سلام . و امشب آخرین شب  پائیز ۸۵و بلندترین شب سال یلداست . اولین روز پائیز ۸۵نوشتم . سه ماه دیگه هم گذشت . یک فصل دیگه از عمرمون هم سپری شد . خاطرات تلخ و شیرینی برای هرکدوممون نقش بست و...

و فردا اولین روز زمستان خواهد بود .امیدوارم در این فصل سرد دلهامون گرم گرم باشه ...

متاهل ها کنار همسرانشون با عشق و خوشبختی و سلامتی زندگی کنند و مجردهای منتظری مثل من هم به وصال یارشون برسن و خلاصه امید که همه آدمها روزهای خوبی پیش روشون باشه .

این روزها به بعضی وبلاگا که سر زدم واقعا غمگین شدم . ملودی - صبا -  ترنم - ترانه ... شاید روزای سختیو پشت سر گذاشتن .  اما خوب زندگی پر از همین فرازو نشیبهاست . امیدوارم که آفتاب خوبی و شادی به دلهای همه دوستای خوبم  بتابه و هوای دلشونو ابری نبینم .

برای منم دعاکنید . طبق معمول  خیلی زیاد ... میدونید دیروز یاد یه خاطره ای افتادم از دوسال پیش که هر وقت یادم میاد واقعا ناراحتم میکنه . یادمه شبای عید بود . مهمونی خونه کسی بودیم که یهو تلفن زنگ خورد . بابا بود .  تو صداش نمیشد ناراحتی و عصبانیتو حس کرد . گفت :

زودتر با ... (منظورش داداشم بود ) بیا خونه . گفتم نمیتونم پیداش کنم . چی شده ؟ گفت :

.....  (منظورش نازنینم بود) کیه ؟؟؟ فقط میتونم بگم در زندگیم هیچ جمله ای این اندازه تکونم نداده که از شدت ترس و وحشت در جام میخکوب شدم . گفتم : کی ؟ گفت :...

وای خدای من ... سهل انگاری من باعث شد بابا  با خوندن یه چیزائی در کامپیوترم پی به همه چیز ببره . نمیدونم خودمو چطوری رسوندم خونه . بابا جلوی کامپیوترم نشسته بود ...

گفت : به تو مثل چشمام اعتماد داشتم . باور نمیکنم که دختر من ........ و من :

داری اشتباه میکنی . بذار من برات توضیح بده ... و از اتاق رفت بیرون ... خدای مننننننننننننن ... چی به سرم اومده بود . یعنی همه چی تموم شد ؟؟؟ خلاصه اون شب تموم شد . صبح خواب بودم که دیدم یه نفر محکم به در اتاق میکوبه . 

.... بیا .... بابا حالش به هم خورده ...

توی راهرو بابا افتاده بود ... هر چی صداش میکردم جواب نمیداد . فقط دیدم داره نفس میکشه . سریعا زنگ زدم آمبولانس بیاد ... وای خدا قسمت هیچکس نکنی . دقایقی گذشت و بابا قبل از رسیدن آمبولانس به هوش اومد . در همین بین به داداشم زنگ زدم بیاد و با بابا رفتن دکتر . فشار بابا روی هفده بود .

من دختری که همیشه مواظب حال بابا بودم حالا خودم باعث شده بودم که ...

دیگه پایانشو نمیگم . همینقدر که با بابا حرف زدم و بهش گفتم : که هر چی بین ما بوده تموم شده و .... گفته وقتی شرایط جور بشه با برادرت تماس میگیرم . بابا هم گفت : تو هم ازین به بعد هر موردی که در زندگیت پیش اومد روی من بعنوان یه دوست حساب کن و همه چیزو برام بگو . از اینکه فکر کنی من تعصب دارم و ناراحت میشم نترس . دوستانه کمکت میکنم .

اما من میدونم که همه ش فقط حرف بود و بابا عملا نمیتونه بپذیره احساس منو ... هر وقت میخوام خودم یه اقدامی بکنم میترسم و یاد اون صبح وحشتناک میفتم .

پدرا و مادرای مهربون ... تورو خدا قلبا اینو باور کنید و دوستانه و صمیمانه کنار فرزندتون باشید و راهنمائیش کنید ...

براتون یلدای بسیار خوبو خوشی آرزو میکنم ...

یلدا مبارک .......

 

  

/ 10 نظر / 7 بازدید
ثمين

عزيزدلم شب يلدا به تو مبارک باشه...الهی غمهات به کوتاهی امروز وشاديهات به بلندای امشب باشه اين خاطره ها هم يه زمانی تبديل ميشه به قسمتهايی اززندگی که بهش ميخندی حتما پدرت خواهدفهميددرقلب تو چه ميگذرداگرعشقت پاک وخالص باشد!!!! اين قسمت رو هوس کردم کتابی بنويسم ..... مواظب خودت باش گلم

يک مامان

شب يلدای تو هم مبارک باشه خوذت رو خيلی مقصر ندون..تو زندگی فشارهای عظيمی روی پدر و مادرها هست اينکه پدرت حالش بد شده درست فردای روزی که با تو صحبت کرده دليل این نيست که تو باعثش بودی. خودت رو ملامت نکن هر پدر و مادری ثمره تلاشش رو ميشناسه و بهش ايمان داره پس پدرت همين حالا هم به تو معتمد هستش .شب يلدای خوبی داشته باشي

بيتا مامان كيان و كيارش

شب يلدات مبارك بهارم، خاطره غم انگيزي بود، ولي زياد بهش فكر نكن، مطمئن باش تو دل پدرت اون چيزي نيست كه به زبون مياره و خيلي بيشتر از اونيكه فكر كني روت حساب ميكنه، به خدا توكل كن.

باران بهاری

امیدوارم یه روزی بیام اینجا و خبرای خوب بخونم. تا حالا که قدم رنجه نفرمودین به غمکده ما سری بزنین ولی منم مثل تو هنوز امیدوارم.

گلسا

سلام بهار جونم شب يلدا تو هم به خوشی.خداروشکر که بخير گذشت.گاهی پدر و مادرها از عشق بيش از حد بدجوری دست و پای بچه هاشون رو می بندن. بابا جون اين جوجه ای که داشتيد بزرگ شده بال در اورده جفتش رو پيدا کرده می خواد از پيش شما بره و برای خودش اشيونه درست کنه .اينو باور کنيد

رزسفيد

از ته ته ته ته قلبم اميدوارم شب يلدای سال ديگه در بهترين موقعيتی باشی که می خوای و اين روزا و اتفاق هاش برات خاطره شده باشن و کنار نازنينت آرامش داشته باشی

رزسفيد

خانومی بدو که به يه بازی دعوتت کردم.يه سر بزن بهم و بعد تو بازی رو ادامه بده.بدو بدو ديره...

آسمونی

ايشالله هميشه روی خوش زندگی رو ببينی... بوس...

آزاده

خانوم گل. برات آرزو می کم سال ديگه شب يلدا بيای و خاطره اين شب يلدا رو تعريف کنی و بهش بخندی و در کنار نازنينت فال حافظ بگيری.

نيليا

سلام ببين تورو خدا اگه از وبلاگ جديد ملودی آدرسی داره به منم بده . آخه بايد بدونی خودتم که وبلاگش بسته شده . خواهش ميکنم اگه خبری گيرت اومد يا ادرسی داری به منم بگی ممنون ميشم