روزی که برادرم گفت : من به پاسخ مثبت بابا ذره ای امید ندارم . اما اگه میخوای بازم مطرح میکنم . دلم از همه دنیا گرفت . همه بدنم یخ کرد ... اصلا انتظارشو نداشتم .

اومدم خونه و شب برای نازنینم  همه چیو گفتم.بهم گفت که من تا آخرش میمونم . بهش گفتم : مطمئنی که میتونی ؟  ممکنه این انتظار چندین سال دیگه ادامه پیدا کنه یا حتی اصلا ممکنه به نتیجه نرسه . تو به خودت اطمینان داری که میتونی به این وضعیت ادامه بدی ؟

گفتی آره ...

و اما امروز ... امروز بهم گفتی هردوخسته شدیم . بهم گفتی : بهتره با پدرت صحبت کنی . یا رومیه رومی یا زنگی زنگی ... و من گفتم :

اما پدر من هنوز آمادگی شنیدن حرفای منو نداره . اون یه مرد متعصبه که فعلا جز افکار خودش و خواسته های خودش به چیزی فکر نمیکنه . اون میخواد یه دونه دخترشو بده به کسی که خودش میخواد . مجبورم نمیکنه با کسی که دلخواهشه ازدواج کنم اما فعلا بهم اجازه نمیده خودم تصمیم بگیرم . وقتی شرایط برای موثر بودن حرفم به برادرم ایجاد شد گفتم . اما الان چنین چیزیو در پدر احساس نمیکنم . اون هنوز به زمان نیاز داره .فکر میکنم اگه بهش بگم همه چیز با تلخی تمام به پایان میرسه. اگه میخوای باهاش مطرح میکنم . اما ممکنه برای همیشه منو ازت بگیرن ؟ با این وضعیت باز هم بگم ؟

... و در اوج ناباوری شنیدم که گفتی بگو ... یه ریسکه یا میبریم یا اینکه ممکنه بیشتر تحت فشار قرار بگیریم .

من هیچی ندارم بهت بگم ... فقط الان میفهمم تو خسته شدی عزیزم ... من بهت حق میدم تو یه مردی.تو یه مردی ... تو یه مردی خسته شدی ... تو یه مردی ..................

من با پدرم صحبت میکنم . وقتی بهش میگم همه ترسم ازینه که یه بلائی به سرش نیاد . اون به اندازه کافی تحمل کرده و مسئله من تنها دخترش و آخرین فرزندش دیگه خارج از تحملشه.من نه میذارم به بابا فشار بیاد نه تورو بیشتر ازین خسته میکنم ...

تمام بدنم یخ کرده ... باورم نمیشه ... خدای من .....  

/ 9 نظر / 7 بازدید
شاپرک

بهار عزيزم! با اينکه حال مساعدی ندارم اما نتونستم با خوندن مطالب کامنت دونی رها نيام پيشت. تو بهتر از هر کسی عشقت رو می شناسی و با حالتاش آشنايی! فقط تويی هستی که ميتونی بفهمی اون واقعن خسته اس يا به خاطر تو داره اين حرفا رو ميزنه. سعی کن به اعصابت مصلط باشی و خوب فکر کنی. کاری نکن که همه پلهای پشت سرت خراب بشه. فقط ميخوام بگم اول مطمئن شو که حست نسبت به حرفای عشقت درسته و بعد اقدام کن. برات دعا می کنم تا بهترين کار رو انجام بدی. در واقع اين تنها کاريه که از دستم بر مياد. نترس و به خدا توکل کن.

رها

نا اميد نشو بهار. بيشتر با عشقت حرف بزن. منم برات دعا ميکنم.

ستاره

بهار عزیزم به خدا توکل کن.ما هرچقدر توی سروکله ی خودمون بزنیم بازهم همنی میشه که خودش میخواد.امیدوارم هرچی به صلاحته برات پیش بیاره.قوی باش.انشائالله همه چیز عزیزم درست میشه

شاپرک

بهار جان! خوشحالم که اوضاع از حالت متشنجش خارج شده.اميدوارم هر دوتون صبور و محکم از پس اين مسير بربيايد. از احوالپرسيت ممنونم. به قول قديميا عمرم به دنيا بود.

مژده

عزيزم منم اميدوارم که هر چی صلاحته همون بشه. توکل کن به خدا. دير يا زود بايد با پدرت روبرو می شدی. تلاش خودتو بکن. محکم باش. ايشالا که درست می شه.

مژده

رفتم کامنتای رها رو خودنم نمی دونم يچ بگم... فکر کنم بايد بشينی فکر کنی و ببينی چرا اين حرفا رو زده. بايد ببينی خسته اس يا واقعن ديگه نمی خواد ادامه بده. بايد دليل سرديشو بدونی. بايد بفهمی. بهش فشار نيار که بياد و راستشو بگه. بياد و هر چی تو دلشه بگه. خودت سعی کن بفهمی. اگه دوست داری اينجا بنويس تا ما هم نظرمونو بگيم. توکل به خدا

¨°¨احمدرضا¨°¨

سلام وبلاگه زیبایی داری امیدوارم که همین جوری موفق باشی گريه هايم بي صداست^^عشق من بي انتهاست^^ردپاي اشكهايم را بگير^^تا بداني خانه عاشق كجاست خوشحال میشم منو قابل بدونی و به وبلاگم یه سری بزنی و اگه دوست داشتی اونو تو پیوندها بزار سبز باشی و پیروز --سی--یو--

رها

بهاررررررررررر امروز قوی باش برات دعا ميکنم خودتو نباز

رزسفيد

دلم گرفت حرفی ندارم ولی بدون برات کلی دعا می کنم که زندگيت رنگ آرامش بگيره مواظب خودت باش