وقتی پاشو تو زندگیم گذاشت شاید بیشتر از هر کسی قبله آرزوها و آمالم شد .شد امید فرداهام ... من کسی که همیشه ارتباطات این چنینیو زیر سوال میبردم و معتقد بودم چنین روابطی سرابی واقعی است وقتی با کسی روبرو شدم که اینقدر زیبا میگفت و اونقدر مصمم و قاطع به من امید زندگی در فرداهائی روشن در کنار هم میداد به مرور دلباخته ش شدم .

یه روز بعد از گذشت هفت ماه ازم خواست از طرفش حلقه ای برای خودم تهیه کنم . هیچوقت اونروز رو فراموش نمیکنم . روزی که قرآن رو جلوی خودمون بعنوان شاهد و ناظر قرار دادیم . روزی که با هم عهد بستیم تا همیشه تحت هر شرایطی کنار هم باشیم .

آه آه آه

میسوزم ... قلبم میسوزه ... من برای نگه داشتن عشقی که بهش ایمان واقعی داشتم - من برای به تحقق رسوندن همه حرفها اهداف و نقشه هائی که با هم کشیدیم و من اونا رو به وضوح در آینده زندگیم حسشون میکردم واقعا از هیچ تلاشی مضایقه نکردم .

این چهار سال واقعا مال خودم نبودم . چهار سال همه وجودم متعلق به تو بود ... چهار سال فکرم روحم احساسم مال تو بود . کاش در یکی از همون روزها در اوج عشق برای همیشه میمردم و داغ و تلخی این روزها رو هرگز حس نمیکردم .

همیشه بهت میگفتم تنها مرگ میتونه عامل جدائی دو عاشق باشه و تو همیشه بامن اینو عهد میبستی .

و حالا امروز من میدونم تنها دختری نبودم که لحظه های دیروز و امروزش اونهمه امیدهاش به فردا پیوند نخورد . وقتی حرفای آرامبخش و نوشته های دلسوزانه دوستان عزیزمو میشنوم و میخونم در قلبم احساس آرامش میکنم .

همه شما درست میگید . کاملا درست و من با همه شما موافقم . با همه حرفاتون ... اما بخدا باور کنید قسمت بزرگی از وجودمو از دست دادم . یک بغض تلخ آزارم میده . یک دلتنگی وحشتناک ... میدونم مطمئنم زمان همه چیو حل میکنه . فقط خدای من خواهش میکنم این زمان طولانی و زودگذر باشه . خدایا من برای بهترین آینده تلاش کرده و میکنم . من عقب نشینی نمیکنم . درسته زمین خوردم . نه در حال پیاده روی که در حال اوج گرفتن و از ارتفاعی بلند ... چنان محکم به زمین خوردم که الان همه قسمتهای روحم زخمی و آسیب دیده س . اما میدونم زمان همه این درد ها رو کمرنگ میکنه و من هنوز هم امیدوارم به فردائی که خوشبخت باشم ... 86/1/04

--------------

86/1/05

خدایا نمیدونم چه حکمت و مصلحتیه . شاید بودن در کنارش مصیبتی بود که حالا نبودن در کنارش برام موهبته . این روزا خدای مهربون بهترین دوستمو مثل یک فرشته مهربون و دلسوز کنارم قرار داده . براش آرزوی خوشبختی میکنم و امیدوارم خداوند پاداش و اجر اینهمه لطف و محبتشو بهش بده . توی این شرایط سخت نه میتونم به آغوش مادر پناه ببرم نه پدر . بااینکه سعی میکنم جلوشون کاملا خودمو شاد نشون بدم اما موقع خوردن نهار و زمانی که چشم تو چشاشون میفته احساس نگرانی و سوال در نگاهشون میخونم .

یعنی من اینقدر از نظر ظاهری اشکال داشتم که به محض دیدنم همه چیز خراب شد ؟ دیروز ظهر با مامان مرد آرزوها صحبت کردم . برام آرزوی خوشبختی کردن و گفتن ما تشخیص دادیم خوشبختی تو در ایرانه و ...

