درانتظاروصال
 

                        می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند 


                            ستایش کردم ، گفتند خرافات است



                              عاشق شدم ، گفتند دروغ است 



                                 گریستم ، گفتند بهانه است



                                خندیدم ، گفتند دیوانه است



                   دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم



                                   ( دکتر علی شریعتی )



پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦ - بهار

 

یه دلتنگی عجیب یهو همه وجودمو تسخیر کرد . یه حس عجیب ... خیلی جالبه که همه چیز یکباره و در یک لحظه وجودمو لرزوند ...

تو یه سایتی راجع به مراحلی که هر انسانی زمانی که عزیزشو از دست میده مطالبیو خوندم ... 4 مرحله داره :

انکار - خشم - افسردگی و پذیرش ...

من از روز اول با کمک دوستانم فهمیدم باید بپذیرم که به هر دلیلی نمیتونم کنار عشقم باشم . اما تنها دانستن کافی نبود . باید باور میکردم ...

مراحل زیادیو پشت سر گذاشتم تا به اینجا رسیدم . به این نقطه و نمیدونم آیا اینجا نقطه پایان خواهد بود یا نه ؟

برای فراموشیش تصمیم به ازدواج گرفتم . من دختری که به دلایل نامعقول بهترینها رو کنار گذاشتم حالا خودم در پی موارد خیلی معمولی و عادی بودم . علیرغم مخالفت خانوادم  اما همه چیزو به عهده خودم گذاشتن و من در دقیقه نود نتونستم ... نتونستم ... نتونستم ...

در این مدت به هر راه حلی برای فراموشی این درد جانسوز و رسیدن به آرامشی که در گذشته و در کنارش تجربه کرده بودم فکر کردم ...

ادامه تحصیل ... نشد در توانم نبود به دلایل خیلی زیاد ...

تفریحات و سرگرمی ... هیچکدوم آروم و راضیم نمیکردن ..

ازدواج ... نتونستم .

به نظرم در این دنیای بی وفا و بی ارزش دیگه چیزی برای دلخوش کردن و رسیدن به آرامشی که در کنار عشقم تجربه کردم وجود نداره . تنها دلخوشیم رسیدن به خداونده . مرگه ... که متاسفانه اونقدر کوله بار اعمالم از بدیها پره که از مرگ نیز میهراسم .

حالا با همه تنهائی - دلتنگی و یاس شدیدی که در وجودمه تنها دلخوشم به مرگ ...

نه نه نه ... بخدا من افسرده نیستم ... فقط آگاهم . آگاه شدم به دنیا ... به قوانینش ... به بازیهاش ... به درسهاش ... به پندهاش ...

میخوام از فردا یه زندگی جدیدو آغاز کنم . زندگی خالی از هر تعلق دنیوی . خالی از هر آرزوی مادی ... تهی از هر حس زمینی ...

باز هم مینویسم . از روزهام . افکارم . دل گرفتم . قلب شکستم . اما دیگه نه اینجا در یه وبلاگ دیگه باز هم به نام در انتظار وصال ... اما نه انتظار وصال به یه مخلوق زمینی که در انتظار وصالم به یه خالق آسمونی ...

 

به کسی که میدونم انا لله و انا الیه راجعون ...

خدایا ... بهم کمک کن بنده خوبو سپاسگذار درگاهت باشم . خودت با دست معجزه گرت این قلب طوفانیو آروم کن ... خدایا خودت بهم رحم کن . خدایا منو ببخش . همه گناهانمو در گذشته بریز ... خدایا برای خالص شدن طاقت بیماری و درد و ندارم ... خدایا گناهان گذشتمو در دریای لطفو مرحمت و سخاوتت بشور و ببخش ...

میخوام اونقدر پاک و آسمونی و مورد رضایتت باشم که روزی که خاک بر بدن سردم میریزن - اون لحظه برام لحظه رسیدن به آرامش و کامیابی و سعادتمندی باشه ...

خدایا خیلی دوست دارم و حالا دیگه تنها امیدم به تو و الطاف بینهایتته . خدایا نذاری تنهائیو بی تو بودنو حس کنم که دیگه واقعا کم میارمو طاقت ادامه زندگیو ندارم ... به بنده هات قدرت اختیارو انتخاب دادی و او با انتخاب و اراده خودش منو تنها گذاشت . خدایا تو با من چنین نکنی ... تو تنهام نذاری ...

آخرین پستمو چند روز دیگه خواهم نوشت و ازینجا برای همیشه کوچ خواهم کرد به وبلاگی دیگه - باز هم در انتظار وصالی دیگه ...

بدرود

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٦ - بهار

 

خودمم نمیدونم دارم با خودم چه میکنم ! فقط حس میکنم این راهیه که مدتها برای رها شدن از مرداب دنبالش بودم . تو این مدت خودمو به هر دری زدم تا بتونم بدون دغدغه فکری و آسودگی خیال زندگی کنم . بدون اندوه بدون غم ...


اتفاق کوچیکی در زندگیم نیفتاده ... یه فاجعه رخ داده ... این پنج سال همه سرنوشت منو تغییر داد و نمیدونم تا پایان چه تقدیری برام رقم خورده .
خودمو به بهونه های مختلف سرگرم کردم . برای خودم اهدافی در نظر گرفتم . مسافرتای مختلف رفتم و ... اما یه چیزی هست که مثل خوره روحمو آزار میده .

 
دیگه نمیتونم شرایط   موجودو   تحمل کنم . وقتی یکی از نزدیکان آدم میمیره - وقتی عزیز آدم برای همیشه تنهاش میذاره همه دلداریش میدن - باهاش همدردی میکنن - در صورت امکان از اون جو و شرایط حاکم بیرون میارنش و در محیط زندگیش تغییر اساسی ایجاد میکنن ...

من باید از این اتاق برم . اتاقی که از وقتی اومدم توش خودم بودم - عشقم - و آینده م  ... اتاقی که جای جای اون پره از گلای خشکیده ای که به یاد عشقم میگرفتم ... اتاقی که در و دیوارش شاهد و گواهن بر عشقی که تمام وجود منو لبریز از احساس خواستن و بودن  کرد ... ساعتی که قلبم با صدای تیک تاکش طپید تا لحظه اومدنش بشه ... تقویمی که برگ زدن هر فصلش در قلبم نویدی از وصال و خوشبختی بود ...

بیشتر راه ها رو امتحان کردم - برای رهائی ... رها شدن از مردابی که منو هر روز در خودش میکشه و نابود میکنه ... 

حالو روزم به نسبت گذشته خیلی بهتر شده . به دلایلی که نمیتونم تو وبلاگ بنویسمشون .  اما باز هم ...
باید برم ... باید برای همیشه برم ... امیدواریهات  برام آزاردهنده ن . تصمیم گرفتم روی مواردی که دارم فکر کنم . با اینکه برام صد در صدایده آل نیستن اما میدونم حداقل چیزی که در وجودشون هست تعهده ...  میدونم باید با خیلی موارد وتفاوتهای رفتاری و اخلاقی بسازم و شاید بسوزم اما میدونم کسی که اومده طرفم منو برای یک عمر زندگی برگزیده .  تا حد زیادی مطمئنم که متعهده و ...

بخاطر تصمیمات جدید و مهمی که برای زندگیم گرفتم یه لحظاتی در روز کمی به هم میریزم . باید سعی کنم کمتر در دنیای خودم باشم ...


بیست و یکم تیر ماه سالگرد آشنائی ماست ... وارد پنجمین سال ورود به قلب هم میشیم ... و عشق اونجا خودشو به من ثابت میکنه که وقتی به چهار سال گذشته فکر میکنم میبینم هنوز هم با همه تلخیها و شیرینیهائی که مخصوصا در ماههای اخیر رخ داده باز هم دوستت دارم ... 

در این مدت گفتی همه تلاشمو میکنم تا خانوادمو متقاعد کنم . تا تورو مال خودم کنم ... گفتی ما نمیتونیم بدون هم باشیم . نمیتونیم بدون هم زندگی کنیم .گفتی من تورو بدست میارم . گفتی گفتی گفتی ...
و من به تو آخرین فرصتو میدم . تا بیست و یکم تیر ... که هر تلاش و کوششی میخوای بکنی ... و اگه باز هم نتونستی اینبار  من جدی برای زندگیم تصمیم میگیرم ...
-----------------------------------------------------------------------------

و شادمانم که عشق رو تجربه کردم و اندوهگین که چرا این حس آسمانی و پاک باید برای همیشه در قلبم مدفون بشه ...

و چه کسی میداند بهار در روزهائی که بر مزار عشقش در قلبش خاک میریزند چه حالی خواهد داشت ؟؟؟    خدایا ... خدایا ...  خدایا ...

                                                           
                                                          
                                                               امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦ - بهار

 

سلام .    optimist و رهای گل و مهربونم منو به بازی وبلاگی دعوت کردن ... ممنونم ازتون دوستای عزیزم ...

 تاثیر گذارترین افراد زندگیم :

1- برادرم ... کسی که خالصانه - دلسوزانه و فرشته وارانه در تمام مراحل زندگیم کنار من بوده ... حرفهاش- پندهاش - نصایحش در هر مرحله ای از کودکی گرفته تا ایام جوانی همیشه در ذهنم مرور میشن ... وقتی بهش فکر میکنم اشک تو چشام حلقه میزنه . نمیتونم این اندازه خوبی و انسانیتشو درک کنم - نمیتونم بفهمم اینهمه خوبی و نیکی در وجودش از چه منبعی منشا میگیره و چطور میتونه اینقدر خوب و پاک و مهربون باشه ...

داداشی گلم با هفت سال تفاوت سنی همبازی دوران کودکیم - همدرد و همراه دوران نوجوانیم و یه تکیه گاه بزرگ و محکم و امن در روزگار جوانیم ...
 نمیتونم وصفش کنم .نمیتونم بزرگی و قدر و اندازه خوبیاشو  به نگارش بیارم ...  فقط میتونم از اشکائی بگم که وقتی به اون همه محبتش فکر میکنم از چشام سرازیر میشن ... برادر عزیزی که من واقعا نمیدونم چطور میتونم جبران خوبیهاشو بکنم ...
داداشی گلم ... الهی من فدای محبتای تو و قلب پاکت بشم ...

