دوباره اضطراب - ياس و دلمردگي وجودمو گرفته . وقتي ازش چند بار خواستم به من قول بده تا هميشه كنارم ميمونه و در پاسخم فقط سكوت كرد و هيچ نگفت ...

 عكساي ايرانشو كه ديدم ياد حالو هواي اون روزاي خودم افتادم . ياد بدترين روزاي زندگيم . طاقت ندارم تو عكسا به چشاش نگاه كنم . آتيشم ميزنه . اينكه ما از بودن كنار هم هرگز سهمي نخواهيم داشت ... ديروز دلم خيلي گرفته بود ... نياز داشتم به آينده دلگرمم كنه . نياز داشتم بهم اميد بده و بگه از هيچي نترسم و بهش مثل يك كوه محكم تكيه كنم . نياز داشتم بهم بگه خانومي نميذارم آب تو دلت تكون بخوره . غصه نخور . نميخوام يه قطره اشكتو ببينم . نياز داشتم بگه جونمو ميدم - نميذارم از هم جدامون كنن . نياز داشتم بگه به خدا توكل كن . ما به هم ميرسيم . وقتي بارها و بارها گفتم قول بده تنهام نميذاري و فقط سكوت كرد ديگه شكستم ... فكر ميكردم واقعا نبايد برام مهم باشه و بايد خودمو براي هر نتيجه اي آماده كرده باشم ... اما واقعا اينطور نبود ...

دوباره اوضاعو احوال همون روزاي سياه و سخت بهم دست داد . دوباره شب با هق هق اشك خوابم برد . دوباره صداي گريه هامو شنيد و فقط بهم گفت : خودتو آزار نده عزيزم ... منم بفهم . فكر نكن فقط تو داري زجر ميكشي ... اما اينا منو آرومتر كه نميكرد هيچ بدتر آتيشم ميزد. چون اين حرفا توش هيچ نكته مثبتي جز اين پيام كه غصه نخور و حقيقتو بپذير نبود ... ديشب بعد از كلي دلگرفتي-اندوه و ماتم با چشاي خيس خوابم برد . طي اس ام اسي ازش خواستم اين رابطه قطع بشه و بهش اين فرصتو دادم هر زمان تونست جاويد و ابدي براي هميشه كنارم باشه باهام تماس بگيره ...

از روزي كه از ايران رفته هر روز ساعت يكو سي ظهر زنگ تلفنم ميخورد و حالمو ميپرسيد .حتي اون روزاي اول كه ازش خواسته بودم براي هميشه رابطمونو قطع بشه . اون روزا ميگفت : ما نميتونيم يه روز صداي همو نشنويم . نميتونيم از حال هم بيخبر بمونيم ... اما امروز ... نميگم صد در صد اما احتمال زيادي وجود داره كه ديگه تنها نباشه و جايگزيني بجاي من لحظه هاي زندگيشو پر كرده باشه . ما دو نفر تا عمق وجود همو لمس كرده بوديم . ما بدون هم روزمون شب نميشد و شبمون روز . امكان نداشت يك شب با دل غمگين از هم چشامونو روي هم بذاريم . وجود ما عاشقانه متعلق به هم بود ...

 قلبم شكسته و خسته س . من دوسش داشتمو دارم . اينو از ديروز تا امروز ميگم ... اما واقعا نميدونم فردا بهش چه حسي خواهم داشت ... فردا روز ديگري است ...

 و حالا حرفائي دارم باخودم ... سلام بهار خانوم ... ميبينم كه باز دلتنگي ؟؟؟ چقدر زحمت كشيدي ... چه اشكا ريختي - چه ناله ها كردي - تو سكوتو تنهائي با خودت و خداي خودت چه حرفا زدي تا طوفان دلت آروم گرفت . اما دوباره بخاطر عشقو دوست داشتن بهش نزديك شدي . عشق اونقدر در وجود تو شعله ميكشيد كه نتونستي هيچ اشكالو ايرادي از عشقت ببيني . بهت گفت باش بودي و گفت نباش نابود شدي ... بهاري ... بسه ديگه ... تاكي ؟ تا كجا ؟؟؟ رنجورو نحيف شدي ... اين تن ضعيف ديگه طاقت درد نداره - اين قلب شكسته و خسته ديگه جائي براي شكستن نداره . بهاري ... داري خودتو از بين ميبري ... به چشات نگاه كن . چقدر بيروح شدن . پس اون همه شورو نشاط جووني چي شد ؟ مگه نه اينكه زمان داره ميگذره و روزاي در اوج بودن - شادابي و نشاط داره سريع سپري ميشه . چرا غصه ميخوري ؟ اصلا داري غصه كيو ميخوري ؟ كسي كه براش هق هق اشك ميريزي الان كجاست ؟ هان ؟ جواب بده ؟ كجاست ؟ ديدي حالا خودتم خجالت ميكشي به خودت جواب بدي ؟؟؟ اون الان داره زندگيشو ميكنه . يه مدت ديگم خبر ازدواجشو ميشنوي و تموم ... آيا واقعا ارزششو داره ؟ آره ؟ يه كم فكر كن ... به اينكه گذشته ها گذشته . رفته . نگفتن بهت كه قراره آينده - سياه بخت و بيچاره باشي كه اينجوري زانوي غم به بغل گرفتي . اون مربوط به گذشته تو بود عزيزم . اگه قدرتو ميدونست ميموند .اگه عاشق بود تا پاي جونش ازت دفاع ميكرد و تورو مال خودش ميكرد . اما نبود ... نتونست كاري كنه . حتي نتونست تو روزاي سختي و تنهائي تو بهت اميد بده . بهاري تو ازش ميخواستي هيچ عاملي جز مرگ باعث جدائيتون نشه . اما اون با اينكه بارها در اين چهار سال حرفتو تائيد كرد پاي عمل كه رسيد كم آورد . بهاري فكر ميكني اگه واقعا به اين راحتي از كنارت بگذره ميتوني ببخشيش ؟ آره ؟ نه فكر نميكنم . نميدونم ... واقعا هنوز نميدونم بايد بهش چه حسي داشته باشم . آخه چرا با من چنين ميكنه ؟ چطور دلش مياد منو تو اين برزخو تنهائي تنها بذاره ؟ چطور ميتونه همه قولا و حرفاشو فراموش كنه ؟ چطور ميتونه خونه اي كه برام ساختو با دست خودش رو سرم آوار كنه ؟ مگه من چه كردم ؟ من كه گفته بودم بهم بگو تو هركاري كه بخواي بخاطرت ميكنم ... چون دوست دارم ... بهاري دريا باش . بسپارش به خدا . قلبتو از هر كينه و كدورتي پاك كن . تو بنده خدائي . خدا خيلي دوست داره . همه چيو بسپار به خدا عزيزم ... دلم خيلي گرفته ... قد يه دنيا ... خيلي ازين حرفاكه نوشتم هنوز باورم نشده . اما اينقدر بيانشون ميكنم تا باورم بشن ... تا باور كنم كه كسي كه بهش ميگفتم عشق - نفس - هستي ... تونست خيلي آسونو راحت از من بگذره و كنار ديگري قرار بگيره ...