نای نوشتن حرفاشونو ندارم . چون جدا آتیشم زد اون حرفا ... مرد آرزوها این روزا میگه که حال خوبی نداره . میگه که شب تا صبح نمیخوابه . میگه که با خانواده ش مدام در حال بحث کردنه و اونا به هیچ وجه راضی نمیشن . میگه مامانم گفته اگه میخوای باهاش ازدواج کن اما دیگه پاتو تو این خونه نذار ...

خدایاااااااا ..... آخه من چطور باور کنم برای یک مرد 37ساله خانوادش چنین تصمیمی بگیرن و اینطور صحبت کنن . برای مردی که در اروپا زندگی میکنه و اگر بخواد همونجا میتونه ازدواج کنه و نه عرف نه عقل و نه انسانیت زیر سوال نمیبرنش .

خانوم یا آقای نفس ... این روزا به همه چیز فکر کردم . به همه لحظه هائی که خونشون بودم . به ظاهرم - به نوع رفتارم - به حرفام ... شاید مثل یک فیلم کوتاه هزاران بار اون لحظه ها رو در ذهنم جلو و عقب بردم . آخه چرا ؟ در من چی دیدن ؟ اونا که کاملا در جریان عقاید خانوادگی ما بودن . مامانش به داداشم چند ماه قبل گفته بودن من خودم حاضرم با پدرتون تماس بگیرم و بگم این مسایل اونقدر اهمیتی ندارن که بین دوتاجوون فاصله بندازید . خودشون مهمن ... یعنی من چه کردم ؟ چطور بودم ؟؟؟

خواهش میکنم خودتونو به من معرفی کنید . لطفا ذهنمو از این درگیر تر نکنید . التماس میکنم بگید کی هستید و چرا باید فراموشش کنم ؟ التماس میکنم ... خواهش میکنم ... به پاتون میفتم .لطفا برام ایمیل کنید . خواهش میکنم ... این حق منه بدونم . شما کی هستید ؟

دلم میخواد تک تکتون منو ببینید و راجع به ظاهرم قضاوت کنید . خودشون میگن بحث ما ظواهر نیست . شما با هم تناسب ندارید ... از نظر مذهب به هم نمیخورید ...

آخه اینو کی تشخیص میدهههه ؟ شما یا ما که چهار سالهههههههههههههه داریم با هم زندگی میکنیم . این که میگم زندگی باور کنید زندگی کردیمممممممممممم ...

آیا شما باور ندارید برخوردتون با انسانها و احساسی که در کنارشون دارید در بین اشخاص متفاوته ؟ منو اون در کنارهم خوشبخت بودیم . خوشبختی نه به معنای زندگی خالی از سختی درد و نشیبها که بمعنای عشق وامیدی حاکم بر دلهامون تحت هر شرایط سخت و تلخی در کنار هم ... که من هنوز هم با همه اتفاقات پیش اومده مرد آرزوها رو دوست دارم . که هنوز هم حاضرم هرکاری براش بکنم . با اینکه اون برای من آرزوی خوشبختی میکنه و میگه ما باید منطقی باشیم و بپذیریم که امکان بودنمون کنار هم خیلی کمه . اما من تا جائی که بتونم تلاش میکنم .

امروز بهش زنگ زدم . گفتم : تو از من چی میخوای ؟ آیا شرایطو پذیرفتی و معتقدی راهمون باید از هم جداشه و همه گذشته قولها قرارا و حرفامونو فراموش کنیم یا میخوای تا روزی که بشه مال هم بشیم هردو صبر کنیم ؟ و متاسفانه در کمال ناباوری بهم گفت : عزیزم تو دیگه امیدوار نباش . اما من هم تمام تلاشمو میکنم .

