شب به نیمه رسیده ...

آرومم . آرومتر از همیشه . لبخندو نشاط تصنعیو دو روزه که در چهرم هم نمیتونم  داشته باشم  . نمیدونم از چیه ؟ از ضعف جسمانیه ؟ یا از فشارهای فکری ؟‌

این مطلبو امروز در یه مجله خوندم . حسابی تکونم داد . مینویسم شاید در بقیه هم حسی تعریف نشدنی ایجاد کنه .

( توی این دنیای نامرد دختری کور زندگی میکرد . دختر به پسری دل بست . دختر کور همیشه به پسر  میگفت : اگر من چشم داشتم  همیشه با تو میموندم . یه روز کسی پیدا شد و چشماشو به دختر داد . وقتی دختر بینا شد دید پسر کوره . گفت من دیگه تورو نمیخوام . تو کوری . پسر با ناراحتی گفت :

من میرم . اما مواظب چشام باش ... )20.gif20.gif20.gif 

کمی سرماخوردم .  برای نوشتن تمرکز ندارم . تا بعد

باز هم التماس دعای مخصوص دارم ...  خدانگهدار

/ 7 نظر / 6 بازدید
ارميتا

سلام اميدوارم به زودی حالتون خوب بشه و اين وبلاگ زيبا و دوست داشتنی رو اپ کنين راستی منم اپ کردم و خوشحال ميشم بعد از اينکه خوب شدين نظرتون رو بدونم موفق باشبن و شاد

رها

برات دعا ميکنم بهار خانومی. اين مطلبو منم قبلا خونده بودم من رو هم تکون داد واقعا که توی دنيای نامردي زندگی ميکنيم. اميدوارم زود سرماخوردگيت خوب بشه بهار عزيز

مژی

خدا بزرگه. دعا می کنم هر چی که صلاحته همون بشه

گلسا

سلام عزيزم منم اين مطلب رو خوندم به نظرم مطلب قشنگيه اميدوارم زودتر حالت خوب بشه خيلی مواظب خودت باش خانومی

پری

شنیده بودم ولی دلم جذقاله شد واسه اون حالت