2-پدرو مادرم ... پدر که برام اسوه صبر و تحمل و گذشت و فداکاریه - پدری که برام چیزی کم نذاشته و نسبت بهش چقدر احساس عشق  میکنم . پدری که با وجود همه تعصبات مردانه و پدرانه ش - با وجود عقاید شدید دینی و مذهبیش و بر خلاف تصوری که من ازش داشتم وقتی در جریان ارتباط من و طرفم قرار گرفت ازم خواست که دوستانه هر مورد و مسئله ای در زندگیمو بعنوان یک دوست و محرم اسرار براش بگم ...

مادرم که صفات انسان دوستانه ش و قلب مهربونش زبانزد بیگانه و آشناست ... مادری که روزگار همیشه به من صحت گفته هاش - حرفاش و پندهاشو ثابت کرد ...     مادری که با منطق پذیریش و انعطاف فکری و ذهنیش زندگی بهتر و آرامتریو به من هدیه کرده ...

3- طرفم که به من عشق بخشید و احساس ... متاسفانه فعلا عواملی وجود داره که نمیتونم راجع بهش بیشتر صحبت کنم ..  

4-تمام دوستانم در وبلاگ که در روزهای جهنمی و عذاب آور و دردناک زندگیم تنهام نذاشتن و نظراتشون - همدردیاشون و حضورشون برام در اون روزها قصری بزرگ ساخته بود که ستون هاش حس انسان دوستی - عشق و محبت بود ... آرزو میکنم خداوند هیچ لحظه ای در زندگی تنهاشون نذاره ...
 
5- دوستانم - همکارانم - آشنایانم که از تک تکشون  درسهائی از زندگی آموختم ...


 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦ - بهار

 

چرا میخواستم کنارت باشم ؟ چرا میخواستم بهت برسم ؟ چرا دوست داشتم ؟ چرا بهت عشق میورزیدم ؟ چرا عاشقانه میپرستیدمت ؟؟؟

جواب همه اینا یه چیزه ... چون میخواستم خوشبخت باشم و بهترین احساسات رو در کنارت تجربه کنم .

آیا تنها راه دست یافتن به آرامش و عشق در زندگی من رسیدن به تو بود ؟ آیا تنها این تو هستی که من دوست داشتم و میتونستم بهت عشق بورزم ؟ آیا تنها تو بودی که احساس منو ستایش میکردی و بهم احساس میدادی ؟؟؟

نه نه نه ... حالا دیگه مطمئنم چنین نیست که اگه بود من یک بت پرستم ... تنها چیزی که در دنیا برای پرستش واحده خداونده ... دنیا پر از فرصته برای عاشق شدن . برای دوست داشتنو دوست داشته شدن ... من از عشق دیگه نمیخوام یک بت خاص بسازم که در هر شرایطی مجبور باشم بپرستمش و دوسش داشته باشم . نه اینکه بخوام ازت متفر بشم . نه هرگز ... اما عشق و احساسم بهت  میره در جایگاهی که باید باشه ...برام اونقدر ارزشمند هستی که نخوام برای همیشه حضورتو از دلم بیرون کنم . میخوام به قلبم وسعت بدم . اما نمیتونم و  با همه سعی و تلاشی که کردم  نتونستم به جبر از تو بخوام در قلبم بمونی و بذاری هر لحظه درجه دوست داشتنم بهت بیشتر و بیشتر بشه .

اوضاع روحیم با همه نوساناتی که داره -  با همه تلاطمای روحی که گاهی بدجوری آزارم میده اما بهتر از گذشته س ... بهتر از دیروزه که هیچ نور امیدی در زندگیم نمیدیدم . تو هنوز هم از من فرصت خواستی و من راهو برای تلاش تو نبستم . که من هنوز به تو فرصت دادم خودتو بیشتر بشناسی 

جلسه دوم مشاورم دیروز بود . مثل دفعه گذشته بیشتر من صحبت کردم تا اون . اونقدر گذشته و اتفاقاتی که توش افتاده پرماجراست که هنوز باید در چند جلسه چهل و پنج دقیقه ای دیگه من حرف بزنم تا بیشتر بتونه وقایع - احساسات و باورهای منو بشناسه و بهم کمک کنه .

رهای مهربونم شاید عامل نوشتن این پست تو بودی . عروس خانوم خوشگل تو باید هر روز و هر لحظه آپ کنی و برامون از احساسات قشنگت که خیلیاشون میدونم قابل وصف نیستن بگی ... زندگی من که دیگه فعلا حرف زیادی برای گفتن نداره ...

یکماه دیگه مثل امروز تو میای ایران و میدونم تو این لحظه ها در اوج آسمون تو قلبت بیقراره دیداری و رسیدن به لحظه یکی شدن ...  برات آرزوی خوشبختی میکنم عروس خانوم گل ... برای تو وآرش رویاهای دست نیافتنیت که یک ماه دیگه برای همیشه دستتو تو دستاش میذاری آرزوی سعادتمندی و شادکامی میکنم ...

               در لحظه عرفانی - آسمانی و مقدس عقد - لحظه ای که فرشتگان در آسمان آبی و پاک برای وصال قلب دو عاشق پاک زمینی جشن میگیرن منو از دعای خیر خودت فراموش نکن رهای عزیزم ...
 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦ - بهار

 

برام خیلی مهم بود که حافظ قراره چی بهم بگه ...

     صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را                که سر به کوه و بیابان تو داده ای مارا

 بعضی هستند که بر تو حسد میبرند.با خبر باش که همیشه بدی تورامیخواهند. بدانکه مدتی مانند جناب یعقوب بفارقت گرفتار شده ای . از جهت زنی غم میخوری . دعای عقد اللسان و محبت با خود نگاه دار . راز خودت را به کسی مگو تا کارت بالا گیرد و غم مخور که به مقصد برسی انشااله ...

شاهد فال :  
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور     کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
                                                          ................................
روزگار رنج و حرمان تمام میشود و دوران خوشی و شادکامی به زودی فرا میرسد . امروزه اگر دچار رنج و سختی شده ای فردا نتیجه مطلوب را به دست خواهی آورد . صبرو تحمل کلید خوشبختی توست . به خداوند امید داشته باش و دعا را فراموش نکن ...
------------------------------------------------------------------------------------------
یهو احساس تنهائی کردم . کسی که باهاش از همه راحت تر بودم و میتونستم صمیمانه همه حرفامو بهش بزنم برای همیشه با اتفاقاتی که افتاد از صحنه زندگیم خارج شد و بیرون رفت . خیلی خوب همو درک میکردیم. خیلی خوب احساسات همو میفهمیدیم . نمیدونم چرا اما قسمت شد تا بخاطر یک اشتباه بچه گانه از طرف هردومون رابطمون برای همیشه منجر به نابودی بشه .

امسال یه سال خیلی عجیب بود برام . دلم نمیخواد زیاد به گذشته ای که از ابتدای سال بهم گذشت فکر کنم . میدونم خیلیا منو سرزنش میکنن . خیلیا میگن بهار تمومش کن . فراموشش کن . خیلیا میگن عاقل باش ... اما ... میخوام همه بدونن منم همه سعی و تلاشم فراموشیه . منم همه تلاشم تغییر شرایطه . اما چه کنم . انسانم و واجد احساس . احساسات یه وقتائی مثل تند باد به قلبم هجوم میارن و بهم میریزم .
خوشبختانه این روزا بیشتر دقایق روزانه زندگیمو با دوستان - مطالعه و تفریحات پر میکنم .

الان دلم گرفته . فقط خواهش میکنم کسی سرزنشم نکنه . یه کم درد دله .نخونید ...فقط برای دل خودمه . بخدا خیلی کم بهشون فکر میکنم . اما یهو خودشون میان تو ذهنم . با دیدن یه نشونه هائی یهو یاد گذشته میفتم ...

خودمو برای زندگی مشترکمون آماده کرده بودم . خیلی خنده داره اما فکر میکردم سال دیگه این موقع باید فرزندم تو آغوشم باشه . پسر کوچلو و قشنگی که اسمشم انتخاب کرده بودم .
دلم به حال خودم میسوزه . نمیدونم چرا یهو تا به شرایطم فکر میکنم گریه م میگیره .
خداجونم ... منم بنده تو هستم . بنده ای که هرکاری تو گفتی سعی کرده انجام بده . بنده ای که خواسته در همون مسیری قدم برداره که تو خواستی . خدایا آخه من چه گناهی کردم که باید این دردو سختی عمیقو تجربه میکردم ؟
 خداجونم کجای کار من غلط بود . تو که با من بودی . تو که دیدی من چطوری از چه راههائی سعی کردم بفهمم انتخابم درسته . خدایا چرا اگه واقعا قرار بود این مورد به صلاحم نباشه گذاشتی در دقیقه نود - درست در روزائی که من خودمو برای با هم شدنمون آماده کرده بودم این اتفاق بیفته .از این سالا حالا که به اینجا رسیدم دیگه برای من جز اتلاف وقت چیزی نداشت. فقط ازش برام یه زخم عمیق و دردناک موند که خودمو به زمین و زمان میزنم ترمیمش کنم . خدا جونم . تا الانش که تنهام نذاشتی . تا الانش همش لطفو خوبیتو دیدم . واقعا با محبتائی که بهم کردی حضورتو کنار خودم احساس کردم . اما بازم یه وقتائی این درد تو سینه آزارم میده . به عظمت و کرم و قدرتت قسمت میدم بهم کمک کنی بتونم زودتر به بهترین شرایط برسم . من میتونم خوشبخت باشم ...
خدایا پر پروازمو از خودت میخوام ... از این اتاق که جای جای اون منو یاد آرزوهای از دست رفتم میندازه خستم . نجاتم بده ...

 
 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦ - بهار

 

یه وقتائی یه لحظه هائی تو زندگی آدما هست که کلافن . درگیرن . حتی با خودشون . با زمینو زمان جنگ دارن . الانم من تو یه چنین موقعیتی قرار گرفتم . شاید همین الانشم ریشه خیلی از مشکلاتم این باشه . همین حسی که مامان باعث شده در من بوجود بیاد .