... و شکستم ... چرا باید من یک دختر متعهد وفادار و عاشق کنار کسی قرار میگرفتم که حالا بهم بگه باید منطقی فکر کنیم ؟ بایدبپذیریم و به همین راحتی از هم جدا شیم و همه اون چهار سال رو فراموش کنیم ؟و به راحتی بگیم نشد . منطقی باش ؟؟؟ من درخودم با نیروی عظیم و قدرتمند عشق توانائی راضی کردن پدرو داشتم ... و اونوقت تو ؟؟؟

من میرم ... از زندگیت میرم بیرون عزیزم و تورو بخدا میسپارم . اما میدونم یه روزی یه جائی میفهمی که دیگه کار از کار گذشته ... روحم مرده ... شرایط روحیم بده . نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم . بخدا روزنه های امید من - تنها چیزی که به دل تاریکم روشنی میده نظرات و همدردیهای شماست . تنهام نذارید . دعا میکنم خدای مهربون در روزهای تنهائی تنهاتون نذاره ... برام دعا کنید دوستای گلم ... چقدر به حضور همتون نیاز دارم ...   

/ 20 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرضيه(مامان ياسمين)

سلام برات دعا ميکنم عزيزم...

سلام بهار خانوم - منو يادت مياد؟ - يادته واست چی نوشتم؟ باور کن نمی خوام چيزی رو به رخ بکشم يا کسی رو سرزنش کنم - فقط می خوام بگم که تنها اون پسر رو مقصر ندون - ببينم تا حالا فکر کردی چرا بيشتر خوانندگان وبلاگت دختر هستن؟ کاش يک کمی هم پسرونه به قضيه نگاه می کردی ( کاری که من سعی کردم به جای تو انجام بدم اما ... ) - کاش کاش کاش

همراز

عزيزم بهار نازنينم من چند ماه پيش برات پيام گذاشتم ولی ديدم تو انقدر در احساساتت غوطه وری که اصلا حرفهای من به هيچ عنوان در تو اثری نداره فقط اينو ميگم که خدا تو رو دوست داره مگه تو خودت همه چيزو نسپردی دست خدا و اين رو هم بدون چيزی رو به زور نبايد از خدا بخواهی من به عنوان کسی که فرد مورد علاقه ام ۸ سال مداوم به خواستگاريم اومد تا تونست پدرم را راضی کنه عزيزم بهت ميگم که خيلی سريع همه چيز يادشون ميره مشکل تو اينه که احساسات مردها رو هم مثل احساسات زنها ميدونی ولی عزيز دلم اينطوری نيست من دختری رو می شناسم که تا سن ۳۰ سالگی فقط به خاطر اينکه به محبوبش برسه از بهترين خواستگارهاش گذشت ولی فرد مورد نظر آخر خيلی راحت گفت بدون رضايت پدرم زندگی فايده نداره و خودش رفت ازدواج کرد و الان ۲ تا بچه داره و رفته هلند با خانمش و اون دختر بنده خدا در حال حاضر ۳۸ سالشه و تنهای تنها در يک آپارتمان ۴۰ متری زندگی می کنه عزيزم عشقت زمانی پايدار ميمونه که بهش نرسی ولی زمانی که برسی از کسی که برای خودت بت ساختی توقع کوچکترين حرفی و يا عملی بر خلاف ميلت رو نداری و وقتی اين مسائل پيش بیاد به يکباره عشقت تبديل به نفرت ميشه .

مرضيه(مامان ياسمين)

بهار جان فقط کسی که اين درد رو کشيده ميفهمه يعنی چی..خيلی سخته باور کردنی نيست که کسی نتونه اين همه گذشت رو ببينه. ولی باور کن وقتی زخمت التيام پيدا کرد اون وقت ميفهمی که خير بوده و اميدوارم که اين زمان طولانی نباشه.....هيچ کس لايق اين همه فداکاری نيست...جقدررررررررر همراز قشنگ گفته جدا که مردها جهان بینی بسیار متفاوتی دارند که قبولش برای ما گاهی خیلی تلخه .......قرآن بخون وتفکر کن درش........خدا خودش گفته که درمان دردهاست........برات آرزوی بهترینها رو دارم ..........تو رو خدا به دبد خودت برس و قدر این وجود عزیز نازنین خودت رو بدون این دل و روح زیبا رو کسی به همین زیبایی باید داشته باشه.......خدا با صابران است .

