پائیز ... فصل برگ ریز ... فصل تلخ جدائی و هجران - برای من ... برای من که یک عاشقم . عاشقی خسته دل که حالا باید باور کنه . باید بپذیره .

امروز برادرم باهام صحبت کرد . گفت باید جدی تر به زندگیت فکر کنی . گفت پدر صراحتا گفته امکان نداره با این ازدواج موافقت کنم و برادرم از من خواست تکلیف خودمو یکسره کنم و به موقعیتهای  دیگم فکر کنم .  

فکر نمیکردم پایانش اینجا باشه . بغض نمیذاره بنویسم . اشک چه نعمت خوبیه و کاش الان میتونستم راحت اشک بریزم .

نازنینم میگه من تا آخرش میام و من نفهمیدم انتهاش از دیدگاه اون کجاست . عشق من :

انتها و نتیجه پایانی روزهای باهم بودنمون همینجاست .منو تو امروز درست در نقطه ای هستیم که تو سعی داری  باورش نکنی. بهت حق میدم . اما باید بپذیریم که زمان بی هیچ وقفه ای در گذره و تو باید زودتر برای تشکیل زندگی مشترکت اقدام کنی .ما تا امروز کنارهم بودیم به خاطر هدفی پاک و مقدس . بودن کنار هم و تشکیل زندگی مشترک ...

روزهای سخت ولی شیرینیو کنارت سپری کردم . لحظه لحظه باهات انتظار کشیدم تا به این نقطه برسیم و حالا - اینجا - و در این مرحله پدر ...

عشق من ... انگار باید راضی باشیم به رضای خدا ...منو تو چیزی کم نذاشتیم . تمام تلاشمونو کردیم . تلاشهای منطقی و عقلانی ...

یادته ؟ یه روزی بهت گفتم نفسم و اون روز اینو با همه وجودم حس کردم . نمیدونم بعد ازینکه نفسم ازم جدا بشه چه اتفاقی میفته.فقط میدونم تو باید به عهدی که با من بستی عمل کنی . بهم گفتی هرکاری که تو بخوای برات میکنم و حالا وقت این رسیده بهم ثابت کنی که مرد عملی .

من ازت میخوام هرچه زودتر تشکیل زندگی بدی .

میخوام با افتخار از کنارم بری . میخوام بهم ثابت کنی که اگر مرد زندگیم میشدی منو به تمام ایده آلها و کاخ آرزوهائی که برام ساخته بودی میرسوندی . 

عشق ما آسمانیست و من شکی ندارم که اگر هر دو در راه رضای خداوند گام برداریم روزی درماوای جاویدمان برای همیشه در کنار هم قرار خواهیم گرفت.

خدایا به قلب هر دوی ما صبر و آرامش بده ... آه خدای مهربانم ... قلبم میسوزه ...     

دوستای عزیزم - اونقدر شرایط روحیم بده که نمیتونم بیشتر بنویسم . نمیدونم اینجا باز هم حرفی برای نوشتن دارم یا نه . شاید در وبلاگی دیگه با عنوانی دیگه بنویسم و یا شاید برای همیشه فقط خواننده وبلاگهاتون باشم . من به قرآنی که در شب احیا روی سرم گذاشتم و به قسمی که خداوند رو در اون شب به بهترین بندگانش دادم و به اشکهائی که از سر سوز دل  ریختم ایمان دارم .  خودم و عشقم رو که برام بهترین و عزیزترین مرد دنیاست بخدای نیکیها میسپارم .

برای آرامش قلبهایمان دعا کنید ...

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژی

بهار جون ديشب همش به تو فکر کردم و به شباهت ماجراهات با م ن و علی. علی هم همش همين حرفا رو ميزد. هی می گفت من نمی خوام تو ايندتو به خاط من تباه کنی. هی می گفت عذاب وجدان دارم. همون چيزايی که تو ميگی. من همش فکر می کردم اونقدر دوستم نداره که اينقدر راحت داره از من می گذره. الان که ۶ ماه از جداييمون ميگذره هنوزم دوسش دارم... اما ته ته دلم احساس رضايت ميکنم که از هم جدا شديم. حس می کنم اگه واقعن قرار نبود ما به هم برسيم خوب پس خوب شد که جدا شديم. چ.ون اينجوری هم اون راحت تره هم من. ديگه حرس و جوش نميخورم لااقل. اما بگما اولش خيلی سخته. شايد حال عزيز توهم بعد يه مدت جدايی همين باشه. شاييد حس کنه اونقد که بايد دوسش نداشتی. شايد حس کنه اونقدر که بايد ادامه نداديو نجنگيدی. اما تو به خودت رجوع کن. اگه هيچ راهی نداره کاری که ميک نی بهترين راهه.