(همیشه از خودت و منافعت برای دیگران بزن . فقط گذشت کن . از خودت - آسایشت آرامشت برای راحتی و رفاه مردم . تو اومدی به دنیا که فقط خیرت به آدما برسه . اومدی فقط خوبی کنی ...)
آخه مامان جان پس خودم چی ؟ اصلا باشه حرف شما درست . اما چرا میخوای به من بقبولونی بایددددد برای همه آدما چنین گذشتائی بکنم . یعنی همه آدما لیاقت همه نوع گذشتو دارن ؟ 

چقدر عصبیم خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .......................

دیگه خسته شدم ... ازین همه قانونهای عجین شده با روحم خسته  شدم .
خدایا این قانون عشقه در قلب من یا همون قانون و قاعده زندگی مامان که عمری منو باهاش بزرگ کرده . خطاهای دیگرانو نبین . بخشنده باش . عفو کن . سعی کن صفات خوب خدارو در خودت پرورش بدی .
اما آخه خدا خشم هم میکنه . خدا به یه بنده هائیش بی تفاوت هم میشه . خدا در هر شرایطی که به همه خیرو خوبی نمیرسونه ...


چرا مامان ؟؟؟ چرا منو یه موجود صد در صد عاقل که احساس هیچ نقشی در زندگیش نداره بار نیاوردی ؟؟!!! بابا تو هم مثل مامان ... اما نه به قدر اون .

خدایا شکرت که نعمت اشک ریختنو بهم دادی . تنها چیزی که آرومم میکنه .
یادم میاد هر وقت تو این وضعیت قرار میگرفتم طرفم در لحظه ای آرومم میکرد . باهاش اشک میریختم و خیلی زود آروم میشدم .میشدم همون آدم شاد قبلی ...
اما حالا اون نیست . نیست . میگه هستم اما نیست . اما تنهام گذاشته . اون عملا نیست . فقط در کلام میگه هستم و همه تلاشمو برای آینده باهم بودن میکنم .


نمیتونم همه گذشتمو خاطرات مشترکمونو فراموش کنم . نمیتونم خونه رویاهامون و تصمیمات و برنامه های آیندمون که ازشون میگفتو فراموش کنم . نمیتونم به راحتی به خودم بقبولونم خانوادش منو نپذیرفتن . نمیتونم بقبولونم اونم به راحتی از من گذشت . نمیتونم باور کنم اشتباه کردم ...

هیچی مهم نیست . بهار ... هیچی مهم نیست . بهت پیشنهاد میکنم برای خودت یه عهدنامه بنویسی و هر روز صبح مرورش کنی تا یه چیزائی در باورت تغییر کنه . توباید بتونی با اراده خودت همه شرایطو تغییر بدی .

و اما یه چیز دیگه ... تصمیم گرفتم برای مقطع فوق بخونم . یکی از کتاباشو تهیه کردم و چند صفحه ایشو خوندم . واقعا برام سخت و نامفهومه . اما به خودم میگم باید بقول مربی  یانگوم  همشو حتی شده نفهمیده حفظ کنم . عزمم جزمه . من باید سال آینده در شهر و رشته ای  که میخوام قبول بشم . اما نیاز به تلاش زیادی داره . فعلا که هر یه خط میخونم نیم ساعت فکر میکنم . امیدوارم بتونم تمرکزمو بدست بیارم ...

برام دعا کنید . این یه جمله تکراری و همیشگیه در پستای من . خیلی حرفا تو دلم برای نوشتم دارم .
خدایااااااااااااااااااااا

خدایا میدونم تا الان بهترینا رو برام خواستی . میدونم این سختیا همش یه حکمتی داره . تا حالا هر رنجی که کشیدم بی حکمت نبوده و الان خیرشو میفهمم . امیدوارم در همه این دلتنگیها و موارد پیش اومده هم روزی خیر و مصلحتتو ببینم ...

خدایا منو ببخش بخاطر گناهانی که باعث میشن خدائی ناکرده نعمتها رو ازم بگیری ...
                                                                                                                     
                                                        آمین                              

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦ - بهار

 

سلام . تا به جمع دیوانگان نپیوستم و تا هنوز یه آدم معمولی خطابم میکنن برای همه دخترخانوم ها که در شروع راهن مینویسم ...

 نمیتونم  زیبا و دلنشین بنویسم . طاقت ندارم . یهو بیتاب شدم . اگه به عشق پدرو مادرم و بخاطر اونا نبود الان جائی بودم بین آدمهائی پاک و معصوم که شما آدمهای عاقل دیوونه خطابشون میکنید ... هر چی بیشتر به حقایق تلخ دنیا پی میبرم دنیا که اسمش روشه ( دنیه پسته خواره ) بیشتر عذاب میکشم .
منم یه دختری بودم مثل همه آدمها بدنبال خوشبختی و عشق ...

و امروز برای تجربه تلخم بهای گران قیمتی دادم - ظرفیتم برای تحمل دردو رنج پر شد و کاسه صبرم لبریز .

از خودتون برای خودتون مایه بذارید نه برای هیچ احدی دیگه . اول خودت دوم خودت سوم خودت چهارم دیگری ...

به مردها وابسته نشید موجودات مطمئنی نیستن . این از بدیشون نیست . ذاتشون اینه و اینطور خلق شدن ... برای همینه که خداوند چهار تا همسر و بی نهایت صیغه رو براشون آزاد گذاشت . چون میدونه چه موجوداتی خلق کرده ...

متاسفم دیر باور کردم . دیر فهمیدم که غلط بود آنچه من کردم ... 


فریاد میزنمممممممممممممم :  دوستای عاشق من که از وجودتون برای مردا مایه میذارید و اونا رو کعبه آمال و آرزوهاتون قرار دادید
به قرآنی که قبولش دارم به خدائی که میپرستمش هیچ مردی نمیتونه تیکه گاه محکمی باشه برای یه زن ...

اول خدا - دوم خدا - سوم خدا - چهارم پدرو مادر و پنجم خودتون ...

خدایا خدایا خدایا ... آرومم کن ... چرا باورم این شد که  مرد و زن کنار هم کامل میشن . کنار هم به آرامش میرسن . نمیخوام کنار چنین موجوداتی کامل بشم . ازین قانون دیگه بیزارم ....... بیزاررررررررر ...

از همه مردا بدم میاد . از همشون بدم میاد . بدم میادددددددددددددد ...

خدایا خدایا ... من میخوام پاک بشم - عاری از هر گناهی - خدایاااااااااااااا من بدی نکردم ... به کسی بدی نکردم . به خودم خیلی بد کردم . منو ببخش ... خدایا منو بخش . با لطفو رحمتت نه با غضب و خشمت . خدایا با مهربونی و نهایت لطف و کرمو بخشش گناهانمو ببخش و منو ببر پیش خودت . آرومم کن خدایا ...
من دیگه طاقت ایم دنیا رو ندارم . نمیتونم باور کنم این همه حقیقت تلخو . مغزم داره میترکه از باور اینهمه ظلم و بی عدالتی و بدی ...
آدمائی که اسمشون آدمه ... آدمائی که نمیفهمن آدم خلق نشدن . یه موجود خلق شدن که فقط بعضیاشون لیاقت آدم شدنو دارن . که خودشون انتخاب میکنن مسیر آدمیتو یا حیوانیتو ...
من طاقت جائیو ندارم که توش آدم کمه . آدمیزاد کمههههههههههههه ............
من کم ظرفیتم . مغزم طاقت پذیرش نداره . آرومم کن خدایا ... میخوام زندگی ابدیم در بهترین جایگاه باشم ... خدایا توووووووووو فقط تووووووو کمکم کن  

 

 پی نوشت :

بدترین شب زندگیم دیشب بود . فکر نمیکردم برام فردائی وجود داشته باشه . یه حالت عجیب ... نه فریاد آرومم میکرد نه اشک و نه هیچ چیز دیگه . حس میکردم مغزم داره میترکه . احساسم لبریز بود  و نمیتونستم یه جا بشینم . حس مردن ... وای وای چه حس وحشتناکی . خیلی ترسیده بودم . حس میکردم تو یه لحظه داره همه چی تموم میشه . هنوز کوله بارمو برای رفتن  آماده نکردم . چه لحظه سخت و وحشتناکیه لحظه مرگ . لحظه کندن و جدا شدن از همه چیز . از همه تعلقات .

نمیدونستم باید چه کنم . بدنم یه لحظه سرد شد و ضربان قلبم بالا رفت . خدایا ... چی داره به سرم میاد ؟؟؟ چرا اینجوری شدم ؟ خدایا به دادم برس . خدایا چکار کنم ؟؟؟ فقط میفهمیدم که فشارم به شدت پائینه ...
نمیخوام دیگه به اون نقطه برسم ... داشتم دیوونه میشدم . حس میکردم یهو دارم کنترلمو از دست میدم . دیگه کارام به اراده خودم نیست . بدترین شب زندگی من دیشب بود ... بهم رحم کن خدایا ... دیگه طاقت شبی مثل امشبو ندارم ... 

ضمنا یه چیزی که نوشتنش لازمه اینه که طرف من انسان بدی نبود . اونم حرفائی داره که خیلیا شاید اگه بشنون تائیدش کنن . مسایل و داستانائی که در اطرافم میبینمو میشنوم و ماجرای خودم یه قسمتائیش گاهی آزارم میده .

من هرگز و هرگز معتقد نیستم طرف من انسان بدی بود ... هرگز ... 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦ - بهار

 

امروز اولین جلسه م با مشاوره بود . یادمه اسفند ماه هشتادو چهار وقتی برای اولین بار رفتم پیش مشاور شدیدا مضطرب بودم . اون زمان علت مراجعه م این بود که طرفم قرار بود بیاد ایران وبرای اولین بار همو از نزدیک ببینیم . دنبال راهی بودم که اگه بنا به هر دلیلی نشد کنارش باشم چطور بتونم با این مسئله کنار بیام . بعد از اومدنش به ایران و قطعی شدن تصمیم دونفره مون برای ازدواج و همیشه با هم بودن دیگه به اونصورت نیازی به داشتن مشاور احساس نمیکردم تا الان که ...
امروز خیلی آروم و راحت بودم . همه چیزو از ابتدا تا پایان بطور خلاصه برای مشاور حتی بدون اینکه از قبل چیزی در ذهنم برای گفتن آماده کنم شرح دادم . براش یه نکاتی خیلی جالب بود .
به نکاتی ریز و مهمی  که من حسشون کرده بودم اما بهشون بطور شفاف فکر نکرده بودم اشاره کرد . بیشتر من صحبت کردم و در پایان به این نتیجه رسید که ما باید بتونیم به کمک هم باورهای شما رو تغییر بدیم .