بهار... بسوز اما دیگه گدائی نکن . بهار در غم نبودنش درد بکش اما نخواه که به زور کنارت باشه . بهارم نمیتونی به هیچ کسی چیزیو تحمیل کنی . بهاری تو دوسش داری . اون تورو نمیخواد . دوست نداره ... دیگه بس کن ... تا کی میخوای چه با حرف چه با عمل خودتو زیر پاش خورد کنی ... بهاری ... دیگه بس کن ... بس کن ...  

افسوس ازين عمر گرامي كه هدر شد ... افسوس ... افسوس ...

/ 8 نظر / 3 بازدید
زهرا

سلام وبلاگ زيبايی دارين خوشحال ميشم به وبلاگ من هم سر بزنين موفق باشين بای

غزال

خدا خودش کمکت کنه همه چيز با گذشت زمان اسونتر ميشه

...

به نام خدای مهربون بهار عزیزم من هنوز هم مرتب به وبت سر می زنم اما می بینم که .... بهار جون یه چیزیو خیلی وقته می خوام بهت بگم نمی دونم ناراحت می شی یا نه اما وظیفه خودم می دونم که بگم ببین عزیزم اینطور که از نوشته هات پیداست دختر با ایمانی هستی و حتما می دونی اگه مرد و زن نامحرمی بدون اینکه عقد کنند و به هم محرم بشن اینطور نزدیک شدنشون به هم و حرفای عاشقانه زدن حرامه و .... می دونم سخته برات خودتو کنار بکشی و دیگه باهاش صحبت نکنی اما بدون که خدا در تمام لحظات حاضر و ناضر بر اعمال بندگانش است بخاطر دوری از گناه خودتو ازش دور کن و بهش بگو اگه واقعا منو می خوای باهام ازدواج کن تا تو حروم نیافتیم برات آرزوی لحظات شیرین دارم

سحر

سلام بهار جونم.خوبی عزيزم؟قربونت برم اخه من چی بهت بگم؟تو که به حرف کسی گوش نمی کنی.فکر ميکنی کسی احساستو نمی فهمه و تو رو درک نمی کنه ولی عزيزم ببين منم خودم همه اين چيزا رو تجربه کردم.فکر ميکنی چرا از نعمت داشتن يه پدر مهربون محروم شدم؟فکر ميکنی چرا هيچ وقت نمی تونم مشکلاتمو به خانوادم بگم وهميشه بايد وانمود کنم که در اوج خوشبختی ام؟من همشو تجربه کردم و ميدونم دوری از کسی که ادم عاشقشه چقدر سخته ولی به قول خودت نبايد خواستن به قيمت له شدن خودت باشه.فقط خودت ميتونی به خودت کمک کنی نه هيچ کس ديگه.پس تو رو خدا انقدر به خودت بد نکن.خودتو عذاب ميدی که چی؟؟با از بين رفتن تو هيچی درست نميشه.چرا نمی ذاری همه چی تموم بشه؟باور کن ادامه اين رابطه فقط عذابت ميده

سحر

بهارم خودت داری ميگی ۴ سال از عمرتو هدر دادی به خاطر اون.حالا چرا ميخوای بازم اين کارو ادامه بدی؟اون لايق عشق تو نبود که نتونست به دستت بياره. مواظب خودت باش عزيزم.

دختري از جنس بهار

سلام بهار جان.. عزيزم ميدونم که سخته..ميتونم بفهمم موقعه ی نوشتن چه حسی داشتی..ميتونم درک کنم ..ولی دور فلک درنگ ندارد..شتاب کن ! بالاخره بايد يه جايی به خودت بيای..نه ؟!..ميدونم اينا همش شعار..اين روزا بايد بگذرن..با هيچ منطقی نميشه آروم شد..ولی به روزای خوب آينده فکر کن ! دوستت دارم

الهام

سلام بهار جون. عزيزم اينقد غصه نخور واسه کسی که قدرشو نمی دونهارزشت خيلی بيشتر از اينهاست.اينطورکه برداشت کردم خونواده هاتون با هم جور نيستن، اگه خونوادتو دوس داری و براشون احترام قائلی اصلا به اون فک نکن. کسی خوبه که آدمو همونطور که هست بپذيره، تازه دلش هم بخواد با يه خونواده مذهبی وصلت کنه!!!مطمئنم خدا بهت کمک می کنه.