۲۱تیر ماه با چشای پف کرده و دلی خسته بیدار شدم . روحیم کسل بود . تمام روز به خودم و سه سالی که گذشت  فکر کردم . به اهدافمون - سطح شناختمون نسبت به همدیگه و اتفاقات تلخ و شیرینی که بینمون افتاده بود .

احساس میکردم دیگه تا حد زیادی شناختمش. به نقاط ضعف و قوتش تقریبا کامل پی بردم . حالا میدونم برای داشتن یک زندگی آرام و عاشقانه باید از چه مواردی بگذرم و توجهمو به چه خصوصیاتش معطوف کنم . هرچند سخته ، اما ممکنه و از همه مهتر ارزش و لیاقتشو داره .

با برادرم تماس گرفتم و گفتم من دلیلی برای دیدار شنبه نمیبینم . پذیرفت و گفت تصمیم با خودته .  همون شب نازنینم باهاش تماس گرفت و باهم صحبت کردن . خوشبختانه ظاهرا قول همکاری بهمون داده و گفته هرکاری که بتونم براتون میکنم . از خواهرم دلگیرم .کاش زودتر ازینا منو در جریان قرار میداد .  

چندین روزه که برادرم با همسر مهربونش به این فکر میکنن که چطور باید این موضوعو با  بابا  درمیون بذارن . خوشبختانه من تا حدی از قبل زمینه رو برای چنین روزی مساعد کرده بودم . 

نمیدونم چی پیش میاد و نظر بابا چیه . اما یه چیزو خوب میدونم . وجود یک وابستگی  عمیق و شدید بین ما  و ازخدا میخوام با قدرت و توانائی خودش همه چیز به خوبی و خوشی پیش ببره .

                                                                                           آمین

/ 5 نظر / 6 بازدید
ليلا

سلام اميدوارم خوشبخت بشی توکل کن به خدا همه چيز درست ميشه عزيز

نيلوفر(نيلوفر ومهدي)

سلام بهار.چطوري عزيزم؟راستي راجع به نظر مادرت صحبت نكردي.برادرت موضوع را با پدرت مطرح كرد؟خاواده شخص مورد علاقه ت اومدن به واستگاري رسمي؟نظرشون راجع به تو چيه؟مي دوني كه خانواده خيلي مهمه.ايا مادر و خواهرهاش نظر مساعدي دارن؟ موفق باشي گلم

ژاله غلامی

فقط واسم دعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کنید.

ژاله

برام میل بفرستید، خوشحال میشم خیل تنهام دعام کنید

ژاله

منو یادتو نره؟ دعااا