 : ( شما نزدیک پنج سال هست که در ذهن خودت ستونهائی بنا کردی . بعنوان یک حامی - تکیه گاه - کسی که از نظر عاطفی - روحی میتونه شما رو به آرامش و خوشبختی برسونه  ... و حالا عامل همه اون دلخوشیها و امیدواریها پشت شما رو خالی کرده ... پس باید بتونی آرام آرام مسیر خیلی از باورهاتو  نسبت به انتخابت و عشقو احساست  تغییر بدی ... و ...)

نمیدونم اما در کل چیزی که از حرفای امروز استنباط کردم این بود که جناب مشاور میخوان من به این نتیجه برسم که کنارش در زندگی مشترک خوشبخت نبودم تا بتونم راحت تر با این مسائل کنار بیام .

 با کمک خودت باید بتونیم به این نتیجه برسیم که شما دیگه هیچ نیازی به بودن در کنار کسی نداری که  پنج سال با قولا و وعده هاش بهترین فرصتها و آینده ایده آل رو ازت گرفت و در پایان نتونست از حق طبیعی و انسانی خودش . کسی که مدعی دوست داشتنتون بود دفاع کنه و به خواستش برسه .
 در عصری که افراد متجدد از آزادی بیان - سلیقه وعقیده صحبت میکنن این واقعا جایگاهی نداره مردی نتونه از خودش و انتخابش دفاع کنه . انتخابی که هر انسانی واقعا باید از ابتدا برای داشتنش دلایل محکم وقانع کننده و قاطعانه ای داشته باشه . اون هم بعد از گذشت پنج سال از رابطه شما و خوب طرف شما در سنی نیست که بشه ازش چنین اشتباهیو پذیرفت .

نمیدونم . فقط  از خدا میخوام بهم کمک کنه تا قدرتهای درونیمو بشناسم و با تکیه بر اونها این مرحله دشوار زندگیمو پشت سر بذارم .

 نمیدونم فقط همه تلاشمو میکنم همه چیز به حداقل و نهایتا به جدائی محض و مرگ رابطه مون حتی از نظر فکری منجر بشه . رابطه ای که هنوز نمیتونم پایانشو بپذیرم و همش دنبال دلیل و بهانه ای هستم برای ادامه ش ... و خوب خوشبختانه یا متاسفانه هنوز  توجیه زیاد منطقی برای ادامه ش نمیبینم ... 

خدایا منو از موجوداتی که باعث به زیر سوال بردن ارزشها - وجودم وباورها  میشن دور کن . خدایا نیاز به با او بودن رو در شرایطی  که میبینم هیچ آینده شفاف و مطمئنی در کنارش ندارم ازم بگیر ... خدایا خدایا خدایااا ای منبع لایزال هستی بخش - ای خدای پاکیها - خدائی که با قدرتت هست نیست میشه و نیست هست بهم کمک کن . معجزه کن بپذیرم . خدایا اون بیتابی و بیقراریو از قلبم برای همیشه ببر . نمیخوام بیتاب شنیدن صدای کسی باشم که برای داشتنم نتونست قدمی برداره .

خدایا شکرت ... راضیم به رضای تو اگه همه اینها که پیش میان رضای تو باشن ...  دوست دارم خدای مهربونم ...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - بهار

 

خدایا دوست دارم ... سکوت شبانه ام  دوستت دارم ... مادر پدر دوستون دارم ... دوستون دارم ...
حالا  میدونم - میفهمم باید به چیزائی دل بست که همیشه تا آخرین نفس کنارت میمونن ...


شبا قبل از خواب برام لالائی میخوند     و حالا     سکوت مطلق برام لالائی غمگین شبانه رو سر میده ...
دوسم داشت ... عاشقم بود ... باهم شام میخوردیم . با هم میخندیدیم . این اواخر باهم مریض میشدیم ...
با هم زندگی کردیم . دوسم داشت . دوسش داشتم  ...
اومد ایران که مال هم بشیم .  برای هم بشیم ... نذاشتن . نخواستن ... و ما ... در بهت مطلق بودیمو ...
من نمیدونم سرنوشت چی برام رقم زده . و نمیدونم آینده م چه خواهد شد ...
فقط کاش به تلخی دیروز و به سردی لحظه های اکنونم نباشه ...

خوبم ... در فکر فردائی بهترم و گاهی در اندوه آرزوهای رفته بر بادم  ...

منو از دعای خیرتون فراموش نکنید ...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - بهار

 

سلام دوستاي مهربونم ... روزي كه پست قبليو نوشتم خيلي بهم ريخته و پريشون بودم . اونقدر نگاها و حركاتم سنگين و غمگين بود كه هر كسي با ديدن چشام راحت ميتونست بفهمه يه دليل كوچيك ميخوام براي خالي كردن دلم .

حرفي كه همين يكساعت قبل خانوم مهربون داداشي گلم بهم گفت .

درست بعد از تموم شدن نوشته وبلاگم تلفن زنگ خورد و خانوم داداشم گفت آماده شو دو سه روزي بريم شمال . با همه دلمردگي و بيروحيم آماده شدم و رفتيم . هرجا میرفتم انگار نمیتونستم از هیچ زیبائی و شادی لذت ببرم ... روحيم خيلي بهتر شد تا درست لحظه اي كه حرف از برگشتن شد ...

بعد از ظهر تو راه برگشت رفتيم هتل آزادي خزر كنار ساحلش چائي بخوريم . واي خداي من ... اولين بار بود اين حس وحشتناكو تجربه ميكردم ...

يهو چشم افتاد به يه مردي همتيپ و شبيه به طرفم كه كنارش يه خانوم با تيپ و سرو وضعي كه خيليا اين روزا مورد پسندشون واقع ميشه راه ميرفت ... يك لحظه نفسم تو سينه حبس شد و همه غم و درد دنيا ريخت توي دلم ...

اونهمه زيبائي - اون هواي پاك و لطيف - صداي امواج دريا و اون مناظر زيبا ... يه لحظه واقعا دنيا برام تيره و تار شد . كم كم باز به لطف فرشته هاي مهربون يعني داداشم و خانوم مهربونش حالم بهتر شد.

وقتي چشم به اون خانوم افتاد دلم يهو بدجوري گرفت . با خودم يه لحظه فكر كردم چرا بايد اينقدر ايده آلا تغيير كنن ؟ شك ندارم اگه منم يه آدمي بودم همتيپ امثال اين خانوما خانواده طرفم منو ميپذيرفتن . اما نيستم نبودم و نميخوام باشم ...

چرا بايد خوبي - عشق - آدميت در دنياي آدما كمرنگ بشه و جاش ظواهر - زيبائي - پول - قيافه - ظاهر مهم باشه ؟ 

من نميگم يه دختر خيلي ساده هستم . معتقدم در هر مكاني متناسب با جايگاهش و ديگه تا يه حدي كه زندگي اون دنيام خراب نشه بايد بپوشم بگم و رفتار كنم ...

يعني ظاهر من اينقدر بد بود ؟؟؟ 

دوستاي مهربونم تورو خدا نگيد به اين موارد فكر نكنم . بذاريد بارها از خودم بپرسم به يه جواب برسم و پرونده شو ببندم و بندازم دور . اگه بخوام به سوالا و درد دلام فكر نكنم و ازشون ننويسم يه خروار ميشن دردو غمو سوال روي هم ...

يه وقتائي احساس ميكنم به سينم بدجوري فشار مياد . باورم نميشه يه آدم بتونه دروغ بگه . من هيچوقتتتتتتتتتت نتونستم دروغ بگم ... هيچوقت . كاش تونسته بودم و همين باعث ميشد تا بدونم پس ممكنه كسي هم بتونه دروغ بگه .

ديدين يه مادرو ... تو شرايط بد هرچند هم كه پاره تنش بدي ميكنه باز اون مادر از جونش مايه ميذاره - خودشو فدا ميكنه تا فرزندش خطا نكنه ... حس منم شده همين . ( عشق... ) احساس ميكنم بايد هر طور شده نذارم طرفم خطا كنه . من دوسش دارم . اون نبايد بد باشه . نبايد بتونه بدي كنه ...

دارم خورد ميشم - له ميشم ... بهم ميگه بيا پيشم . تنهام نذار - ميگه من دوست دارم - همسر خطابم ميكنه .........

اما ... اما ... اما ... احساس ميكنم حرفش با دلش يكي نيست . اينو ميفهمم ...

يه نفر بي نام برام نوشته بود دوروز كنارش نباش . ازش دور شو ... مطمئن باش ديگه نمياد سراغت ...

احساس - عاطفه - علاقه - عشق ميگه هرچي اون ميگه باش - ميگه كنارش باش . ميگه ادامه بده ... و اما ...

عقل - خرد - فكر ميگه ازش دور شو ... اگه واقعا تورو بخواد همه سعي و تلاششو ميكنه كنارت باشه و بهت ميرسه و اگه حرفاش بازم در قالب حرف باشه و هيچ حقيقتي از عشق واقعي بينتون نباشه براي هميشه فراموشت ميكنه و به زندگيش ادامه ميده .

و تو ...

من ديگه نميخوام باهات رابطه داشته باشم ... عشقتو علاقتو به خودت - به من - به همه ثابت كن ... اگه واقعا دوسم داري تلاشتو بكن تا منو ازينهمه دردو جدائي و دوري و سختي نجات بدي ... تورو خدا منو بفهم . منم انسانم احساس دارم . نميتونم بين زمينو آسمون معلق بمونم . نميتونم باز اين درد سنگينو روي قلبم براي بار سوم تجربه كنم . بخدا طاقت ندارم . ديگه ميميرم .

دوستاي خوبم . به من ميگه نذار بينمون فاصله بيفته - ميگه من طاقت دوريو ندارم . نميتونم صداتو نشنوم . ميگه تنهام نذار ... ميگه دوست دارم ميگه عاشقتم ........ ميگهههههههههههههه ميگهههههههههههههه

منظورمو بهش بفهمونم ... تورو خدا شما براش بنويسيد ..... تورو خدا شما بهش بگيدددددددددددددددددددددد ............................ من دوسش دارممممم ... بخدا دوسش دارمممممممم ...يه نفر بهش بگه . يه آدم سومي كه در جريان همه چيز هست براش بگه . تورو خدااااااااااااااااااا 

اگه همه بيان منو زير دست وپاشون خورد كنن باز ميگم دوسش دارمممممممممممممم ... فقط ازش ميخوام صادقانه كنارم باشه - مثل هميشههه - مثل همون چهار سالي كه بود و تلاششو ديدم براي رسيدنمون بهم . همينننننننننننن ..........