مژی

در ضمن يه چيز ديگه تو با جدايی از عزيزت يه چيز ديگه رو هم در مورد خودت بايد روشن کنی. تو اگه تن به حرف پدرت بدی يعنی عزيزتو به خاطر مخالفتای اون بذاری کنار دو روز ديگگه مجبوری کسی رو انتخاب کنی که مد نظر پدرته. دقيقا کسی که اون می گه . بايد اينو هم بپذيری. ببين آيا واقعن توانشو داری؟ ببين می تونی عاشق کسی بشی که پدرت ميگه؟ نگو که من دوباره عاشق نمی شم. نگو که عزيزت اخرين نفر بوده. تو ازدواج می کني. اما ببين می تونی اين جوری ازدواج کنی يا نه؟ چون می دونم چی توک له عزيزت می گذره ميگم... اون ممکنه خيلی مقاومت کنه. که با هم ادامه بدين که يه راهی پيدا کنه و و و... ممکنه به اين راحتی کوتاه نياد. اما بهار جون اگه ديدی هيچ راهی نداره هر جور که شده بفرستش پی زندگيش. کاری که علی با من کرد. اون موقع خيلی غصه خوردم. اما الان می بينم که به نفع هردومون بود. بهارجون با قدرت بذارش کنار. نذار بيشتر از اين زجر بگکشه. خيلی سخته ها...اما نشد نداره. می شه. (بازم بگم همه اینا در شرایطیه که مطمئن باشی هیچ راه حلی وجود نداره). من سعی کردم هر چيزی که منطقی به نظرم می ياد رو بهت بگم.

مژی

دعات ميکنم خانومی... دعا می کنم اگه بودنتون با هم به صلاحتون باشه معجزه بشه... بهار جون به خدا توکل کن. من در مورد علی استخاره کردم. در سه برهه زمانی مختلف... هر سه بار هم بد اومد. خوب واقعن اگه به خدا اعتماد داشته باشی قبول ميکنی که خدا صلاحتو بهتر می دونه.

دختر باران

سلام مژده عزیز من این چند روز کل آرشیواتو خوندم و دوست دارم لینکتون کنم و شما هم منو لینک کنین راستش در مورد عشقت نوشته بودی میخوام بگم خودتو عذاب نده مطمئن باش خدا تورو دوست داشته و صلاح زندگیتو در نظر گرفته همیشه شاد و سلامت باشی خانومی بووووووس

دختر باران

بهارم نظر قبلی رو اشتباه فرستادم الان نظرمو میفرستم ببخشید

دختر باران

بهارم نا امید نباش و حرف از پاییز نزن تو باید به بهار فکر کنی بهاری که انتظار وصال رو از بین میبره قربونت برم فقط و فقط صبر و امید داشته باش و دعا کن هم واسه خودت هم واسه عشقت و خیر و صلاح خودتو از خدا بخواه منم همیشه برات دعا میکنم خانومی یادت نره اگه وب جدیدی درست کردی ادرسشو بهم بده و دوست دارم بنویسی چون زیبا مینویسی یادت نره همیشه و در همه جا حتی مواقعی که هیچ کسی رو نداری خدا رو داری بهترین کسی که دوست و یاور آدمه بووووووووووووووس خانومی دوست دارم و برات دعا میکنم

دختر باران

خانومی گل بهارم سلام خانومی من مفصل چند روز پیش حرفامو نوشتم اما موقع ثبت نمیدونم چرا پرشین بلاگ قاطی کرده بود و ثبت نمیشد به هر حال حالا برات مینویسم خانومی فدات بشم با خوندن حرفات نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم حرف دل زیباست و هر حرفی که از دل بلند بشه به دل میشینه خانومی من هر وقت دعا میکنم همیشه به یادت هستم و برای خودت و دل مهربون و پاک و عاشقت دعا میکنم خدا خیلیییی تورو دوست داشته که فرصت عاشق بودن رو بهت داده و مهمتر از اون اینه که تو عاشق موندی خانومی خدا کمکت کنه و احساسات پاکتو بی جواب نزاره برای عشقت دعا میکنم که بتونه زودتر بیاد و با تو تشکیل زندگی مشترک بده و هیچ مشکلی برای اینکار نباشه

رها

خوبی بهارم؟ بی خبر نزار

بهار

بهارم همينقدر بگم که نشد نداره..به شرطی بتونی خودت رو قانع کنی که راه درست رو داری می ری.چون اگه بخوای راه منو بری خيلی به سد برخورد می کنی.به جاهايی می رسی که راهی جز برگشت به همون روزهای اول نمی بينی اما اگه خودت رو قانع کرده باشی...می تونی خيلی راحت ادامه بدی.بازم می گم.فقط خوب فکر کن!يا اينوری يا اونوری.بلاتکليفی بد درديه.چيزی هم جز ترس از نشدن باعث اين بلاتکليفی نيست.با خودت کنار بيا و انتخاب کن...

بيتا مامان كيان و كيارش

خيلي دلم گرفت، نميدونم چي بگم فقط برات آرزوي خيريت ميكنم، اميدوارم اوني كه به صلاحته اتفاق بيافته، ولي سعي كن خودتو از دو دلي دربياري خيلي سخته تكليفتو زودتر معلوم كن.