(بهتره این نوشته ها رو نخونید - اول سالتونو با خبرای خوش شروع کنید ... )
 

سلام ... نمیدونم از چی و کجا باید بنویسم ؟ امروز برام اصلا روز خوبی نبود . اول از همه بگم بیشتر ازین زجر میکشم که چرا با وجود اومدنت به ایران هنوز هم اینقدر از هم دوریم و تازه به نسبت خیلی کمتر از زمانی که خونه خودت هستی میتونیم صدای همو بشنویم . 

دیشب ساعت ۲/۳۲دقیقه موبایلم زنگ خورد . مهربونم بود که خبر رسیدنشو بهم داد.متاسفانه از دیشب هم سرماخورده شدم و گلودرد شدیدی دارم . بخاطر تب و گلودرد تا دیروقت بعد از تماسش خوابم نبرد . ساعتای شش صبح بود که دوباره زنگ زد .

ازش پرسیدم نظرمامانت اینا راجع به من چی بود ؟ گفت : فرصت نشد زیاد ازین صحبتا بکنیم . اما خوب با داداشم  تنهائی تو اتاقش صحبت کردیم. داداشم معتقده با توجه به چیزائی که از پدرم شنیده راضی شدنش بعید به نظر میرسه ... اون میگه شما خانواده خیلی مذهبی هستید و با ما تفاوت زیادی دارید . اینا اینقدر از زبون مهربون من راحت گفته میشد که همه وجودم شد غم . چیزی به روش نیاوردم . فقط سریع قطع کردم و ... با وجود حال بدی که داشتم

 ترجیح دادم تو خونه نمونم و برم سرکار . ظاهرا چشام خبر از همه چیز میداد و هرکس حالمو میپرسید که چرا اینقدر ناراحتی به سرماخوردگیم ربطش میدادم . برام اس ام اس میخوندن تا شادم کنن . میگقتن روز آخرسالی باید ازین وضع بیای بیرون . اون لحظه ها دلم میخواست زار زار گریه کنم . واقعا آرومتر شدم وقتی دیدم همکارام اینقدر به فکر شادی روحم هستن ...

ظهر اومدم خونه . مهربونم تماس گرفت . انتظار داشتم آرومم کنه . بهم امید بده . اما جملاتی ازش شنیدم که باعث شد های های آرامو بیصدا گریه کنم . فقط آرزو میکردم نفسم همونجا حبس شه و برای همیشه راحت شم .

- خانومی ... اگه نشه من بدون تو چکار کنم ؟ - چرا باید خانواده کسی که من اینقدر دوسش دارم اینجوری باشن ؟ تو بدون من چکار میکنی ؟ یعنی من دست خالی باید برگردم ؟ و ...

وای خدای من جمله هاش آتیشم میزدن . یعنی اون پذیرفته ؟ یعنی به همین راحتی میتونه از کنار من رد بشه ؟ اصلا چطور میتونه اینا رو بگه ؟

گوشیو قطع کردم و اونقدر اشک ریختم که الان با این چشما نمیتونم پامو از خونه بیرون بذارم .

بعد از دقایقی زنگ زد و خواست که آرومم کنه . من تورو تنها نمیذارم . غصه نخور . هنوز که چیزی نشده . هنوز که من با پدرت صحبت نکردم ... چقدر اشک ریختم .

خدایا ؛ 

دلم خیلی گرفته . حالم اصلا خوب نیست . سرم به شدت درد میکنه . من گناهکارم . نباید عاشق میشدم . عشق واقعا مسیر پرفرازو نشیبی داره که وقتی یارت همراهت نباشه و برای لحظه ای تنهات بذاره ممکنه به ورطه نابودی برسی . خستم . دلم میخواد زودتر مهربونم بیاد و باپدر صحبت کنه . اگه واقعا بابا قبول نکنه روحم برای همیشه میمیره .

نازنینم امروز فکر میکردم  تو چقدر راحتی .اگه نشه راحت میری زندگیتو ادامه میدی .  من نه یکی دیگه . درسته وقتی اینو بهت میگم کلی سرزنشم میکنی و میگی اشتباه میکنم . اما خودتم خوب میدونی حقیقت همینه . کسی که ضربه اصلیو میخوره منم .

سرم - گلوم خیلی درد میکنن . تورو خدا برام دعا کنید . من میخوام که کنارش باشم . حتی اگه این تصمیم  اشتباه باشه آثار و عواقبش کمتر از الان و نرسیدن بهش هست  که شاید قسمت بزرگی از احساسم برای همیشه بمیره ...     

همچنان منتظریم تا روز دقیق اومدنشونو تعیین کنن !!!

چه خواهد شد  ؟!!!!  

پی نوشت  : الان باهات تماس گرفتم. خیابون بودی میرفتی خونه داداشت. خدارو شکر که روحیه تو خوبه . خدارو شکر که تو شادی . خدایا چرا من نمیتونم باشم ؟ همه خونه مامان بزرگم هستن . من تنها با این روحیه بد وجسم مریض تو خونه با بابا تنهام . همه دور هم شاد - سرحال ... من تنهای تنهای تنها ... 