عشقم تورو خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نذار باور كنم رفتي . تورو خدا نذار چرا با من اينكارو كردي ؟ چطور دلت اومد ؟؟؟ من ديگه نميتونم باهات اينجوري ادامه بدم . بخدا ازينكه باز سرد بشي و بگي نشد مامانم نذاشت من بايد ازدواج كنم ميترسممممممم .........

تورو خدا دعا كنيد من زنده نمونم ... ديگه نميخوام اين زندگيوووووو ... نگيد بي منطقم نگيد ديگه بهم سر نميزنيد - نگيدددد ...

نگيد هر چي بهم ميگيد فايده نداره . نگيد هر چي به سرم مياد حقمههههههههه ... فقط مرگ آرومم ميكنههه ... ديگه نميخوام اين زندگيووووووو نميخوام

نميخوام

نميخوام 

نميخوام 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - بهار

 

آخه چرا ؟ بهم جواب بده چراااااا ؟ من با كلي سختي كشيدنو زجر خودمو به مرحله اي رسوندم كه ديگه اين حس وحشتناكو عذاب آور تو وجودم نباشه ... برگشتي خونت ... بهم گفتي : چرا داري همه چيو تموم ميكني ؟ ما بدون هم نميتونيم زندگي كنيم . گفتي من دوست دارم . نميتونم هيچ كسيو جاي تو بذارم . گفتي : من نميتونم با يه نه گفتن خانوادم همه چيو بپذيرم و بگم تموم شد ... گفتي ميخوام تلاش كنم . گفتي تو نفسمي . گفتي دوست دارم . بازم گفتيييييييييييييييي گفتيييييييييييييييييييي گفتيييييييييي گفتييييييييي گفتيييييييييييييييييييي گفتيييييييييييييييييييي

همش گفتييييييييييييييييييييييييييييي ... گفتم : اگه باز نشد چي ميشه ؟ گفتي : ميشه . گفتي منو تو نميتونيم بدون هم زندگي كنيم ... ظهرا راس يه ساعت خاص بهم زنگ ميزدي . عصرا باهام تماس ميگرفتي ... عشقتو احساستو بهم بيشتر از هميشه دادي ... شده بودي همون عشق هميشگي .  دوباره به قلب سردو بيروحم احساس دادي . فقط بهم بگو چرااااااااا ؟

بگو چرااااااااا ؟ آخه من چه گناهي كردم كه باز بايد بسوزمو خورد شم ؟ چون دوست دارم و عاشقانه ميپرستمت چرا بايد بتوني اينجوري احساساتمو به بازي بگيري ؟

چت شد ؟ يهو دوباره چي شدددددد ؟  كي اومد تو زندگيت ؟ فقط بگو چرا آخه چطور دلت مياد با من اينجوري كني ؟ همه گفتن دوباره باهات ادامه ندم . گفتم : نه . اون به من قول داده . نميتونه ديگه اشتباه كنه . منو دوست داره .  عشق بهم گفت : ببخشم و در كنارت باشم .

اما چراااا ؟ فقط بهم بگو چرا ؟ تو كه خودت ميدوني ميتوني با من نباشي چرا دوباره همه چيو در من زنده كردي  ؟ هان ؟ من به تو چه بدي كردم ؟

 شدي مثل روزائي كه تو ايران بودي . باهام سردو خشن حرف ميزني . حتي يه زنگ نميزني ببيني بعد از اون همه عذاب كشيدن مردم يا زنده م ؟‌ اصلا نميخواي صدامو بشنوي ؟؟؟؟؟؟ فقط بگو چرا ؟ بگو من باور كنم كه تو ميتوني اونقدر بد باشي كه ...

 نهههههههههه تو نميتونييييي ... اين تو نيستييييييي ...

نذار بسوزم .

حق من اين نيست . من عاشقم ... دوست دارم و تو قدر اين عشقو چرا نميفهمييييي ؟ چرا بجاي ستايشش منو از هر چي عشقو دوست داشتنه بيزار ميكني كه بخدا اگه عشق در قلبم نبود ديگه برنميگشتم ... كه عقل بهم اجازه بازگشت نميداد .

يعني سزاي من اينه؟يكبار دوبار سه بار ... بسه ديگه . بهت گفتم تكليفتو با خودت روشن كن و بعد بيا طرف من . من طاقت دوباره شكستنو ندارم .  گفتي : توكل بخدا همه چي درست ميشه . گفتم : من آدماي قبلي زندگي تو نيستم كه وقتي تركشون كردي رفتن به راحتي كنار ديگري قرار گرفتن و زندگي كردن . من  به مرحله مرگ رسيدمو خدا نجاتم داد . خيانت واقعيو ديدم و باز گفتم : قانون عشق بخشيدنه . عفو كردنه ...  

فقط از خدا صبر ميخوام . نهههههههه ... نهههههههههههه .... ديگه اشتباه نميكنم ... ديگه نميخوام بخاطر عشقو دوست داشتن شرمنده عقل و وجودم بشم كه تا اين اندازه خودمو بخاطرت آزار بدم . فقط نذار حس كنم خيانتو ...

 چون ديگه اونجا براي هميشه عقلو عشق از وجودم خواهند رفت و جاش ...

ازون روز هميشه بترس ...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - بهار

 

دوباره اضطراب - ياس و دلمردگي وجودمو گرفته . وقتي ازش چند بار خواستم به من قول بده تا هميشه كنارم ميمونه و در پاسخم فقط سكوت كرد و هيچ نگفت ...

 عكساي ايرانشو كه ديدم ياد حالو هواي اون روزاي خودم افتادم . ياد بدترين روزاي زندگيم . طاقت ندارم تو عكسا به چشاش نگاه كنم . آتيشم ميزنه . اينكه ما از بودن كنار هم هرگز سهمي نخواهيم داشت ... ديروز دلم خيلي گرفته بود ... نياز داشتم به آينده دلگرمم كنه . نياز داشتم بهم اميد بده و بگه از هيچي نترسم و بهش مثل يك كوه محكم تكيه كنم . نياز داشتم بهم بگه خانومي نميذارم آب تو دلت تكون بخوره . غصه نخور . نميخوام يه قطره اشكتو ببينم . نياز داشتم بگه جونمو ميدم - نميذارم از هم جدامون كنن . نياز داشتم بگه به خدا توكل كن . ما به هم ميرسيم . وقتي بارها و بارها گفتم قول بده تنهام نميذاري و فقط سكوت كرد ديگه شكستم ... فكر ميكردم واقعا نبايد برام مهم باشه و بايد خودمو براي هر نتيجه اي آماده كرده باشم ... اما واقعا اينطور نبود ...

دوباره اوضاعو احوال همون روزاي سياه و سخت بهم دست داد . دوباره شب با هق هق اشك خوابم برد . دوباره صداي گريه هامو شنيد و فقط بهم گفت : خودتو آزار نده عزيزم ... منم بفهم . فكر نكن فقط تو داري زجر ميكشي ... اما اينا منو آرومتر كه نميكرد هيچ بدتر آتيشم ميزد. چون اين حرفا توش هيچ نكته مثبتي جز اين پيام كه غصه نخور و حقيقتو بپذير نبود ... ديشب بعد از كلي دلگرفتي-اندوه و ماتم با چشاي خيس خوابم برد . طي اس ام اسي ازش خواستم اين رابطه قطع بشه و بهش اين فرصتو دادم هر زمان تونست جاويد و ابدي براي هميشه كنارم باشه باهام تماس بگيره ...

از روزي كه از ايران رفته هر روز ساعت يكو سي ظهر زنگ تلفنم ميخورد و حالمو ميپرسيد .حتي اون روزاي اول كه ازش خواسته بودم براي هميشه رابطمونو قطع بشه . اون روزا ميگفت : ما نميتونيم يه روز صداي همو نشنويم . نميتونيم از حال هم بيخبر بمونيم ... اما امروز ... نميگم صد در صد اما احتمال زيادي وجود داره كه ديگه تنها نباشه و جايگزيني بجاي من لحظه هاي زندگيشو پر كرده باشه . ما دو نفر تا عمق وجود همو لمس كرده بوديم . ما بدون هم روزمون شب نميشد و شبمون روز . امكان نداشت يك شب با دل غمگين از هم چشامونو روي هم بذاريم . وجود ما عاشقانه متعلق به هم بود ...

 قلبم شكسته و خسته س . من دوسش داشتمو دارم . اينو از ديروز تا امروز ميگم ... اما واقعا نميدونم فردا بهش چه حسي خواهم داشت ... فردا روز ديگري است ...

