یه دلتنگی عجیب یهو همه وجودمو تسخیر کرد . یه حس عجیب ... خیلی جالبه که همه چیز یکباره و در یک لحظه وجودمو لرزوند ...

تو یه سایتی راجع به مراحلی که هر انسانی زمانی که عزیزشو از دست میده مطالبیو خوندم ... 4 مرحله داره :

انکار - خشم - افسردگی و پذیرش ...

من از روز اول با کمک دوستانم فهمیدم باید بپذیرم که به هر دلیلی نمیتونم کنار عشقم باشم . اما تنها دانستن کافی نبود . باید باور میکردم ...

مراحل زیادیو پشت سر گذاشتم تا به اینجا رسیدم . به این نقطه و نمیدونم آیا اینجا نقطه پایان خواهد بود یا نه ؟

برای فراموشیش تصمیم به ازدواج گرفتم . من دختری که به دلایل نامعقول بهترینها رو کنار گذاشتم حالا خودم در پی موارد خیلی معمولی و عادی بودم . علیرغم مخالفت خانوادم  اما همه چیزو به عهده خودم گذاشتن و من در دقیقه نود نتونستم ... نتونستم ... نتونستم ...

در این مدت به هر راه حلی برای فراموشی این درد جانسوز و رسیدن به آرامشی که در گذشته و در کنارش تجربه کرده بودم فکر کردم ...

ادامه تحصیل ... نشد در توانم نبود به دلایل خیلی زیاد ...

تفریحات و سرگرمی ... هیچکدوم آروم و راضیم نمیکردن ..

ازدواج ... نتونستم .

به نظرم در این دنیای بی وفا و بی ارزش دیگه چیزی برای دلخوش کردن و رسیدن به آرامشی که در کنار عشقم تجربه کردم وجود نداره . تنها دلخوشیم رسیدن به خداونده . مرگه ... که متاسفانه اونقدر کوله بار اعمالم از بدیها پره که از مرگ نیز میهراسم .

حالا با همه تنهائی - دلتنگی و یاس شدیدی که در وجودمه تنها دلخوشم به مرگ ...

نه نه نه ... بخدا من افسرده نیستم ... فقط آگاهم . آگاه شدم به دنیا ... به قوانینش ... به بازیهاش ... به درسهاش ... به پندهاش ...

میخوام از فردا یه زندگی جدیدو آغاز کنم . زندگی خالی از هر تعلق دنیوی . خالی از هر آرزوی مادی ... تهی از هر حس زمینی ...

باز هم مینویسم . از روزهام . افکارم . دل گرفتم . قلب شکستم . اما دیگه نه اینجا در یه وبلاگ دیگه باز هم به نام در انتظار وصال ... اما نه انتظار وصال به یه مخلوق زمینی که در انتظار وصالم به یه خالق آسمونی ...

 

به کسی که میدونم انا لله و انا الیه راجعون ...

خدایا ... بهم کمک کن بنده خوبو سپاسگذار درگاهت باشم . خودت با دست معجزه گرت این قلب طوفانیو آروم کن ... خدایا خودت بهم رحم کن . خدایا منو ببخش . همه گناهانمو در گذشته بریز ... خدایا برای خالص شدن طاقت بیماری و درد و ندارم ... خدایا گناهان گذشتمو در دریای لطفو مرحمت و سخاوتت بشور و ببخش ...

میخوام اونقدر پاک و آسمونی و مورد رضایتت باشم که روزی که خاک بر بدن سردم میریزن - اون لحظه برام لحظه رسیدن به آرامش و کامیابی و سعادتمندی باشه ...

خدایا خیلی دوست دارم و حالا دیگه تنها امیدم به تو و الطاف بینهایتته . خدایا نذاری تنهائیو بی تو بودنو حس کنم که دیگه واقعا کم میارمو طاقت ادامه زندگیو ندارم ... به بنده هات قدرت اختیارو انتخاب دادی و او با انتخاب و اراده خودش منو تنها گذاشت . خدایا تو با من چنین نکنی ... تو تنهام نذاری ...

