... وارد پنجمین سال ورود به قلب هم میشیم ... و عشق اونجا خودشو به من ثابت میکنه که وقتی به چهار سال گذشته فکر میکنم میبینم هنوز هم با همه تلخیها و شیرینیهائی که مخصوصا در ماههای اخیر رخ داده باز هم دوستت دارم ... 

در این مدت گفتی همه تلاشمو میکنم تا خانوادمو متقاعد کنم . تا تورو مال خودم کنم ... گفتی ما نمیتونیم بدون هم باشیم . نمیتونیم بدون هم زندگی کنیم .گفتی من تورو بدست میارم . گفتی گفتی گفتی ...
و من به تو آخرین فرصتو میدم . تا بیست و یکم تیر ... که هر تلاش و کوششی میخوای بکنی ... و اگه باز هم نتونستی اینبار  من جدی برای زندگیم تصمیم میگیرم ...
-----------------------------------------------------------------------------

و شادمانم که عشق رو تجربه کردم و اندوهگین که چرا این حس آسمانی و پاک باید برای همیشه در قلبم مدفون بشه ...

و چه کسی میداند بهار در روزهائی که بر مزار عشقش در قلبش خاک میریزند چه حالی خواهد داشت ؟؟؟    خدایا ... خدایا ...  خدایا ...

                                                           
                                                          
                                                               امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

 

/ 28 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عشق ابدی

بهااااااااااااااااااااااااااار بهااااااااااااااااااااااااااار بيا ديگهههههههههه

رزسفيد

بهااااااااااااااار خوبی؟ در چه حالی عزيزم؟ ۲۱ تير هم اومد و رفت.چه خبر؟ من مطمئنم که خدا کمکت می کنه مواظب خودت باش و از خودت خبر بده بهمون

مينا

بهار جونم حالت چطوره؟ دوستات نگرانتن ها خانومی خيليييييييييييييييييييييی مواظب خودش باش نگران نباش تموم می شه اين روزهای سخت و ايشالا روزهای قشنگی در انتظارت باشن

عشق ابدی

بهارجون امروز اولين روز رجبه... روز برآورده شدن آرزوها روزه هستم اگه خدا قبول کنه برای اینکه به آرامش برسی دعا ميکنم عزيزم

عشق ابدی

بهار جون نوشته هات رو خوندم کمی غمگين شدم،من به معجزه اعتقاد دارم و بارها تو زندگيم تجربه اش کردم،ولی بهار جون ازت می خواهم قوی باشی و اميدوار،خدا کمکت ميکنه شک نکن عزيزم،يه سری چيزها رو بسپار به زمان،دوست دارم بيشتر باهات صحبت کنم،کاش ميدونستم چه مشکلاتی وجود داره غير از اينکه خانواده طرفت مخالف هستند، بهار جون اگه فکر کردی به هر طريقی ميتوانم کمکت کنم بهم بگو عزيزم خدا بزرگه

عشق ابدی

سلام بهار جون خوبی ؟ تونستی امروز حتما يه سری بزن بمن

رزسفيد

بهااااااااااااااااااار.خوبی عزیزم؟ کجایی؟! یه خبری بده خانوم

√ҰâŞâmįη

سلام بهار جونم نمی دونم منو يادت هست يا نه خانومی يه روز اومدم اينجا برات يه دعا نوشتم گفتم اينو بخون به ارامش ميرسي، دعاهات مستجاب ميشه ايشالا!! اون روزا منم تو فراق بودم ، درد انتظار و با تک تک سلولام حس ميکردم ، منتها ابدی نبود، رفته بود آموزشی و ميخواست برگرده ، ۳ ماه طول ميکشيد فقط!!‌ سر نماز ظهر همون روز برات دعا کردم گفتم خدا کنه به عشقت برسی خدا کنه منم به عشقم برسم شيرينيشو حس کنم.... امشب که دارم برات کامنت ميذارم واسه هميشه عشقمو از دست دادم بهار.............. رفت! بدون کوچيکترين خبری!‌گذاشت و رفت !!‌ خدا می دونه چقد اين پستتو فهميدم !‌چقد حالتو درک ميکنم..... بعد از ۳ سال خيلی سخته فراموش کردنش!!‌ به خصوص که اين يه سال آخر که خيلی قشنگ بود برامون!!‌ ۳ هفتس که ازش بی خبرم!!‌ خدایا من عاشق کی بودم تا حالا؟!!!! خودت کمکم کن !!‌ مراقب خودت باش بهار جان ایشالا که ۲۱ تیر اتفاقای قشنگی برات افتاده خانومی!!‌ راستی.... وقتی خیلی دلم براش تنگ میشه و نا امید میشم از برگشتش.... فال حافظ میگیرم !!‌ به منم میگه بالاخره میاد غصه

سميرا

سلام بهار جان فقط می خوام يه چيزو بهت بگم.. تا وقتی که اينقدر توی فکر و ذهن و زندگيت حضور داره به شخص ديگه ای جواب + نده.. ازت خواهش می کنم.