 و حالا حرفائي دارم باخودم ... سلام بهار خانوم ... ميبينم كه باز دلتنگي ؟؟؟ چقدر زحمت كشيدي ... چه اشكا ريختي - چه ناله ها كردي - تو سكوتو تنهائي با خودت و خداي خودت چه حرفا زدي تا طوفان دلت آروم گرفت . اما دوباره بخاطر عشقو دوست داشتن بهش نزديك شدي . عشق اونقدر در وجود تو شعله ميكشيد كه نتونستي هيچ اشكالو ايرادي از عشقت ببيني . بهت گفت باش بودي و گفت نباش نابود شدي ... بهاري ... بسه ديگه ... تاكي ؟ تا كجا ؟؟؟ رنجورو نحيف شدي ... اين تن ضعيف ديگه طاقت درد نداره - اين قلب شكسته و خسته ديگه جائي براي شكستن نداره . بهاري ... داري خودتو از بين ميبري ... به چشات نگاه كن . چقدر بيروح شدن . پس اون همه شورو نشاط جووني چي شد ؟ مگه نه اينكه زمان داره ميگذره و روزاي در اوج بودن - شادابي و نشاط داره سريع سپري ميشه . چرا غصه ميخوري ؟ اصلا داري غصه كيو ميخوري ؟ كسي كه براش هق هق اشك ميريزي الان كجاست ؟ هان ؟ جواب بده ؟ كجاست ؟ ديدي حالا خودتم خجالت ميكشي به خودت جواب بدي ؟؟؟ اون الان داره زندگيشو ميكنه . يه مدت ديگم خبر ازدواجشو ميشنوي و تموم ... آيا واقعا ارزششو داره ؟ آره ؟ يه كم فكر كن ... به اينكه گذشته ها گذشته . رفته . نگفتن بهت كه قراره آينده - سياه بخت و بيچاره باشي كه اينجوري زانوي غم به بغل گرفتي . اون مربوط به گذشته تو بود عزيزم . اگه قدرتو ميدونست ميموند .اگه عاشق بود تا پاي جونش ازت دفاع ميكرد و تورو مال خودش ميكرد . اما نبود ... نتونست كاري كنه . حتي نتونست تو روزاي سختي و تنهائي تو بهت اميد بده . بهاري تو ازش ميخواستي هيچ عاملي جز مرگ باعث جدائيتون نشه . اما اون با اينكه بارها در اين چهار سال حرفتو تائيد كرد پاي عمل كه رسيد كم آورد . بهاري فكر ميكني اگه واقعا به اين راحتي از كنارت بگذره ميتوني ببخشيش ؟ آره ؟ نه فكر نميكنم . نميدونم ... واقعا هنوز نميدونم بايد بهش چه حسي داشته باشم . آخه چرا با من چنين ميكنه ؟ چطور دلش مياد منو تو اين برزخو تنهائي تنها بذاره ؟ چطور ميتونه همه قولا و حرفاشو فراموش كنه ؟ چطور ميتونه خونه اي كه برام ساختو با دست خودش رو سرم آوار كنه ؟ مگه من چه كردم ؟ من كه گفته بودم بهم بگو تو هركاري كه بخواي بخاطرت ميكنم ... چون دوست دارم ... بهاري دريا باش . بسپارش به خدا . قلبتو از هر كينه و كدورتي پاك كن . تو بنده خدائي . خدا خيلي دوست داره . همه چيو بسپار به خدا عزيزم ... دلم خيلي گرفته ... قد يه دنيا ... خيلي ازين حرفاكه نوشتم هنوز باورم نشده . اما اينقدر بيانشون ميكنم تا باورم بشن ... تا باور كنم كه كسي كه بهش ميگفتم عشق - نفس - هستي ... تونست خيلي آسونو راحت از من بگذره و كنار ديگري قرار بگيره ...

بهار... بسوز اما دیگه گدائی نکن . بهار در غم نبودنش درد بکش اما نخواه که به زور کنارت باشه . بهارم نمیتونی به هیچ کسی چیزیو تحمیل کنی . بهاری تو دوسش داری . اون تورو نمیخواد . دوست نداره ... دیگه بس کن ... تا کی میخوای چه با حرف چه با عمل خودتو زیر پاش خورد کنی ... بهاری ... دیگه بس کن ... بس کن ...  

افسوس ازين عمر گرامي كه هدر شد ... افسوس ... افسوس ...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - بهار

 

سلا م . اين روزا چقدر خوب ميشه حضور خداوند رو حس كرد . خدايا ... چقدر دوست دارم ... خدايا ازت ممنونم كه اينقدر دوسم داري . چقدر با وجودت احساس امنيت و آرامش ميكنم. يه منبع انرژي محبت و لطف بيكران لحظه اي منو تنها نميذاره وهمش به فكرمه تا شاد باشم ... از روزي كه اين اتفاقات غير قابل باور و تصور برام افتاده - هر روزو هر لحظه در موقعيتاي شادي بخش قرار ميگيرم . خدايا بخاطر مخلوقات مهربونت كه اين روزا به من آرامش و شادي ميدن ازت ممنونم ...

از سالي كه با طرفم آشنا شدم مقيد بودم يه تقويم روميزي داشته باشم كه هر روز جلوي چشمم باشه و بتونم باهاش لحظه رسيدن به وصال محبوبمو روزشماري كنم . اين ماه هم گذر يك ماه ديگه از عمرمو ورق زدم .موقعيت آدما در زندگي چقدر ميتونه متفاوت باشه .

يه وقتائي با دوستام راجع به گذر زمان حرف ميزديم . اونا احساس ناراحتي ميكردن و بر خلافشون من كلي ذوق ميكردم . از ته دل ... كه هوراااا كاش زودتر اين روزا بگذره و اونا نميدونستن كه من از گذر عمرم احساس شادي نميكنم - از گذر روزهاي دوري از كسي كه خيلي دوسش داشتم شادمانم ...

و خبر جديد از اين روزام اينكه :

 

طرفم ميگه نميتونه جدائيمونو تحمل كنه و ميخواد تلاش كنه ...

من خواستم كه اين اتفاق با همه سختياش بيفته . در اين مدت واقعا عذاب كشيدم . براي قطع رابطه م دلايلي داشتم و اون ساعتها پاسخ همه دلايلمو داد . نميگم صد در صد قانع شدم . اما يه مواردي تا حدي برام رفع شد ...

گفت : وقتي ايران بودم با برادرت صحبت كردم . از من خواست به تو هيچ اميدي براي داشتن آينده اي مشترك بهت ندم و به مرور خودمو از تو دور كنم. من اون زمان بخاطر تواينكارو كردم . اما هر چي بيشتر ميگذره بيشتر ميفهمم كه باور جدا شدنمون از هم برام خيلي سخته . ميگه من هنوز هم در تلاشم تا مامانمو راضي كنم . اما اون الان در شرايطيه كه نميشه مستقيما راجع به تو باهاش صحبتي كرد ... ميگه تو فكر ميكني همه ازدواجا بدون هيچ سدو مانعي شكل گرفتن ؟ خيليا مشكلاتي بدتر از منو تو داشتن اما سرانجام به نتيجه رسيدن ... و خلاصه كلي حرفها و ...

بهرحال منم ديگه نميتونم مثل گذشته باشم . بهش گفتم براي اينكه يه روزي تو منو مسئول جدائيمون ندوني و نگي اگه من تمومش نميكردم شايد همه چيز درست ميشد حاضرم هنوز منتظرت بمونم .

باهام خيلي حرف زد . خيلي صحبت كرد . صحبتائي كه نوشتنش به ساعتها زمان نياز داره و روزي جملاتيشو اينجا مينويسم كه در خاطر هر دومون بمونه .

ميخوام بهش به چشم كسي نگاه كنم كه مدعيه منو دوست داره و ميخواد براي به دست آوردنم تلاش كنه . ديگه نميخوام به هيچ چيزي وابسته بشم . ميخوام براي آينده م تلاش كنم . بهرحال مسير زندگي من يه چيز ديگه بود . ظاهرا هم نشد و نميدونم آينده آيا ميشه وتلاشهاي طرفم به نتيجه ميرسه يا خير ؟ پس بايد براي اهداف جديدم راهكارهاي مناسب پيدا كنم و درمسير جديد با توكل بخدا شروع كنم .

دوستاي خوبم ... به نظراتتون نياز دارم . برام بنويسيد ... خودتونو جاي من بذاريد ... نميتونم عشق و احساسي كه در قلبم دارم كتمان كنم . درسته مواردي پيش اومد كه عقل ميگفت بايد جدائيو پذيرفت و ديگه از دست من كاري ساخته نبود . اما اون ميگه هنوز هم ميشه اميدوار بود . ميگه منم خواستم به حرف برادرت و اطرافيان خودم عمل كنم و تمومش كنم . اما در توانم نيست ... نميتونم كسيو جز تو كنار خودم بپذيرم .

(نااميد نباش - حرفاي مايوسانه نزن - توكلت به خدا باشه - خدا ميخواد راه رسيدن منو تو به هم پيچيدگيهائي داشته باشه . ضعيف نباش . تحمل كن و ... )

واقعا شرايط پيچيده و عجيبيه . كاش ميدونستم بهترين و صحيح ترين كار چيه ؟ خدايا كمكم كن ...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - بهار

 

اين روزا دل كوچيكم حرف زيادي براي گفتن نداره . از چي بگم ؟ از كي بگم ؟ بخوام بنويسم بايد اسم وبلاگمو عوض كنم بذارم غمنامه هاي دل بهار ... اما خوب اينكارو نميكنم چون معتقدم بايد براي از دست دادن چيزي غصه بخورم كه ارزششو داشته باشه . گذشته من - اون چهار سال يه وقتائي به نظرم ديگه ارزش فكر كردن نداره . چون يادآوريش دلمو ميشكنه . احساسمو در هم ميكوبه . كلي احساسات منفي و تلخ بهم ميده و ... نميگم نمينويسم اما در حال حاضر تصميمم اينه كمتر بذارم دلتنگي بياد سراغم .

اينكه به اين جايگاه رسيدم رو در ابتدا شاكر خداوندم كه مخلوقات خوب و پاكي چون شما رو آفريد و بعد سپاسگذارم از تك تك كسائي كه ميان اينجا و برام - با نهايت خلوص قلب - نيت خير و دلسوزي كه خوب ميشه حسش كرد -مينويسن . كامنتاتونو روزي چندينو چند بار ميخونم . روي تك تكشون خيلي فكر ميكنم . حرفاي برادرم - خانوم گلش و نظرات شما واقعا منو نجات داد ... يه روزي تصميم دارم همه كامنتاتونو در يكي از پستام بنويسم تا براي مرورشون راحت تر باشم ...

در وبلاگ رزي گلم بودم . دل مهربونش كمي گرفته ... براش آرزو ميكنم زودتر به شرايط ايده آل و آرامشبخشي برسه ... منم خيلي وقتا تجربه اين روزاي رزيو داشتم . ميدونم قريب به اتفاق هممون داشتيم . يه چيزي كه برام در يك ارتباط عاشقانه خيلي جالب و شيرين بود اين بود كه به معناي واقع گذشت و ايثار رو فهميدم و درك كردم . واژه گذشت خيلي زيبا و ساده به نظر مياد . اما عملا يكي از سخت ترين ويژگيهاي رفتاري در روابط انسانهاست. من به اين نقطه از عشق رسيدم كه بخاطر طرف مقابلم حاضر بودم از جانم بگذرم . شايد خيلي ها خيلي وقتا در قالب حرف اينو به هم بگن . اما در ارتباط ما اتفاقاتي افتاد كه من در خودم اين قدرتو ديدم .موارد ديگه كه جاي خود داره ...