آقایون محترمی که نوشته هامو میخونید برام بگید چرا بین احساس یک زن با مرد این اندازه تفاوته ؟ چرا من استرس شدید دارم ازینکه واقعا پدر چی میگه و اگه موافقت نکنه چی به سر زندگیم میاد و از طرفی مهربونم خوبو شاد داره میره مهمونی خونه داداشش و به من میگه ناراحت نباش غصه نخور . هرچی خدا میخواد . همه چیو میسپاره به خدا ... همه چیو ...

دلم میخواد نباشم . دوست دارم وقتی ازین دنیا میرم تو هم باشی بیای سرخاکم . دلم میخواد زندگیم تموم شه . من اگه جای تو بودم نمیتونستم از خونه بیام بیرون . سریعتر فقط به فکر راه بودم که خودمو بهت برسونم . اما تو ...  یعنی من زیادی متوقعم ؟

 

فقط به من بگید چکار کنم اینقدر بیتابو بیقرار نباشم . همین .......   

/ 8 نظر / 9 بازدید
مژده

بهارررررررررر.... بهار خانوممممممممم.... چی دارم آخه که بهت بگم... بهار خانوم فقط حست ميکنم. درکت ميکنم. همين. يا اون آدم واقعن بی خياله و وقتی تو نباشی ميره پی زندگيش. يا اينکه سعی ميکنه خودشو کنترل کنه و به روی خودش نياره و احساساتشو توی خودش ميريزه. بهار در هر دوحالتش هم تو الان متوجه نميشی. وقتی ميفهمی واقعيت چيه که بينتون جدايی بيفته. همين. پس بيخود ذهنتو درگير اين چيزها نکن. ببين اين ماجرا الان رو قلطک افتاده نتيجشو بسپر دست خدا. که اگه صلاحته خدا جورش کنه.... فقط به اون فکر کن.

مژده

بهار منم اون موقع ها راجع به علی همين فکر و ميکردم. که خيلی بی خياله. که چقدر راحت ازم گذشت. که چقدر بی احساسه. حتی وقتی جدا شديم فکر کردم که ميره پی يکی ديگه. باور کن اونقدر مطمئن بودم از حسم که فکر ميکردم الان علی زن گرفته... چون جدن جدن فکر ميکردم علی خيلی بی خياله و منو راحت فراموش ميکنه. منم واسه همينسعی کردم فراموشش کنم. اما وقتی دوباره برگشت. وقتی از احساسات و سختی هاش توی اون نه ماه جدايی گفت من ذوب شدم بهار. از اينکه اونقدر منو ميخواسته و هيچ کی نتونيسته جامو براش بگيره. من نميگم عشق تو هم حتمن همينطوريه. اما تجربه ای که من داشتم اينه... نميتونی از ظاهرش ضاوت کنی عزيزم... نميتونی.

رها

صبور باش بهارم اینقدر بی تابی نکن تو الان چون استرس داری عشقتو بی خیال میبینی آروم باش خدا بزرگه دعا کن عزیزم لحظه ی تحویل سال برات دعا میکنم

شاپرک

بهار عزيزم! تو به خاطر فشارهايی که اين مدت متحمل شدی روحيه ات خيلی ضعيف شده و اگر قرار باشه مهربونت هم با اين روحيه تو دامن بزنه و پا به پای تو غصه اتفاقی که نيوفتاده رو بخوره و کاسه چه کنم بگيره دستش ديگه برای چه چيزی می خواين تلاش نن. تو حق داری چون دختری و اونم حق داره چون پسره. تفاوت زيادی بين دوست داشتن يه دختر با يه پسر وجود داره ولی مهم اينه که هر دو دوست داشتن رو بلدن. تو که از دل اون خبر نداری. داری؟ در ضمن هنوز چيزی نشده که تو داری اين همه به خودت فشار مياری. سعی کن واقع بين باشی. توام از خونه برو بيرون. قاطی بقيه شو. هر قدر به خلوت پناه ببری ميزا افکار بد بيشتر ميشه و هم خودت عذاب می کشی و هم اونقدر به خودت تلقين می کنی که يک باور ميشه برات. سعی کن به روزهای خوشی که در انتظارتون هست فکر کنی. هنوز راه زيادی در پيش داری پس اين همه به خودت فشار تنيار و به خدا توکل کن. بخند و شاد باش و اين شادی رو به مهربونت هم انتقال بده. ازش فاصله نگير. بهترينها رو برات آرزو ميکنم و پیشاپيش سال نو رو بهت تبريک ميگم. اميدوارم سالی سرشار از اتفاقات خوب در انتظارت باشه.

مرضيه(مامان ياسمين)

ای بابا صبر کن دختر جان! ممکنه يه زمانی بياد که ازش فرار هم کنی!! مواظب خودت باش..و اميد به خدا داشته باش

مرضيه(مامان ياسمين)

روزهای سختی است تجربه اش کرده ام...... ولی اين نيز بگذرد.... برات دعا ميکنم