آخرین پستمو چند روز دیگه خواهم نوشت و ازینجا برای همیشه کوچ خواهم کرد به وبلاگی دیگه - باز هم در انتظار وصالی دیگه ...

بدرود

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رزسفيد

سلام به بهار نازنين. خوبی عزيزم؟ بالاخره اين صفحه کامننتهات برام باز شد. چه می کنی عزيزم؟ حق داری که الان چيزی رو نخوای.مرحله سختی رو پشت سر گذاشتی و خيلی لطمه خوردی.ولی کم کم گلم.کم کم به زندگی بايد برگردی.خيلی خوبه که همش به ياد خدا باشی ولی عزيزم خود خدا هم همين رو نمی گه.تو بايد زندگی کنی و از موهبت زندگی که در اختيارت قرار داده شده استفاده کنی.اگه نکنی کف نعمت کردی.کفران نعمت زندگی رو کردی! کم کم همه چيز درست می شه.تو حق زندگی داری.حق شاد بودن و داشتن آرامش.اين حق رو خدا بهت داده.پس پسش نزن عزيزم. مواظب خودت باش بهار خانوم گل

ثمين

بهار خانوم ديگه به من سر نميزنی !!!

رزسفيد

سلام عزيزم.خوبی؟ مرسی از لطفت.منم خيلی يادتم.هی ميام چک می کنم و می بينم هنوز چيزی ننوشتی. خوبی ؟چيکارا می کنی؟چه خبرا؟!

شيرين

سلام بهار جان مطمئنآ من نميتونم تو رو درک کنم چون تو موقعيت تو نيستم. ريزه کاريهای رابطه ی شما و شرايطی که الان داری رو نميدونم. فقط ميتونم از خدا بخوام کمکت کنه بهترين تصميم رو بگيری. آدرس وبلاگ جديدت رو حتما بهم بده. فعلا

يه هميشه عاشق

سلام. گلم درکت می کنم که من هم آرزوم مرگه اونم به همون دليلی که تو... می خوام به خودش برسم اگه اين دنيا به کسی که می خوام نمی رسم... حتما برات دعا می کنم. تو هم من رو فراموش نکن... گاهی وقت ها حسرت ها آدم رو به خدا می رسونه گاهی وقت ها هم...

مهدی

مدتها ازت بی خبر بودم - ای کاش هرگز برنميگشتم - ای کاش ... - تو خودت رو فراموش کردی پس چه دليلی داره که نويسندگان وبلاگت تو رو فراموش نکنند - ای کاش ... تو می دونی واسه چی به دنيا اومدی ؟ واسه چی زنده ای ؟ به نظر تو ما به دنيا اومديم که بميريم ؟ تو حتی اگه اون قدر اشک بریزی که تمام گناهانت بخشیده بشه و اگه اون قدر نماز بخوني که نای بلند شدن نداشته باشی و اگه اون قدر روزه بگيری که چيزی ازت باقی نمونه و اگه در اون لحظه فکر کنی که پاک پاکی و مشتاقانه آرزوی مرگ کنی و اگه اتفاقا بميری، باز هم جات وسط جهنمه !!!!!! می دونی چرا ؟ چون زندگی، بزرگترين نعمتيه که خدا به بنده اش داده (عین آیه قرآن) و تو اون رو حروم کردی - خدا تو رو نمی بخشه - به خودت رحم کن - دلم نمی خواست بعد از مدتها که به وبلاگت سر زدم اين جمله ها رو بنويسم - اما ناچار شدم - فرار از اين وبلاگ هم يه آغازه واسه پايان زندگيت - با آغوش باز به استفبالش نرو -

لاله

بهار جون کجايی؟‌رو به راهی؟‌بيا يه خبری از خودت بده

نيلوفر

سلام بهار جون.چطودی خانومی/خبری ازت نيستاوضاع حوال روبراهه/ارومتر شدی/

وصال

سلام.وب زیبایی دارین. فقط چرا آرزوی مرگ.به منم یه سری بزن.خوشحال می شم.[گل]