هيچ عاملي تا آخرين لحظه اجازه نداد من بتونم جدائي ازش رو باور كنم . هميشه بهش ميگفتم دو چيز مارو از هم جدا ميكنه . يا خودمون يا مرگ ... كه در پايان متاسفانه در اوج ناباوري اون همه چيز رو پذيرفت و از من نيز خواست پذيراي جدائي باشم .

 ----------

عشق اتفاق فوق العاده زيبا ومعنوي و بزرگيه . اما اگه يك عشق واقعي باشه و بر مبناي خوبيها و حقيقتها پايه گذاري شده باشه . طرف من به من چهار سال گفت دوست دارم - عاشقتم - تو روحمي - نفسمي - وجودمي - هستيمي - من بدون تو قادر به زندگي نيستم - من تو رو به دست ميارم و ... اما همه اون حرفا زماني كه به پاي عمل رسيد فراموش شد ... شايد اگه اون كنار من بود من خيلي زودتر ازينا ميتونستم بفهمم همه احساس عاشقانه اي كه ازش ميگه در قالب حرف و تصورات شكل گرفته . اما به دليل شرايط حاكم بر رابطمون -شايد خيلي دير و در پايان ماجرا به اين نتيجه رسيدم كه اون منوتا اندازه اي دوست داشت ' اما هرگز عاشقم نبود . عشق اگه دو طرفه و واقعي باشه تنها مرگ ميتونه عامل جدائيش باشه . چقدر دوست دارم دختران جواني كه در شروع راهن و هيچ تجربه اي ندارن سرگذشت من و امثال منو بخونن . منم خيلي تجاربو ديده بودم . خيلي اطلاعات داشتم . اما دانسته هام كامل نبودن . هر چي بيشتر به زندگي آدمها و تجربياتشون نگاه كنيم بدون شك خطاهاي كمتري مرتكب ميشيم .

ما دخترا بايد بدونيم خيلي كم پيش مياد مردي لياقت احساس پاكمونو داشته باشه . خيلي به ندرت در تاريخ بشريت مرداني بودن كه عاشق واقعي باشن . ديگه حالا براي انتخاب همسفر زندگيم ايده آلم مردهاي عاشق پيشه اي نيستن كه با حرفاشون اميد به بهترين زندگي ميدن ... حالا برام نخستين و مهمترين ملاك ايمان هست و تعهد . گذشته یه آدم خیلی مهمه .  نوع برخوردو رفتارش در زندگی خانوادگی - کاری - اجتماعی و ... برای شناخت آدما کافیه گذشتشون رو فهمید و نحوه عملکردشون ...

 مطمئنم خداوند با قدرتي كه درونم قرار داده توانائي اينو دارم كه بتونم از همسرم عاشق ترين و مهربانترين مرد دنيا رو بسازم . نه من كه همه ما زنها اين قدرتو داريم اگه بخوايم و طالبش باشيم ... دوستاي مهربونم از تك تكتون ممنونم . خيلي به نظراتتون نياز دارم . من هنوز هم يه وقتائي دلم بدجوري ميگيره . بازم برام نظريات و راهنمائياي مفيدتونو بنويسيد . از تجربياتتون بگيد . اميدوارم دلاي مهربونتون هميشه شاد باشه ...

                                                 دوستدار تك تك شما مهربونا ... بهار

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦ - بهار

 

پارسال 28فروردين بود كه برگشتي ... هيچوقت اون شبو فراموش نميكنم

 چه اشكها ريختم . چه گريه ها كردم . تهران بودم .من صبح همون روز ساعت پنج و سي بليط هواپيما داشتم و تو چهارو سي صبح . يادته ؟ تا لحظه آخري كه تو فرودگاه برات امكان داشت تلفني با هم صحبت كرديم . من در رختخواب اشك ميريختم . چه شب وحشتناكي بود . صبح ساعت چهار و سي با بابا وارد فرودگاه شديم درست همون لحظه اي كه تو پرواز كردي . هواباروني بود . يه بارون تند و شديد . انگار كائنات هم با من همدردي ميكردن ...

و امشب باز داره رفتنت از ايران تكرار ميشه . اما يه تفاوت اساسي با دفعه قبل وجود داره . من خالي از هر احساسيم . نه شادم نه غمگين . تهي از هر حس و حالتي ... فقط در تماساي تلفني بهت يه چيز ميگم ... ( چطور ميتوني چهار سال عشقو انتظارو فراموش كني و پايانشو به جدائي و فراق خاتمه بدي ؟ چطور تونستي به من بگي بايد منطقي باشم و حقيقت رو بپذيرم ... تو ميگي حقيقت ؟ كدوم حقيقتو ؟ اينكه خانوادت با ازدواجمون مخالفن ؟ آخه چرا ؟؟ چرا من نبايد دليل مخالفتشونو بدونم . چرا با من رو راست نيستي . چرا نميگي خودت مردد شدي ؟ چرا نميگي حرفاي خانواده و اطرافيانت روت تاثير گذاشته ؟ چرا ازمن ميخواي بپذيرم مامانت مخالفت كردن ؟ اصلا چطور چنين چيزي ممكنه ؟ كي باور ميكنه تو يك مرد سي و هفت ساله نتوني براي زندگيو انتخابت تصميم بگيري ؟ چرا به من نميگي خودم نخواستم .

 من كه اينو باور كردم و قلبم آرومه . به خودم قبولوندم كه (بهار تورو نخواست و زندگي - انتخاب وعشق هم تحميل و اجبار نيست.) فقط اشتباه بزرگي كرد و چهار سال ذره ذره وجود منو به خودش وابسته كرد . منو به آينده اميدوار كرد - برام از روزائي گفت كه اگه حدس ميزد يك درصد بهش نميرسيم نبايد با اون اقتدار و قدرت ازشون ميگفت ...

و فردا شب اين موقع تو به اميد خدا خونه خودتي ... اصلا نميدونم خداوند برام چه سرنوشتي رقم زده . فقط سرمو ميذارم سجده و هزار بار شكرش ميكنم كه غصه نميخورم . اون حالت افسردگي شديد و غم تلخ كه روحو از بدنم جدا ميكرد و از اعضا و جوارحم هر حسيو ميگرفت در وجودم نيست . خودمو كاملا به خداي مهربونم - به خداي خوبيهام به خداي عزيزم سپردم .

خداي خوبم تو با من بودي . در لحظه لحظه اين چهار سال ... هيچ خطا و اشتباهي مرتكب نشدم . از هيچ تلاشي هم مضايقه نكردم . فقط ازت ميخوام خوشبختم كني و بهم دوباره فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن رو بدي البته ابدي ماندگار و جاويد. عشق و احساسي كه در يك ارتباط عاشقانه بين دو نفر ايجاد ميشه نعمتيه كه وقتي حسش ميكني سخته بدون اون بتوني ادامه حيات بدي . خدايا مثل هميشه ازت ميخوام تنهام نذاري .

اميدوارم امشب تا صبح آسوده و آرام بخوابم . هنوز كلي سوال و ابهام در ذهنم وجود داره كه بايد رفعشون كنم . فردا صبح ساعت پنج و سي از ايران ميري خدا كنه باز من فردا حس معلق بودن نداشته باشم و مثل همين حالا بي احساس باشم و آرام ... سفرت بي خطر ... خدانگهدار

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦ - بهار

 

بابائي امروز دلم هواي اينو كرد برات بنويسم . بابائي امروز يه لحظه ميخواستم بپرم تو آغوشت و غرق بوست كنم . بابا نميدوني چقدر دوست دارم . بيشتر از هميشه . بهت افتخار ميكنم باباي گلم ...

يادمه توروزاي انتظارم يه وقتائي با خدا درد دل ميكردم . ميگفتم خدايا چرا باباي من اينقدر بايد مذهبي - متعصب و غير منطقي باشه . چرا نبايد منو بفهمه . احساس دخترشو ... و حالا بعد از گذشت همه اتفاقاتي كه افتاد و با مرورش بخاطر داشتن پدري چون تو احساس شادي و خوشبختي ميكنم .

بابائي تو ميتونستي همون روز بر مخالفت خودت پافشاري كني . ميتونستي همه امكاناتو از من بگيري و منو در فشار بذاري . بابا تو ميتونستي منو به هر خطائي محكوم كني . بابا تو حق داشتي بخواي يه دونه دخترتو با اطمينان قلبي به دست سرنوشت بسپاري . بابا همه نصايح و حرفائي كه بهم در اين مدت زدي در فضاي ذهنم مرور ميشن .

چهار سال تمام فكر ميكردم بهترين مرد دنيا كنارمه . كسي كه با حضورش ميتونم صاحب همه چيز باشم . كسي كه به اقتدارش- ثباتش - مردانگيش - غرورش- تعهداتش - وعده هاش اعتماد كامل داشتم . نميخوام حتي گوشه كوچكي از خوبيهاي اين شخص رو كه بهشون ايمان داشتم زير سوال ببرم . اصلا الان در موقعيتي نيستم كه بخوام راجع به چيزي قضاوتي بكنم .در حال حاضر فقط اينو ميفهمم كه بعد از اتفاقاتي كه افتاد واقعا شكستم . كمرم خم شد . روح از بدنم جدا شد . در اوج ناباوري بارها به خودم نهيب زدم حقيقت رو با همه تلخيهاش بايد پذيرفت ... او نخواست كه تو كنارش باشي ...

فقط ميتونم بگم در اون روزاي وحشتناك و تلخ حضور دوستاي گلم و ارائه نظراتشون - همدردياشون واقعا مرهمم بود . خداي مهربونمو با همه وجودم احساس كردم . خدائي كه واقعا تنهام نذاشت .

حالا بيشتر از هميشه عشق به پدر برادر و همسر مهربونش كه در اين راه برام ذره اي كم نذاشتن - در قلبم احساس ميكنم . دلم ميخواد به موفقيت برسم . دلم ميخواد باعث سربلنديشون بشم . دلم ميخواد همينطور كه اونا به من حس غرور و افتخار دادن منم يه روزي باعث افتخارو مباهاتشون بشم .