مرضيه(مامان ياسمين)

دبد =داد............. سلام هم يادم رفته انگار!!!

شهرزاد

سلام بهار جون. همونجوری که تو با گريه نوشتی منم با گريه خوندم. شرايط بدی رو که توش غوطه وری حس می کنم. درک می کنم. تو هيچ مشکلی نداری عزيزم. مشکل از اونهايی هست که هنوز فکرشون رشد نکرده. شايد هم منطقشون با منطق ما يه دنيا فاصله داره که نمی فهميم چی ميگن و چی می خوان. داشتن کسی با خصوصيات تو با پاکی تو و با عشق نابی که تو قلبت رشد کرده لياقت می خواد. اميدوارم خدا کمکت کنه عزيزم تا بتونی راحت تر و با درد کمتری با اين قضيه کنار بيای و از امتحان خدا سر بلند بيرون بياي. و اميدوارم کم کم بتونی به خودت کمک کنی تا پدر و مادر دوباره شادی واقعی رو تو چشم دخترشون ببينن. محکم باش عزيزم و قدر خودتو بدون.

دختری

بهار عزيز تو قلبت پاک و ساده است برای همين هم دلت رو به اين راحتي دادی. چيزی که مشخصه اينه که خدا حتما برای اين همه احساس خالص و پاکت و اون قلب نرمت فرد لايقتری رو در نظر گرفته و مطمئن باش که دوره التيامت طولانی نيست و به زودی راهتو و مرد لايقتو پيدا ميکنی..اما عزيزم بد نيست که کمی هم سادگی رو بگذاری کنار...آخه نامزدی اينترنتی اونم بعد از هفت ماه؟؟؟ نبايد جدی ميگرفتيش.

سنجاب

سلام.بار اوله که اومدم توی وبت.از طريق رز سفيد شناختمت. هنوز همه وبت رو نخوندم يه تعدادی از پست ها رو خوندم.عزيز دلم وقتی همه به آدم می گن که می تونی بهترين موقعيت رو داشته باشی.به حرفشون اعتماد کن.من اين کارو نکردم و جلوی پدرم ايستادم که به اونی که می خوام برسم.ولی چون خدا دوسم داشت زمانی که پدر ديگه راضی شد تازه فهميدم ما واقعا؛ در کنار هم نمی تونيم خوشبخت باشيم.بهار عزيزم اين در صورتی بود که اون آقا هم خودش مردد نبود. ولی شما می گی که اين آقای مهربونت خودش هم مردده.سنشون هم که کم نيست.۳۷سال واسه اينکه بتونه رو حرفش و اينکه انتخابش درسته وايسته سن کمی نيست. تو الان فقط واسه خودت دعا کن.من هميشه واسه خودم اينو از خدا می خواستم که (خدا جونم اگه قسمت همديگه نيستيم مهرشو از دلم بيرون کن)واسه تو هم از خدا همين رو می خوام.خودت هم بخواه. مامان دوستم هميشه يه حرفی می زد که هيچوقت يادم نمی ره:::::::: اونجائی برو که می خواهندت نه اونجائی که خودت می خوای::::::::بهار گلم چرا نمی خوای خوشبختتر از اينی که هستی باشی. سعی کن کمتر خاطراتو بياری تو ذهنت تا کمتر اذيت شی.

هديه

سلام اخه دختر ديوونه چرا حرفشون رو باور ميکنی ؟ چرا فکر ميکنی از نظر ظاهر بهشون نميخوری ؟؟ عزيزم من همچين تجربه ای داشتم بهت ۹۰٪ اطمينان ميدم مشکل از خودشونه باور کن نميخوام دلداريت بدم ولی هيچوقت اجازه اين فکرای مسخره رو به خودت نده تو از همه نظر خوبی . اين مشکل اوناست . نه مشکل تو . بنابراين ديگه از اين فکرا نکن

shila

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم ... به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه ميكردم.