چرا بايد غمگين باشم ؟ با وجود اين همه آدمهاي خوبي كه خداوند در مسير زندگيم قرار داده ... با وجود تك تك كسائي كه با نهايت خلوص قلب و صميميت تنهام نميذارن . زندگي پر از فرصته . پر از خوبيه . الان كه مينويسم دلم يه دنيا گرفته . اما نميخوام به چيزاي بد فكر كنم . نميخوام از چيزاي بد بنويسم .

دوستاي گلم ... از همتون ممنونم ...

و خدايا ... خداي مهربونم من هر چي دارم از تو دارم . خداي خوبيها ... ازت ميخوام بهترينهاي عالم رو به همه بنده هات بدي و اونا رو به سمت خيرو خوبي هدايت كني . خدايا نذار هيچ بنده ايت اسير بدي بشه ... و باز هم ميگم : اهدنا الصراط المستقيم ...

آمين

.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦ - بهار

 

ميخوام شاد باشم . ميخوام پرانرژي و پرشور به فرداهاي روشن فكر كنم

چه بايد كرد ؟ شرايط همينه كه پيش اومده و من همه سعي و تلاشمو كردم براي بدست آوردن اونچه هدفم بود و احساس ميكردم درسته . اما نشد . خدا نخواست . واقعا من از هيچ اقدام و تلاشي مضايقه نكردم . چيزي كم نذاشتم .مامان منو بر اين باور بزرگ كرد كه دخترم : در زندگيت هميشه معتقد باش براي رسيدن به هر هدفي وظيفه داري تمام تلاشتو بكني و در نهايت همه چيز رو به خداوند بسپاري . 

پس شكي ندارم كه خداي مهربونتر از مادر براي من بهترينها رو خواسته و ميخواد .

به خودم ميبالم . شادمانم وقتي به گذشته فكر ميكنم . به چهار سالي كه گذشت . چهار سالي كه شايد ظاهرا خيلي از فرصتهاي خوبو ايده آلو بخاطرش از دست دادم اما بجاي همه اينها خودمو شناختم . به تعهدم - به عشقم - احساسم و به معرفت و ايمانم افتخار ميكنم .

بهار در سن بيست سالگي نخستين ريشه هاي عشق در قلبش زده شد . بهار عاشق شد . يك عاشق واقعي . تنها خداوند و خود ما ناظر بر همه اعمال و نيتهامون بوديم . اونچه الان براي من مهمه اينه كه در اون مسير هرگز خطائي نكردم وبه لطف خداوند لحظه اي به بيراهه نرفتم .

در عشق يك حس متفاوت رو تجربه كردم . حسي متفاوت در ارتباطاتم با ديگران . از خودم - وجودم - روحم مايه گذاشتم كه عشقم - محبوبم از هر بعدي خوب باشه و نيك . حتي در آخرين روزها و لحظه ها - در همين روزهاي اخير با وجود اتفاقات عجيب و غريبي كه افتاد همه تلاشمو كردم تا نذارم مرتكب خطا و اشتباهي بشه . اما ديگه پايان قصه س - پايان انتظاره - پايان خطه .

يك هفته قبل باهاش تماس گرفتم و گفتم به حرمت احساس نابي كه در دل دارم - حاضرم - تا روزي كه بشه دستامون تا ابد براي هميشه در دست هم باشه منتظر بمونم . نخواست . تصميمشو گرفته بود . ميدونم يه روزي درد دلامو راجع به تصميمي كه گرفت مينويسم . اما الان فقط و فقط ميخوام به نكات مثبت و خوب فكر كنم . در روز بارهاو بارها به خودم نهيب ميزنم بهار جان ... تو نميتوني خوشبختيوعشقو به كسي تحميل كني . پس عاقلانه بينديش .

من دوراه دارم . يا بايد تا هميشه زانوي غم بغل بگيرم و غصه بخورم ودر آتش حسرت و فراق بسوزم وهميشه اندوهگين باشم كه چرا محبوب من يار من - تونست از من به هر بهانه و دليلي بجز مرگ جدا بشه يا بايد به خودم بقبولونم دنيا خيلي بزرگه وبا توانائي كه خداوند بهم داده و با شناخت قدرتهاي درونيم ميتونم باز هم طعم شيرين خوشبختيو احساس كنم . ميتونم عشق بورزم و عاشق باشم .

با يه نگاه ساده به زندگي آدمهاي بزرگ و موفق ميشه فهميد اونها چندين و چند باز زمين خوردند. طعم شكستو چشيدن . اما نااميد نشدن . با كوله باري پر از تجربه پيش رفتند و موفق شدند ...

اميدوارم حضور خداوند مهربونو هميشه به همين شكل احساس كنم . خداي مهربونم ... ميدونم تو براي من بهترينها رو ميخواي . بهم كمك كن در راه رسيدن به رضايت تو و اونچه كه سعادت دنيوي و اخرويم هست كمتر دچار خطا و لغزش بشم ...

از همه شما دوستاي مهربونم بخاطر راهنمائيهاي دوستانه و خواهرانتون واقعا ممنونم ...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٦ - بهار

 

آنگاه الميترا گفت : با ما از عشق سخن بگوي ...

پيامبر سر برآورد و نگاهي به مردم انداخت . سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود. سپس با صدائي ژرف و رسا گفت :

هرزمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد  هرچند راه او سخت و ناهموار باشد و هر زمان بالهاي عشق شما را در برگرفت خود را به او سپاريد هرچند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد اورا باور كنيد  هرچند دعوت او روياهاي شما را چون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند .

زيرا عشق شما را چنان كه تاج بر سر مينهد به صليب نيز ميكشد و چنانكه شما را ميروياند شاخ و برگ شما را هرس ميكند . و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شمارا كه در آفتاب ميرقصند نوازش ميكند همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پائين ميرود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان ميدهد .

عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته ميكند . آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده خوشه بيرون مي آورد و سپس به غربال باد دانه را از كاه ميرهاند . و به گردش آسياب ميسپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد . سپس شما را خمير ميكند تا نرم و انعطاف پذير شويد و بعد از آن شما را بر آتش مقدس مينهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد .

عشق با شما چنين رفتارها ميكند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد و بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزئي از آن شويد .

اما اگر از ترس بلا و آزمون تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد به دنيائي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست . جائي كه شما ميخنديد اما تمامي خنده خود را بر لب نمي آورديد و ميگرييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نميريزيد ...

عشق هديه اي نميدهد مگر از گوهر ذات خويش و هديه اي نميپذيرد مگر از گوهر ذات خويش . عشق نه مالك است و نه مملوك . زيرا عشق براي عشق كافي است .

وقتي كه عاشق ميشويد مگوئيد خداوند در قلب من است . بلكه بگوئيد من در قلب خداوند جاي دارم . و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست . بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته ببيند حركت شما را هدايت ميكند .

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد . اما اگر شما عاشقيد و آرزوئي ميجوئيد آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب ميرود و براي شب آواز ميخواند .

آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد . آرزو كنيد كه زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما با رغبت و شادي بر خاك ريزد .

 آرزو كنيد سپيده دم برخيزيد و بالهاي قلبتان را بگشائيد و سپاس گوئيد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.

آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجدو هيجان عشق بينديشيد . آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پرسپاس به خانه باز آئيد و به خواب رويد با دعائي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او ...

                                                                   جبران خلیل جبران  

--------------------

اين روزا تنها چيزي كه خوندنش آرومم ميكنه و بهم حس خوبي ميده همين مطلبه . قبلا نميتونستم مفهومشو درك كنم . اما حالا ديگه خيلي خوب ميفهممش .

احساس ميكنم دچار نوعي تزلزل روحي شدم . تكليفم با خودم دقيقا روشن نيست . مثل مورچه اي كه تو يه قوطي كبريت اسيره و خودشو به هر طرفي ميزنه تا نجات پيدا كنه .

هركاري به نظرم ميرسه - هر راهي كه فكر ميكنم درسته انجام ميدم . اما در نهايت همه اون راهها نميتونم به نتيجه درستي برسم . فقط كارم شده خواهش و التماس از طرفم كه تا روزي كه ازدواج نكردم تنهام نذاره و يكباره از كنارم نره . 

از ازدواج هم ميترسم . اما ميدونم  در اين شرايط تنها راه نجاتم شايد همين باشه . دلم ميخواد ازين اتاق كه جاي جاي اون منو يادش ميندازه ازين حال و هوا ازين خونه ازين روزا زودتر فرار كنم . 

 برام دعا كنيد خداوند بهترينو در مسير زندگيم قرار بده . دعا كنيد خدائي كه تا اين لحظه خيرو صلاحمو خواسته زودتر ازين شرايط سخت نجاتم بده . باور كنيد ما با هم هيچ مشكلي نداشتيم . هيچي ...  اما من هميشه خواستم خدا  همه چيزو اگه به صلاحه برام رقم بزنه و خيلي وقتا ازش خواستم حضورشو كنارم به خير قرار بده . اما نشد . نخواست و  حكمتشم حتما بعدها بهم ثابت ميشه  .

فقط خداي مهربونم التماس ميكنم  ازت خواهش ميكنم يك موجودپاك كه در جهت انسان شدن گام برميداره - كسي كه خوبيو عشقو ميفهمه  و در كنار من - منيت ها و خودخواهيهاشو زير پا ميذاره  و فقط و فقط به آينده خوب - به زندگي شادو آرام فكر ميكنه - كسي كه براي ما شدن و ما ماندن تا هميشه تا پاي جون تلاش ميكنه - كسي كه ايمان و اعتقاد به خوبي و عشق داره خدايا اي خداي خوبيها به همون لطفو كرمو مرحمتت از خزانه الطاف بي پايانت در مسير زندگيم قرار بده و به من - اين بنده حقيرو خاطي درگاهت كمك كن تا بفهمم بشناسم و درست انتخاب كنم . خدايا ... نميدونم چرا اين روزها بايد در زندگيم تجربه ميشد . نميدونم چرا بايد  بعد چهار سال انتظار - در نهايت عشق و دوست داشتن قصه تلخ جدائيو باور كنم و بپذيرم . خدايا من در كنارش معناي واقعيو عشقو لمس كردم . بديها رو نديدم و براش هرگز بد نخواستم . خودمو از حالا به بعد به دستان پرتوان و قدرتمندت ميسپارم . خدايا زودتر ازين شرايط سخت نجاتم بده ... 

                                                                                                          آمين

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٦ - بهار

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست